بهر اينهم خلق بيحد و حساب * آفريده است او كه تا بدهد ثواب
قول رب يا عهد ربّت شد تمام * تا جهنم را كنم پر لا كلام
از پرى و آدمى بر هر نشان * يعنى از آن عاصيان و سركشان
بر تو خوانديم از خبرهاى رسل * تا بيار آمد دلت اى شخص كل
بر تو آمد آنچه بر حق است و راست * اندر اين سوره كه بر تأكيد ماست
پند و ذكرى باشد آن بر مؤمنين * چون به ياد آرند آيتهاى دين
گو مر آنان را كه ايمان ناورند * اندر آيات از تأمّل ننگرند
خود كنيد آن را عمل كاندر عيان * مر شما را در مكانت باشد آن
آنچه خواهيد آن كنيد اندر سير * هست ما را هم عملهاى دگر
مىكنيم آن را عمل كان حال ماست * هم جزا مستلزم اعمال ماست
منتظر باشيد بر حالى شما * هست ما را انتظارى هم بجا
تا چه باشد انقلاب روزگار * بر شما و ما در اين دو انتظار
هست حق را آگهى اندر يقين * بر نهان اين سماوات و زمين
هم بسويش باز گردد بالتمام * كارها از جزو و كل در هر مقام
پس پرستش كن مر او را كه سزاست * هم توكّل كن بوى از صدق و راست
نيست مر پروردگارت بىخبر * زانچه مردم مىكنند از خير و شر
سورة يوسف
[ سوره يوسف ( 12 ) : آيات 1 تا 3 ]
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ
الر تِلْكَ آياتُ الْكِتابِ الْمُبِينِ ( 1 ) إِنَّا أَنْزَلْناهُ قُرْآناً عَرَبِيًّا لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ ( 2 ) نَحْنُ نَقُصُّ عَلَيْكَ أَحْسَنَ الْقَصَصِ بِما أَوْحَيْنا إِلَيْكَ هذَا الْقُرْآنَ وَ إِنْ كُنْتَ مِنْ قَبْلِهِ لَمِنَ الْغافِلِينَ ( 3 )
بنام خداى بخشندهء مهربان
اين آيتهاى كتابيست روشن ( 1 )
بدرستى كه ما فرو فرستاديم آن را قرآنى بلغت تازى باشد كه شما دريابيد ( 2 )
ما مىخوانيم بر تو نيكوترين حكايتها را به آنچه وحى كرديم به تو اين قرآن را و بدرستى كه بودى تو پيش ازين از بيخبران ( 3 )
در بيان حال عشق
آمديم اندر بيان حال عشق * بهر آن كو را بود اقبال عشق
بد نخستين عشق حق بر ذات خويش * روى خود پس ديد در مرآت خويش
تافت عكسى زان جمال بىنديد * ممكنات از عكس حسنش شد پديد
آمد اندر جنبش آن درياى نور * ريخت زان بيرون گهرها بىقصور
هر يكى زان رتبهاى گشت از وجود * تا به ترتيب آمد اشيا در نمود
اصل و علّت چون در اشيا عشق بود * مرتبط گشتند با هم در نمود
قدر هستى اندر آيات و صور * جلوهگر شد اصل اول زان نظر
مظهرى مىخواست كامل در مقام * تا به زير بار عشق آيد تمام
زان ابا كردند اين افلاك و ارض * پس بر آدم گشت اين انديشه فرض
زانكه آدم محرم اين خانه بود * ديده بود آن رخ بر او ديوانه بود
عشق هم مىخواست مجنون پيشهاى * با خود از راه نظر هم ريشهاى
شانه بدهد محنت انبوه را * بر كند با موى مژگان كوه را
در رهش گر بحرهاى آتش است * مىكند هموار و با آتش خوش است
از بلائى هيچ نايد در فغان * جز بلاى هجر كايد زان بجان
شرح اين اجمال اگر خواهى بنص * حق به قرآن گفته در بهتر قصص
بسم اللَّه الرّحمن الرّحيم
كرد اشارت از الف وز لام ورا * ز ابتداى ما خلق تا انتها
از الوهيت الف دارد زمام * ور لزوم بندگى هم حرف لام
حسن او يعنى چو ديدى بنده شو * در سلوك عشق او پوينده شو
لطف معشوق ازل بس دلكش است * در رهش چند ار كه كوه آتش است
را براحتهاى بعد آمد مشير * راحت ديدار يار بىنظير
رنج و سختيها كه بردى در سفر * با حضور يار نايد در نظر
چون تو را خواند ببزم خويش يار * از سر و رويت برافشاند غبار
چون ز ديدارش شوى مدهوش و مست * بر رخ افشاند گلابت خود ز دست
بنهدت سر بر سر زانوى خويش * آردت ديگر به هوش از بوى خويش
چون ببينى آن همه لطف خوشش * وان بدست خويش زلف دلكشش
وانكت اندر بزم صدق مشتهر * بر نشاند آن مليك مقتدر
بادهء وصلت بپيمايد بجام * پرده از رخسار برگيرد تمام
يا بى از بعد از گدايى گنجها * بين كجا ماند به ياد آن رنجها
آيتى بس روشن است اين در خطاب * بشنو از وى تلك آيات الكتاب
ما فرستاديم قرآن را چنين * بر زبان تازى از وجه مبين
تا بفهميد ار كه با عقليد و جان * از زبان خود كه دانيد اينزبان
سورهء يوسف ازان مقصود بود * تسميهء جز او باسم كل نمود
بر تو ما خوانيم بهر قصهاى * تا برند از لفظ و معنى حصهاى
لفظش اعجاز است و عارى از شكوك * جمله با واقع مطابق در سلوك
سوى تو اين سوره مانا وحى ماست * زان تو بودى پيش از اين غافل براست
يعنى آن نشنيده بودى از كسى * عالمى تاريخ دانى مونسى