پس بدرستى كه خدا غالب درست كردار است ( 49 )
در بيان حكم خمس
هم بدانيد از غنايم هر چه هست * چون كه آورديد از كافر بدست
پنج يك زان از خدا و از رسول * باشد از تعيين خلاق عقول
هم ز خويشان رسول منتجب * ز آل هاشم و آل عبد المطلب
هم يتيمان و مساكين زان سليل * هم بود سهمى ز ابناء السبيل
از فوايد هر چه ميآيد به كف * از تجارت و از زراعت وز حرف
وز كنوز و غوص و معدن بيكلام * و از حلالى كوست مخلوط حرام
كه به مالك قدر آن معلوم نيست * حكمش ار معلوم شد مكتوم نيست
هم زمينى آنكه ذمى مطيع * از مسلمانى نموده است او مبيع
هم ز دار الحرب آنچه آيد بدست * از غنيمت وان بود نفل ار كه هست
خمس بر اين جمله واجب دان يقين * هست اجماع اماميه بر اين
آنچه شد سهم خداوند و رسول * بعد احمد هست ز اولاد بتول
هر كه باشد بعد پيغمبر امام * هم ذو القربى است هم صاحب مقام
ما بقى باشد بتقسيمى كه بود * اندر آيت ز امر خلاق ودود
حكم خمس اينست آريد آن بجا * گر به حق آوردهايد ايمان شما
آنچه ز آيتها فرستاديم ما * هم ببندهء خويشتن داديم ما
يوم فرقان يعنى اندر روز بدر * كه جدا شد حق و باطل ليل و بدر
اندر آن روزى كه با هم دو گروه * التقا يابند در عين شكوه
حق توانا باشد او بر كل شيء * نيست شيئى نيست كان مقهور وى
آوريد از عدوة الدنيا به ياد * بر كنار واديى بىآب و زاد
بود ريگستانى آنجا پيش رو * بر زمين مر پايتان ميشد فرو
دشمنان بر عدوة القصوى بدند * مر فرود اندر زمينى آمدند
بر كنار چشمهء آب روان * از مدينه دور و محفوظ از زيان
وان سواران مسلح در نظر * تا سه فرسنگ از شما بر زيرتر
در ميان كاروان يعنى كه بود * آن ابو سفيان و اصحاب عنود
بر خلاف عدوهء قصوى شما * تا به زانو بودتان در ريگ پا
وعده ميداديد ور بر يكدگر * تا بحرب دشمنان جوييد فر
خلف ميكرديد در ميعاد هم * زانكه ميديديد خود را پست و كم
جمع پس در بدرتان فرمود حق * تا نمايد حكم ز امر ما سبق
آنچه يعنى كرده بد حق حكم آن * در مقام علم از سود و زيان
اوليا را نصرت فتح و ظفر * مشركان را ذلت و ضعف و خطر
تا مگر گردد هلاك از حجتى * آنكه باشد بر هلاكش قسمتى
هم زيد آن كس كه ميبايست زيست * از هويدا حجتى و اين ايمنى است
حق بگفتار شما باشد سميع * هر چه انديشيد هم داند جميع
ياد كن چون كافران را در منام * حق نمودت اندك و بيقدر و خام
پس بد او دانا كه ايشان را نمود * در منامت پس قليل و بيوجود
ور كه ايشان را نمودى بيشتر * ميشديد البته بد دل زان حشر
هم تنازع بودتان در كارزار * كه بحرب آريم رو يا بر فراز
ليك سالم داشت حقتان زان فتور * زانكه او داناست بر سر صدور
ياد آريد آنكه در وقت لقا * بر شما بنمودشان اندك خدا
چشمتان تا بيند ايشان را قليل * قلبتان گردد قوى چون شير و پيل
هم شما را كم نمود او در نبرد * پيش ايشان تا دلير آيند و مرد
يعنى اندر حربتان بندند عزم * رو نگردانند از ميدان رزم
گفتى اندر بدر بو جهل از سلاح * جنگ كردن بهر ما هست افتضاح
نيست يعنى هيچمان حاجت بجنگ * زنده آريد اين جماعت را بچنگ
اول ايشان را چنان ديدند كم * پس تلافى چون نمودندى بهم
مر خدا بنمودشان اندر نظر * دو برابر مؤمنان را با ظفر
تا نمايد حكم امرى را خدا * كان بعلمش بود و هست از اقتضا
باز گردانيده گردد سوى او * كار و حال جمله از يار و عدو
چون كه آئيد اى گروه مؤمنان * مر شما اندر قتال مشركان
شايد ار باشيد ثابت همچو كوه * رو نتابيد از قتال آن گروه
از خدا آريد هم بسيار ياد * تا مگر يابيد بر نصرت مراد
از خدا فرمان بريد اندر قبول * و از فرستادهء خدا يعنى رسول
دور باشيد از نزاع و از خلاف * از ره آراء خود در اختلاف
پس شما مستأصل و بد دل شويد * مختلف ز آراء بيحاصل شويد
باد نصرت ميرود آيد دبور * چون دبور آيد نماند فرو زور
گر وزد بادى باقبال آن صباست * ور كه آيد از قفا ويل و وباست
نفخهء آمد شما را داد روح * زندگى بخشيد و اقبال و فتوح
باد رحمت بود كامد شاد و رفت * طالبان را جان و ايمان داد و رفت
رحمتى كان بود سابق بر غضب * دل نوازد جان فزايد در طلب
رفت و باز آيد بهنگام دگر * تا دهد بر قلب آرام دگر
هر كرا بيند مراقب دل دهد * وانكه غافل مهرش اندر دل نهد
پس وزد گر در چمن بار دگر * شاخ خشك از وى شود خشكيدهتر
پس چو آمد نفخهء رحمت نخست * شو مراقب زانكه وقت كار تست
چون كه گردد باز و بيند روشنت * بين چه زايد مريم آبستنت
رو كنى هر سو حيات دل بود * فتح و نصرت بشر مستقبل بود
اندكى كن صبر باقى آن تست * خاك جان خصم در ميدان تست
حق بود با صابران پس صبر كن * حكم پس بر آفتاب و ابر كن
گر نميشد آن تنازع و اختلاف * در ميان مؤمنان اندر مصاف
آنچه بر ايشان رسيد اندر احد * كى رسيدى هم نميشد آنچه شد
همچو آنان مى نباشيد از ريا * كه ببيرون آمدند از خانهها
از بطر يعنى ز روى سركشى * و از رئاء الناس و فخر و بيهشى
مكيان گفتند قبل از جنگ بدر * بايد اشتر كشت بهر صيت قدر
چند روزى كرد اندر بدر عيش * خلق تا دانندمان ذيجود و جيش
گفت زان مانند ايشان از سرا * در نيائيد از ره عجب و ريا
مردمان را اينكسان دارند باز * از ره حق زانريا و عجب و ناز
حق بكردار شما باشد محيط * كوست عالم بر مركب بر بسيط
ياد آريد آنكه چون بر كافران * داد زيب اعمالشان ديو از گمان
گفت غالب بر شما امروز كس * نيست هيچ از مردمان در يك نفس