در صحابه بود بعضى بو الفضول * چون كلامى ميشنيدند از رسول
فاش مىكردند و ارباب نفاق * مىرساندند آن بر اعدا از شفاق
آمد آيت كاى گروه مؤمنان * بر خدا و بر رسولش در نهان
از خيانت بود بايد بر حذر * در هران امرى كه باشد مستتر
همچنين اندر امانتها كه هست * مر شما را بين يكديگر بدست
خواه آن مالى بود يا مطلبى * حفظ آن فرض است در هر مشربى
خاصه دانيد اينكه خائن خائب است * بر شما ضبط امانت واجب است
هم بدانيد اينكه نزد ابتلا * محنتند اموال و اولاد شما
هم بدانيد اينكه در تحصيل آن * هست اجرى از خدا بر مردمان
اى گروه مؤمنان هم گر شما * مى بپرهيزيد و ترسيد از خدا
بر شما نصرت دهد بىعايقى * كوست بين حق و باطل فارقى
هم بگرداند محق را او جدا * خود ز مبطل يا عدو را ز اوليا
هم بپوشد از شما اجرامتان * مى بيامرزد دهد آرامتان
حق چه باشد صاحب فضل و نعم * فضلى اعظم بر خلايق دمبدم
اى محمد « ص » ياد كن كفار دون * با تو چون كردند مكر از هر نمون
كه تو را در خانهء سازند بند * يا كه بكشندت بوجهى ناپسند
يعنى از شمشيرهاى بىنشان * يا كنند اخراجت از ملك و مكان
هست اشارت اين باجماع قريش * سوى دار الندوه بر تدبير و طيش
مجتمع گشتند در كار رسول * تا چه رائى جمله را افتد قبول
نيمه شب رفت از مدينه سوى غار * خفت بر جايش ولى كردگار
ميكنند ايشان بدى پس از خدا * هم رسد بر مكر ايشان را جزا
بهتر از ايشان نمايد مكر حق * كوست خير الماكرين اندر نسق
مكر او نسبت بمكاران جزاست * با تو آن سان كه تويى بيشك خداست
آينه آن را كه آيد رو برو * مينمايد از محب و از عدو
مكر ننديشد بكس در خوب و زشت * خوب و بد را مىنمايد در سرشت
مكر پست در تست نى در كردگار * چون كه كشتى تخم مكر آمد ببار
ور ز آيات اللَّه اندر نوبتى * خوانده گردد هم بر ايشان آيتى
مى بگويند اين شنيديم از انام * يعنى از امثال اين حرف و كلام
نيست اين جز قصهء پيشينيان * مثلش ار خواهيم گوئيم از بيان
ياد كن آن را كه گفتند اى خدا * گر كه اين حقست و از تو سوى ما
يعنى اين قرآن گر از پيش تو است * وين محمد « ص » صاحب كيش تو است
سنگ پس بر ما بباران ز آسمان * همچو بر اصحاب فيل اندر زمان
يا بما آور عذابى دردناك * گشت پس در حبس مقداد او هلاك
يعنى آن كو قائل اين قول بود * نضر حارث نام آن بد در نمود
قصهء اسفنديار و رستم او * خود معرب كرده بد در گفتگو
كاينست شيرينتر از اين افسانهها * كه محمد « ص » خواند و آرد بما
كشته شد در حبس ز ايشان چند تن * زان يكى بد نضر حارث بىسخن
حق معذّب نيست ايشان را بزود * تا تو باشى اندر اين قوم عنود
هم معذب نيست ايشان را عيان * تا در ايشانند از مستغفران
مرتضى فرمود اندر مردمان * دو امان بدزان يكى رفت از جهان
يعنى احمد رفت و استغفار ماند * وان پى آمرزش ابرار ماند
مشركان گفتند كاندر ما چرا * شد محمد « ص » برگزيده از خدا
گر كه او حق است اى پروردگار * سنگ بر ما ز آسمان اين دم ببار
شب چو شد گشتند نادم زان طلب * پس به استغفار بگشودند لب
گشت اين باعث بتأخير عذاب * بشنو اين از توبه هرگز رو متاب
