بر شما خواه بخوانيد ايشان را يا شما خاموشان باشيد ( 193 )
به درستى كه آنان كه مىخوانيد از غير خدا بندگانيند مانند شما پس بخوانيد ايشان را پس بايد اجابت كنند شما را اگر هستيد راستگويان ( 194 )
هم از آنها آفريديم امتى * كه به حق باشند رهبر ز آيتى
هم به حق باشد مر ايشان را عدول * در قبول امر و نهى حق حمول
حق خبر داد از رجال مختفى * ميشناسد آن جماعت را صفى
با تو گويم تا شناسى هم تو نيز * از صفات و حالشان اندر تميز
روى نارند از نكويى بر بدى * حكم بر حق ميكنند از بخردى
زيرك و مدرك خليق و بردبار * قانع و خاضع شفيق و با وقار
با خبر از علم و اسرار كتاب * زانچه بر حق نيست دارند اجتناب
كم دو عالم پيش ايشان از جويست * روز نو از حقشان رزق نويست
حق مر ايشانراست بر خود رهنما * كرده هم بر خلقشان صاحب لوا
رسته از خود بر خدا پيوستهاند * تا ندانى دل به چيزى بستهاند
فارغند از گفتگوى بيش و كم * وز خيال نفع و ضر و مدح و ذم
وانكه بر تكذيب آيتهاى ما * آمدند از كفر و انكار و ابا
اندك اندك زودشان گيريم ما * از رهى كان را ندانند از عما
چون بعصيان رو نمايند و فساد * نعمت ايشان را شود شايد زياد
بر گمانشان كان نعم لطف است و بر * غافلند از قهرهاى مستتر
پس بيفزايند بر طغيان خويش * بى خبر از آخر و پايان خويش
زود ايشانراست از ما مهلتى * بازشان گيريم پس در غفلتى
دير گر گيريم ايشان را عيان * مى نگردد فوت از ما وقت آن
مىكند تعجيل آن در كارها * كه ز فوتش ترسد او بسيارها
زانكه كيد من بسى باشد متين * كيد امر مخفى است از آن و اين
تسميهء آن شد بكيد از بهر آن * كه بران شاعر نيند اين مردمان
فكر ايامى نكردند اين كسان * كه جنونى نيست اندر يارشان
موسم حج مصطفاى پاك ديد * خلق را ميكرد انذارى شديد
ميشدى بر كوه و با فرياد او * منعشان ز اصنام كردى سو بسو
گفت مردى از صناديد قريش * كاندر او بودى غرور از جاه و جيش
يارتان را برده جن ديوانه است * كاين چنين ساعى بر اين افسانه است
فكر هيچ ايشان نكردند از غلو * كه جنونى هيچ گون نبود در او
آنكه را بت ميپرستد برده جن * نى كسى كو راست قلب مطمئن
گويد اين اصنامتان سنگند و چوب * سنگ را كردن پرستش نيست خوب
مىپرستيد آنچه مخلوق شماست * بر پرستش لايق آن خلاق ماست
اين بود ديوانه يا آن كس كه نيز * سجدهء اصنام كرد از بىتميز
نيست او پس غير ترسانندهء * سوى معبودى به حق خوانندهء
مينكرديد از دليل آيا نظر * يعنى از ادراك و عقل با اثر
در وجود اين سماوات و زمين * تا كه باشد مالك ملك مبين
يا نديديد آنچه ز اشيا آفريد * كان به حد و حصر نايد نزد ديد
جمله را هم دارد از قدرت نگاه * در هران رتبت كه دارند از إله
هم نبينند اينكه شايد بيخلل * هست نزديك آن جماعت را اجل
تا شود اين فكرشان بيمعذرت * داعى اندر حال و كار آخرت
ور به قرآن نگروند اين مشركان * كو بهر چيزيست رهبر در جهان
بر كدامين گفت زان پس بگروند * يا حديثى را بنيكى بشنوند
هر كرا حق واگذارد در ضلال * نيست او را رهبرى در هيچ حال
مىگذارد باز در طغيانشان * واله و سرگشته و حيرانشان
از يهودان فرقهء يا از قريش * با نبى گفتند از تخفيف و طيش
كز قيامت چون تو مىگويى سخن * كى شود گو تا قيامت بر علن
آمد آيت كز تو پرسند اين و آن * تا چه وقت آيد قيامت بر عيان
معنى ايّان مرسيهاست اين * تا كى است اثبات و ايقاعش يقين
گو جز اين نبود كه باشد علم آن * نزد آن پروردگارم در نهان
نيست كس را از ملايك وز رسل * آگهى از وقت آن بر جزء و كل
كس نسازد امر آن را آشكار * غير او در وقت آن از استتار
مر قيامت بس عظيم است و گران * بر خلايق در زمين و آسمان
يعنى اندر هول و هيبت بس ثقيل * باشد آن بر بندگان از هر قبيل
آن نيايد جز شما را ناگهان * كاعظم اهوال باشد هم گران
از تو پرسند از حدوث آن چنان * كه تو گويا عالمى بر وقت آن
آگهى از وقت آن بىنقص و عيب * بى خبر كان باشد از اسرار غيب
گو جز اين نبود كه علمش نزد حق * هست مانند سطور اندر و رق
ليك از مردم ندانند اكثرى * كه بجز حق نيست آگه ديگرى
مكيان گفتند اى احمد چرا * حق تو را ندهد خبر از نرخها
تا كى ارزان مىشود يا كى گران * اطعمه هم امتعه در هر زمان
تا گران بفروشى و ارزان خرى * نفعها زان اطلاع از وى برى
گو كه مالك نيستم بر نفس خويش * جلب نفع و دفع ضرى راز پيش
نيستم آگه به هيچ از غيب من * جز كه حق خواهد كه دانم آن زمن
ور ز غيب آگاه بودم من بسير * جستمى در هر ره افزونى ز خير
نى رسيدى هم مرا هيچ از بدى * كان بود ثابت بعلم ايزدى
نيستم من جز نذير و جز بشير * بر كسى كاورده ايمان از ضمير
اوست آن كس كه شما را آفريد * از تن واحد بنزد عقل و ديد
نفس واحد آدم است از گفت او * و آفريد از جسم آدم جفت او
آمد آن حوا ز ضلع او برون * تا كه يابد قلب آدم ز او سكون
انس گيرد با چنان جفت جميل * زانكه الجنس مع الجنس يميل
پس چو پوشيدش بخفتن آن عفيف * يافت حوا حمل از او حملى خفيف
بود با آن مستمر ليل و نهار * رفته رفته تا كه سنگين گشت بار
مى بخواندند آن خدا را ز اضطرار * آنكه بود آن هر دو را پروردگار
بدهى ار ما را تو فرزند از كرم * از سپاس آرندگان باشيم هم
پس خدا چون داد ايشان را ولد * صالح اعنى مستوى اندر جسد
مى بگرداندند او را خود شريك * در هر آن چيزى كه حقشان داد نيك
اندر اين شركت فزون باشد كلام * نزد معنى در ميان خاص و عام
ذكر آنها جملگى بيحاصل است * بعض دور از عقل و بعضى مشكل است
آنچه باشد حق تحقيق سخن * با تو گويم دل گرت باشد به من
معنى اين باشد كه با حب خدا * حب او آمد شريك آن هر دو را