تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير قرآن صفى على شاه — صفحة 349

مساهمون:

ص٣٤٩
كه هر آينه پر كنم البته دوزخ را از جنيان و مردمان همه ( 119 ) و همه را مىخوانيم بر تو از اخبار رسولان آنچه ثابت مىگردانيم به آن دلت را و آمد تو را در اين حق و پندى و نصيحت از براى گروندگان ( 120 ) و بگو از براى آنان كه نمىگروند كار كنيد بر توانتان بدرستى كه ما كنندگانيم ( 121 ) و منتظر باشيد بدرستى كه ما منتظرانيم ( 122 ) و مر خدا راست نهانى آسمانها و زمين و بسوى او باز ميگردد امر همه آن پس بپرست او را و توكل كن بر او و نيست پروردگار تو بى خبر از آنچه مىكنيد ( 123 )
پس تو اى احمد مباش اندر گمان * مىپرستند آنچه را اين مشركان
شك مكن يعنى كه اينها گمرهى است * عاقبتشان از هلاكت چاره نيست
هم چنان كامد هلاكت بر امم * پيش از اينها از پرستش بر صنم
طاعت ايشان مىنكردند از بتان * جز كه بر تقليد آباء از نشان
آنچه آباشان پرستيدند نيز * هم پرستيدند ايشان بىتميز
ما هم ايشان را رسانديم از تمام * آنچه بدشان بهره از سوء الختام
بهره يا داديمشان وافى ز جود * از نعيم اين جهان چيزى كه بود
ناسپاسى پس نمودند آن رمه * مستحق گشتند بر خذلان همه
بهره‌هاشان چون كه بد ناكاسته * هم جزا بىنقص بد و آراسته
ما به حد داديم موسى را كتاب * پس در او شد اختلاف از ناصواب
چو اختلاف قوم بر قرآن تو * تا ازان غمگين نباشد جان تو
گر نبودى قولى از پروردگار * كان گرفته بيشى اندر خلق و كار
حكم كرده پس شدى در اين جهان * از ثواب و از عقابى بىنشان
تا محق ممتاز از مبطل شدى * وانكه مبطل خوار و مستأصل شدى
هم ز قرآنند ايشان در گمان * ريبتى كو رهزن عقل است و جان
اضطراب و وهم را زايد كند * عقل را شوريده و فاسد كند
ز اختلاف آرندگان بىهنر * قوم تو يا قوم موسى سربسر
مر جزاى آن عملهاشان تمام * داد هم خواهد يقين رب الانام
حق بهر چه مىكند باشد خبير * ز او نگردد فوت چيزى يك شعير
پس تو اى احمد بدان شو مستقيم * آن چنان كامرت بدان فرموده‌ايم
يعنى آن عهدى كه كردى در ازل * در نبوت با حق آور در عمل
در نظر آور كه پيمانت چه بود * از امانت حمل بر جانت چه بود
بين امانت را چسان سازند رد * هم چسان سازند حفظ از دزد و دد
عهد كردى تو كه باشى جان جان * روح بين تن نگهدارد چسان
عهد ختميّت نمودى بر رسل * حمل پس بايد كنى آزار كل
حمل هر بارى كه آنها كرده‌اند * از جفا و طعنه و رنج و گزند
جمله را بايد كشى تنها بدوش * زانكه آنها مغز بودند و تو هوش
وانكه هم با تست اندر بازگشت * قدرش اندر پيروى از حد گذشت
هم ز امت از صحابه وز گرام * خود ز خاصان پايه پايه تا عوام
هر كسى را در معانى رتبه‌ايست * فهم خاصان همچو فهم عامه نيست
پس بود لازم بهر جا حفظ حد * هر تجاوز گر دور است از خرد
پس ز حد در مگذريد از بيش و كم * حق باعمال است بينا دمبدم
بو على دقاق را اندر طريق * ز استقامت گشت پرسان يك رفيق
گفت آن باشد كه در سير مقام * سر خويش از ما سواى پوشى تمام
ميل اندك هم بر استمكارگان * هيچ منماييد پيدا و نهان
نام ظالم را بتفخيم ار بريد * يا دعا گوييد او را از اميد
يا كه با ايشان نماييد اختلاط * يا كه اظهار مودّت و انبساط
پس شما را مس كند البته نار * هم شما را نيست جز حق دوستدار
كز شما دارند باز آن دوستان * نار استمكارگان را از روان
پس شما گر ظالمان را پيرويد * هيچ يارى كرده هرگز كى شويد
دار بر پا هم نماز اى منتجب * درد و حد روز و در ساعات شب
اهل ظاهر كرده تعبير اين تمام * بر نماز ظهر و عصر و صبح و شام
ليك گويند اهل عرفان مستمر * ياد حق كن يعنى اندر جهر و سر
بينمازى غفلت از حق كردنست * ذكر و فكرت رو به او آوردنست
بس بود كاندر نمازى بيقصور * ليك هيچت نيست رويى بر حضور
پس به پا دار ار توانى آن نماز * كت بود دل جمله با داناى راز
قلب ذاكر هر چه غير از حق بود * پيش او مردود و بيرونق بود
گفت زان دانندهء هر نيك و بد * نيكوييها مر بدىها را برد
اينست پندى بهر ياد آرندگان * صبح بر تبليغ كن از ره ممان
صبر كن پس حقتعالى باليقين * نى كند نابود اجر محسنين
پس نبودندى چرا ز اهل قرون * كز شما بودند سابق در شئون
آن خداوندان عقل و رأى و دين * كه بدند اولوا بقيه در زمين
داشتندى خلق را باز از فساد * اندكى بودند ليك ارباب داد
زان كسان كه از كرم خوانديمشان * از عقوبت باز برهانديمشان
پيروى كردند هم آن كافران * ز آرزوهايى كه بودند اندران
زندگى كردند بر عيش و خوشى * وان سبب شد بر عتوّ و سركشى
گشت نعمت موجب كفران و كين * گفت زان بودند ايشان مجرمين
بود نى پروردگارت كه هلاك * قريه‌اى را سازد از صد بيم و باك
وانگهى باشند اهلش بر صلاح * واندر ايشان باشد اميد فلاح
وز خدايت خواستى كردى مدام * مردمان را امتى واحد تمام
ليك اين نبود بوفق نظم و كار * زانكه باشد شرط تكليف اختيار
زان هميشه مختلف باشند ناس * تا قيامت اندر آيين و اساس
جز كسى كه كرده رحم آن را خداى * عقل باشد بر صراطش رهنماى
يا كه در فقر و غنا شد اختلاف * رحم حق باشد قناعت بىخلاف