شد چو استغفار بر مشرك امان * چون نگردد بر موحد نور جان
چيست ايشان را كه حق نكند عذاب * چيستشان يعنى كه مانع بر عقاب
وانگه ايشان مؤمنانرا بالتّمام * باز ميدارند از بيت الحرام
هم نيند ايشان امين توليت * بر حرم با كفر و شرك و معصيت
ردّ قولست اينكه ميگفتند ما * خود ولاة كعبهايم از اجتبا
نيست زان گفت اينولايت را سزا * غير آن پرهيزكاران از خطا
توليت نبود روا بر كافرى * ليك اين را مىندانند اكثرى
هم نباشدشان نماز اندر حرم * جز صدا و دست كوبيدن بهم
قولى آن باشد كه عريان در طواف * مرد و زن بودند با هم بيخلاف
ميزدند از كام چون مرغان صفير * دست بر هم كوفتند از ناگزير
يا كه چون ميشد پيمبر در نماز * مشركان را بود اين آهنگ و ساز
گفت زانرو نيستشان اندر نيت * نزد بيت الا مكاء و تصديت
پس چشيد از قتل و اسر بىكران * رنج زان كفرى كه هستيد اندران
ميكنند انفاق كفار از سفه * تا بگردانند مردم را ز ره
زود باشد كاين خسيسان بالتمام * مال خود انفاق سازند از حرام
پس بر ايشانست اندوه و ندم * رفته مال و گشته مغلوبند هم
بهر جنگ بدر بودى ده نفر * خرج لشگر را كفيل از مال و زر
آمد اين آيت كه زود اموال خويش * جمله را بدهند و مغلوبند بيش
وانكه در كفرند ثابت هم مقيم * راندگان باشند ايشان بر جحيم
اين نمايد بهر تمييزى خدا * تا خبيث آن گردد از طيّب جدا
جمع گرداند پليد آن را و پس * بعض را بر بعض اندازد چو خس
اندر آن حالى كه دارند اجتماع * زان تراكم نيستشان هيچ انتفاع
پس بگرداند بدوزخشان مقام * مر زيانكاران مشرك را تمام
گو مر ايشان را كه گر باز ايستند * از عداوت با رسول اينست پند
جرمشان بخشيده گردد بىاسف * از ره يغفر لهم ما قد سلف
بر عداوت ور كه برگردند و كين * عادت ايشان را گشته ز اولين
يعنى آنچه رفته بر پيشينيان * تا كه مستاصل شدند از مؤمنان
كرد با كفار بايد كارزار * تا نماند فتنهء اندر ديار
قصد از فتنه به غير از شرك نيست * مشركى هر جاست يعنى كشتنى است
تا كه باشد دين خدا را بالتمام * اندر اين آيت بسى باشد كلام
فرقهاى گويند يعنى اينكه دين * خالص از اديان شود اندر زمين
دين حق غالب شود يابد رواج * در ميان اهل عالم لا علاج
يا كه جز يك دين نماند ز ائتلاف * وين شود در دور قائم بيخلاف
يعنى آن دورى كه او يابد ظهور * زايل از گيتى شود نقص و فتور
يا كه دين يك جا بود بهر خدا * هر چه آن دين است يعنى بىخطا
دين اگر باشد هزار ار صد هزار * اصل آن واحد بود و از كردگار
اختلافات از ره نفس و هواست * وان جدا از دين و از امر خداست
ليك گويند اهل معنى دين حق * در فناى سالكست از ما خلق
كل دين آن گاه گردد از خدا * كه نماند در تو هيچ از ما سوا
پس اگر از كفر خود باز ايستند * پس خدا بيناست بر هر چه كنند
يعنى ايشان را خداى بىشريك * بدهد ار فعل نكو پاداش نيك
ور كنند اعراض هيچ از دين نكاست * پس چو دانيد او مددكار شماست
دوستانش را بود بر ناگزير * بهترين مولى و هم نعم النصير
از كتاب اللَّه بتوفيق خدا * جزء عاشر را نمائيم ابتدا