و ياد كن پروردگارت را در نفست از روى زارى و نهانى و غير بلندى از گفتار ببامداد و شبانگاه و مباش از بيخبران ( 205 )
بدرستى كه آنان كه نزد پروردگار تواند سر نميكشند از پرستش او و تسبيح ميكنند او را و مر او را سجده ميكنند ( 206 )
گو شما خوانيد انبازان خود * مجتمع گرديد با ايشان بود
با هم اندر قصد من حيلت كنيد * هر چه بتوانيد بىمهلت كنيد
نيست باكى حق بود تا يار من * هم كفيل است و ولى در كار من
وانكه ميخوانيدشان ليل و نهار * مى بنتوانيدتان گرديد يار
نى توانند آنكه يار خود شوند * پس چه غم خوب ار بكس يابد شوند
مؤمنان خوانند ور كفار را * بر هدايت نشنوند انكار را
يا كه خوانند ار بتان را كافران * نشنوند و نيستشان سمع و روان
بينى ايشان را كه سويت بنگرند * اى محمد « ص » نى كه بينا و ابصرند
بر تو بينند از ره تن بى ز جان * نيستشان چون چشم حق بين در نهان
تو فرا از عفوشان گير از ادب * گر كلامى بر تو گويند از غضب
يا بگير آسانى اندر كارها * شاق تا نايد بكس كردارها
يا زكات از اغنيا بر رفق گير * هم ده از مهر و شفقت بر فقير
از خذ العفو آن رسول بيقرين * جست وقت پرسش از روح الامين
رفت و پرسيد آن دم از علام غيب * گفت پس با آن رسول پاك جيب
عفو كن بر آنكه ز او بينى ستم * هم عطا بر آنكه ماندت از نعم
از عطا يعنى نمودت نااميد * هم بر آن پيوند كو از تو بريد
امر كن بر قول و فعلى كان نكوست * نزد عقل و شرع بس ممدوح اوست
روز نادانان بگردان گر رسد * بر تو ز ايشان رنجى از جهل و حسد
روز جاهل گر بگردانى بره * مىشوى با وى مقابل در سفه
اندر اخلاق است اين آيت تمام * گر كه باشى آگه از سر كلام
نيست جاهلتر ز نفس فتنه جو * بس بود نيك ار كنى اعراض از او
او تو را ساعيست بر نقص و شرور * بر خلاف خلق نيكو در امور
هست مروى چون كه اين آيت نزول * يافت از حق در نياز آمد رسول
گفت يا رب شايد اين كز يك سبب * آنكه مستولى شود بر من غضب
آمد امّا ينزغنك در زمان * كه ز شيطان گر رسد نزغى عيان
منع رأفت تا نمايد از تو او * بر كسى كز وى رسد رنجى به تو
فاستعذ باللّه يعنى بر پناه * پس تو از انگشت نزعش بر إله
بشنود حق استعاذهء بندگان * هم بداند چارهء ديو از نهان
آن كسان كز شرك و عصيانند دور * وز خدا ترسند در كل امور
پس چو شيطانشان كند مس در طواف * دورشان گيرد چو خصم اندر مصاف
طائف از طيفست مشتق در مقال * وان فرود آوردنست اندر خيال
يا كه از طوفست آن را اشتقاق * مىكند يعنى احاطه در سياق
مر خدا را آن زمان آرند ياد * پس ببينند آنچه خير است و سداد
وانكه اخوان شياطينند هم * نيست زان وسواسشان پرهيز و عم
ديو ايشان را كشد در گمرهى * نيستشان ز اضلال آنها كوتهى
هم چو از قرآن نيارى آيتى * كافران را در مقام حجتى
مى ببگويندت نبافى از چه رو * آيهء از نزد خود در گفتگو
چون فراهم ناورى از افترى * زان سخنها كه بهم بافى فرا
گو جز اين نبود كه ميباشم ز پى * در بيان خود ز ما يوحى الىّ
پيروى يعنى كنم آن را كه وحى * مىشود از رب من در امر و نهى
هست حجتهاى باهر اين كتاب * كه به آن مرئى شود راه صواب
بر شما آمد فرود از ربتان * مؤمنانرا رهبر است و رحمت آن
هم شود چون خوانده قرآن در نماز * بشنويد آن را بسمع امتياز
همچنين باشيد در سمعش خموش * رحم كرده مر شويد از راه گوش
ياد كن پروردگارت را بدل * از ره زارى و خشيت متصل
پستتر ز آواز جهر و آشكار * هم نه اندر سر كه نايد استوار
بل ميان جهر و سر كان مختفى است * نزد اهل معرفت ذكر خفى است
از زبان قلب بايد خواندش * هم نمودن نقش بر لوح از فنش
نام حق را نقش دل كن صبح و شام * اينست ذكر و فكر عارف بر مدام
مى مباش از غافلان در زندگى * نيست شرط بنده غير از بندگى
آن كسان كه نزد آن پروردگار * از مكانت نز مكان دارند بار
يعنى آنها كاهل قرب و عزتند * ساكنان بارگاه حضرتند
از پرستش نيست استكبارشان * جمله تنزيه ويست اذكارشان
سجدهء او را بتعظيم و ثبات * ميكنند آن و اصلان جمع ذات
سجده را گفتم چبود پيش ازين * گر بيادت باشد آن شرح متين
اصل آن از قيد هستى رستن است * دل بآزادى به حق بر بستن است
بايدم در سجده شكر اهتمام * سورهء اعراف گشت اكنون تمام
نك بنظم سورهء انفال هم * گر دهد توفيق بر گيرم قلم
از هزار و سيصد و هفت اى عجب * هست امروز اول ماه رجب
حق كند نيكو در اينمه فال ما * شرح صدر افزون كند ز انفال ما
چون شود تا چون عطا افزون دهد * هر چه نوشد باده بر مجنون دهد
دارم اميد آنكه بفزايد حقم * دمبدم بر شرح صدر و منطقم
نظم اين تفسير تا گردد تمام * زان فزونيها كه بدهد در كلام
يا رب از من فيض معنى وا مگير * صدقه از شاهست واجب بر فقير
خاصه كامروز اول ماه نو است * هر گدايى چشم او بر خسرو است
خاصه ماهى كان بشاهش نسبت است * مولدش در وى بنظم دولت است
يا بوجه ديگر آن مه را بشاه * نسبتى باشد كه دانند اهل راه
اول مه صدقه گير آن هر طرف * بر در دولتسرايش بسته صف
خاصه كان شه مشتهر باشد بجود * تا چه بخشد بر فقيران در نمود
سالها گويد فقيرش در مقام * هر چه دارى در نظر دارم تمام
نيستم بر دادههايت ناسپاس * ور گناهى شد نبود از ناشناس
بد يقين كآنهم ببخشى ناگزير * چون كند شاه ار نبخشد بر فقير
جز كه از شاه آن فقير ار بنده است * تا قيامت زان گنه شرمنده است
من چگويم چون تو دانى بيمقال * حال ما را آنچه باشد ز انفعال
بر خذ العفو است اميد صفى * خود تو كردى امر بر عفو اى وفى
نيستم از شرمسارى روى آن * كه كنم رو بر جناب آسمان
يادم آيد چون كه از اعطاى شاه * وانچه كردم من بجاى آن گناه