تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير قرآن صفى على شاه — صفحة 337

مساهمون:

ص٣٣٧

[ سوره هود ( 11 ) : آيات 25 تا 31 ]

وَ لَقَدْ أَرْسَلْنا نُوحاً إِلى قَوْمِهِ إِنِّي لَكُمْ نَذِيرٌ مُبِينٌ ( 25 ) أَنْ لا تَعْبُدُوا إِلاَّ اللَّهَ إِنِّي أَخافُ عَلَيْكُمْ عَذابَ يَوْمٍ أَلِيمٍ ( 26 ) فَقالَ الْمَلَأُ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ قَوْمِهِ ما نَراكَ إِلاَّ بَشَراً مِثْلَنا وَ ما نَراكَ اتَّبَعَكَ إِلاَّ الَّذِينَ هُمْ أَراذِلُنا بادِيَ الرَّأْيِ وَ ما نَرى لَكُمْ عَلَيْنا مِنْ فَضْلٍ بَلْ نَظُنُّكُمْ كاذِبِينَ ( 27 ) قالَ يا قَوْمِ أَ رَأَيْتُمْ إِنْ كُنْتُ عَلى بَيِّنَةٍ مِنْ رَبِّي وَ آتانِي رَحْمَةً مِنْ عِنْدِهِ فَعُمِّيَتْ عَلَيْكُمْ أَ نُلْزِمُكُمُوها وَ أَنْتُمْ لَها كارِهُونَ ( 28 ) وَ يا قَوْمِ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ مالاً إِنْ أَجرِيَ إِلاَّ عَلَى اللَّهِ وَ ما أَنَا بِطارِدِ الَّذِينَ آمَنُوا إِنَّهُمْ مُلاقُوا رَبِّهِمْ وَ لكِنِّي أَراكُمْ قَوْماً تَجْهَلُونَ ( 29 ) وَ يا قَوْمِ مَنْ يَنْصُرُنِي مِنَ اللَّهِ إِنْ طَرَدْتُهُمْ أَ فَلا تَذَكَّرُونَ ( 30 ) وَ لا أَقُولُ لَكُمْ عِنْدِي خَزائِنُ اللَّهِ وَ لا أَعْلَمُ الْغَيْبَ وَ لا أَقُولُ إِنِّي مَلَكٌ وَ لا أَقُولُ لِلَّذِينَ تَزْدَرِي أَعْيُنُكُمْ لَنْ يُؤْتِيَهُمُ اللَّهُ خَيْراً اللَّهُ أَعْلَمُ بِما فِي أَنْفُسِهِمْ إِنِّي إِذاً لَمِنَ الظَّالِمِينَ ( 31 ) و بحقيقت فرستاديم نوح را بسوى قومش بدرستى كه من مر شما را بيم‌كننده روشنم ( 25 ) اينكه نپرستيد مگر خدا را بدرستى كه من مىترسم از عذاب روزى دردناك ( 26 ) پس گفتند آن جمعى كه كافر شدند نمىبينيم ترا مگر انسانى مانند ما و نمىبينيم ترا كه پيروى كرده باشند ترا مگر آنان كه ايشانند فرومايگان ما در مبدء انديشه و نمىبينيم مر شما را بر خود هيچ زيادتى بلكه گمان مىبريم شما را دروغگويان ( 27 ) گفت اى قوم من خبر دهيد اگر باشم بر حجّتى از پروردگارم و داده باشد مرا رحمتى از نزدش پس پوشيده باشد بر شما آيا جبر كنم شما را بان و شما باشيد مر آن را ناخوش دارندگان ( 28 ) و اى قوم من نمىطلبم از شما بر آن مالى نيست مزد من مگر بر خدا و نيستم من راننده آنان كه گرويدند بدرستى كه ايشانند ملاقات‌كنندگان خداشان و ليكن مىبينيمتان گروه نادانان ( 29 ) و اى قوم من كيست كه يارى كند مرا از خدا اگر برانم ايشان را آيا پس پند نمىگيريد ( 30 ) و نمىگويم مر شما را كه نزد منست خزانهاى خدا و نمىدانم غيب را و نمىگويم بدرستى كه من فرشته‌ام و نمىگويم مر آنان را كه بخوارى در ايشان مىنگرد و چشمهاى شما كه هرگز ندهد ايشان را خدا خيرى خدا داناتر است به آنچه در نفسهاى ايشانست بدرستى كه من آن گاه از ستمكاران بر خود باشم ( 31 )
نوح را گويد فرستاديم هم * سوى قومش گفت با قوم از كرم
من ز حق باشم شما را بيم ده * بر هويدا زان شويد از منتبه
مىكنم دعوت كه نپرستيد باز * جز خدا را گر كه داريد امتياز
بر شما من ترسم از يوم اليم * كز عذابش زهره‌ها گردد دو نيم
پس بگفتند آنكه بودند از عظام * كافر اندر وى ز قومش در مقام
ما نبينيمت به غير از آدمى * مثل خود در عجز و فقدان و كمى
هم نبينيم آنكه تابع گشته كس * مر تو را غير از اراذل بر هوس
بىتأمل بىتفكر بىنظر * پيروى كردند از تو در سير
چون مزيت بود نزد آن گروه * منحصر بر مال دنيا از وجوه
وانكه از مالش نبد چيزى بدست * مىنمود اندر نظرها خوار و پست
زان سبب گفتند افزونى بما * هيچ از وجهى نباشد در شما
مىنبينيم از شما فضلى يقين * جز كه پنداريمتان از كاذبين
نوح گفت آيا گر آرم آيتى * كآن بود بر صدق قولم حجتى
داده باشد بر من آن پروردگار * بخششى از نزد خود كامل عيار
پس بماند بر شما پوشيده آن * زانكه باشيد از تغافل بدگمان
لبّ معنى اينكه گر من كاذبم * پس چه گوييد ار بحجت غالبم
داده باشد حجتى بر من خدا * مخفى از ترك تدبّر بر شما
آن زمان آيا كنيم الزامتان * بر قبول دعوت اسلامتان
وانگهى كه كارهيد از وى شما * نى كنيم اكراهتان بر اهتدى
من بتبليغ رسالت از وجوه * از شما چيزى نخواهم اى گروه
مزد كارى را نباشم ملتمس * مبلغ و مالى كه شاق آيد بكس
مىنباشد اجر من جز بر خداى * كو نمودم بر خلايق رهنماى
قوم گفتند اين اراذل راز خويش * دور كن تا با تو بنشينيم بيش
گفت من هرگز نسازم طردشان * زانكه بس بينم در ايمان فردشان
نيستم راننده ايشان را ز خويش * ثابتند از آنكه در ايمان و كيش
چون توان راند آنكه را حق خوانده است * اهل حق را هر كه راند او رانده است
چون كنند ايشان ملاقات خدا * خصم پس گردند با راننده‌ها
ليك من بينم شما را فرقه‌اى * در بحار جهل يك جا غرقه‌اى
يار من تا كيست اى قوم از انام * طرد ايشان را ز حق در انتقام
در نمىيابيد آيا پس شما * آنكه باشد طرد ايشان بر خطا
قوم گفتند اين جماعت بر يقين * كه نمايى مدح ايشان اينچنين
مر موافق با تو اندر ظاهرند * ليك در باطن همانا منكرند
نوح گفتا من نگويم نزد من * هست مخزنهاى علم ذو المنن
مىنگويم اينكه دانم علم غيب * از بواطن تا خبر بدهم به عيب