تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير قرآن صفى على شاه — صفحة 344

مساهمون:

ص٣٤٤
پس بخوشرويى نمودندش سلام * شد جوابش هم تحيت در مقام
او ندانست آن كسان افرشته‌اند * بر بساطش يا ز رحمت هشته‌اند
بهرشان گوساله‌اى بريان نمود * پيش مهمان بىدرنگ آورد زود
دستشان را نارسا ديد او بخوان * ترسى اندر دل فتادش زان كسان
تا مگر باشند ايشان خصم او * پس بگفتندش مترس اى نيكخو
ما رسولان حقيم اندر هبوط * مىرويم از بهر نفى قوم لوط
جفت او استاده بد بىامتناع * آن سخن‌ها كرد ز ايشان استماع
پس بخنديد از تعجب يا سرور * زانكه فرزند از گمانش بود دور
پس بشارت يافت بر اسحق راد * او ز ما ديگر بيعقوب از مراد
گفت او يا ويلتى از شرم و سوز * من بزايم وانگهى باشم عجوز
شوهرم پير است و هم دور از ولد * عمر او چون بود افزون از نود
اين عجب باشد بگفتند از ادب * مىكنى آيا ز امر حق عجب
بخشش و خيرات حق باشد زياد * بر شما اى اهل بيت نيك زاد
حق ستوده است او باعطاى نعم * هم مجيد از روى اظهار كرم
رفت ابراهيم چون ترس از دلش * هم اشارت بر ولد شد حاصلش
مىنمود او با ملايك بس جدل * در خصوص قوم لوط از ما حصل
زانكه بود او بس حليم و بردبار * صابر اندر جور خلق از اختيار
آه مىكرد از گناه بندگان * هم رجوع آرنده بر حق هر زمان
حاصل آن كش رحم و رقّت بود بيش * با ملايك زان جدل آورد پيش
مر عذاب قوم تأخير اوفتد * توبه گفت آرند شايد قوم بد
پس بگفتندش ملايك در سؤال * رو بگردان اى خليل از اين جدال
امر چو از پروردگارت آمده * بهرشان حكمى كه مىبايد شده
هست آينده بر ايشان نك رسد * آن عذابى كه نخواهد گشت رد
آمدند آن گاه ايشان سوى لوط * بود خود مهمان‌نوازى خوى لوط
گشت او دلتنگ از ديدارشان * چون كه ديد آن طلعت و رخسارشان
بود فعل زشت قومش در نظر * گفت اين روزى بود بر من بتر
زانكه اين قومند در افعال زشت * مستحق لعن و قهر اندر سرشت
چار نوبت كرد تكرار اين سخن * هم بدينسان بود امر از ذو المنن
كه دهد لوط ار گواهى چار بار * بر خلاف قوم خود بىاختيار
مستحق گردند بر قهر و عذاب * شهرهاشان را كنيد آن گه خراب
پس شدند آگه ز مهمانان لوط * قوم و رو هشتند بر سامان لوط
سوى او گشتند از هر سو روان * نفس دونشان مىدوانيد آن چنان
پيش ازان بودند بر اعمال زشت * بىحيايى بودشان اندر سرشت
لوط گفت اى قوم اندر طيبات * بهترند از بهر تزويج اين بنات
پس بترسيد از خدا ندهيد تن * پيش مهمانان برسوايى من
نيست آيا بر شما مردى رشيد * پند بدهد تا شما را بر مزيد
قوم گفتندش تو دانى كاحتياج * نيست ما را بر بناتت ز اعوجاج
هم تو دانى آنچه ما را خواهش است * واندران خواهش بجان آسايش است
لوط گفت اى كاش بودم قوّتى * دفعتان تا مىنمودم ساعتى
يا كه گيرم جانب ركنى پناه * تا نمايم منعتان زين رسم و راه
رو نه زان گفتارها مىتافتند * تا جدار خانه را بشكافتند
مضطرب شد لوط از آن هنگامه سخت * كار خاصان دايم است از عامه سخت
چون بديدند اضطرابش را چنان * پس به او گفتند آن روحانيان

[ سوره هود ( 11 ) : آيات 81 تا 83 ]

قالُوا يا لُوطُ إِنَّا رُسُلُ رَبِّكَ لَنْ يَصِلُوا إِلَيْكَ فَأَسْرِ بِأَهْلِكَ بِقِطْعٍ مِنَ اللَّيْلِ وَ لا يَلْتَفِتْ مِنْكُمْ أَحَدٌ إِلاَّ امْرَأَتَكَ إِنَّهُ مُصِيبُها ما أَصابَهُمْ إِنَّ مَوْعِدَهُمُ الصُّبْحُ أَ لَيْسَ الصُّبْحُ بِقَرِيبٍ ( 81 ) فَلَمَّا جاءَ أَمْرُنا جَعَلْنا عالِيَها سافِلَها وَ أَمْطَرْنا عَلَيْها حِجارَةً مِنْ سِجِّيلٍ مَنْضُودٍ ( 82 ) مُسَوَّمَةً عِنْدَ رَبِّكَ وَ ما هِيَ مِنَ الظَّالِمِينَ بِبَعِيدٍ ( 83 ) گفتند اى لوط بدرستى كه ما رسولان پروردگار توييم نخواهند رسيد هرگز به تو پس شب روى كن با كسانت در پاره از شب و نبايد كه ملتفت شود از شما احدى جز زنت بدرستى كه رسنده اوست آنچه رسيدنيست ايشان را بدرستى كه وعده‌گاه ايشان صبح است آيا نيست صبح نزديك ( 81 ) پس چون آمد فرمان ما گردانيديم زبران را زبر آن و بارانيديم بران سنگهايى از سنگ گل بر هم نهاده شده ( 82 ) نشان كرده نزد پروردگارت و نيست آن از ستمكاران دور ( 83 )
ما فرستادهء خداييم اى امين * كى رسند ايشان با ضرارت ز كين
تو از ايشان باش يكره بر كنار * بازشان بر ما باطمينان گذار
پس برخ ماليدشان جبريل پر * كور گرديدند در دهليز و در
گفت پس جبريل با اهلت برون * رو تو نصف اليل زين قوم حرون
كس به واپس ننگرد هيچ از شما * جز زنى كو بود جفتت در سرا
بوده است اين مؤمنان را امتحان * تا كه واپس ننگرد زان مردمان
آنكه كرد او بر قفا رو كافر است * بر عذاب قوم لوط او در خور است
لوط با اهلش چو بيرونشد ز شهر * جفت او كز دين نبودش هيچ بهر
چون صدايى سخت بشنيد از عقب * روى خود واپس نمود از نيمه شب
خورد سنگى بر سرش نابود گشت * يار با آن قوم نامسعود گشت
ليك اين باشد صحيح اندر خبر * كه نبردش لوط و ماند او در خطر
گفت زانحق كه رسنده برويست * آنچه ايشان را رسد و اندر پى است
وقت آن پرسيد لوط از جبرئيل * گفت صبح است آن بفرمان خليل
نيست آيا صبح نزديك اى حبيب * بلكه نزديكست گر دارى شكيب
پس چو آمد امر ما جبريل چند * شهرهاشان را ز شهپر جمله كند
برد بالا تا بگردون يا اثير * سرنگون پس كرد زانجا سوى زير
باز گردانديم اندر برد و مات * عالياتش را بيكدم سافلات
پس ببارانديم بر آن سرزمين * سنگ از سجيل يعنى پخته طين