تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير قرآن صفى على شاه — صفحة 271

مساهمون:

ص٢٧١
ياد كن بگرفت چون پروردگار * از بنى آدم بدور روزگار
از ظهور اعنى كه از اصلابشان * پشت در پشت از ره و آدابشان
نسلشان از بعد نسلى در فزون * همچنين آورد پى در پى برون
همچنين بگرفت ايشان را گواه * بر نفوس خويشتن بىاشتباه
يعنى اندر عقلهاشان بر نهاد * آنچه داعى بود بر رب العباد
اندر اقرار ربوبيت بجد * كه بران هر نفس باشد مستعد
بر شما آيا نيم پروردگار * جمله گفتند آرى اينست آشكار
اندر اين آيت سخن باشد فزون * در ميان اهل تفسير و فنون
نيست لازم ذكر آنها بالتمام * آنچه آن وافيست در نظم كلام
اين بود بر وجه تحقيق متين * كز بشر بگرفت عهد آن رب دين
كو بود پروردگار اين عباد * سر نپيچند از اطاعت و انقياد
هم بنپرستند چيزى را جز او * شرك بر وى ناورند از هيچ رو
هستيش داعيست او را بالعهود * كش بود پروردگارى در وجود
عقل و فهمش هم بر اين باشد گواه * وين گواهى را ملك دارد نگاه
گفت زان حق با ملايك شاهدند * كاين خلايق اندر اين عهد آمدند
عقل و روح اعنى بشر را بر إله * شد بر اقرار عبوديت گواه
پس گواهش گر خود او باشد رواست * ور خداوند و ملايك هم بجاست
پس چو بودند اين ز راى لاعلاج * در ظهور خويش از طبع و مزاج
مر طبيعت گشت ايشان را حجاب * رفتشان از ياد آن عهد و اياب
در قيامت چون كه گردد پرده باز * مر پديد آيد حقيقت از مجاز
مى بگويند اهل غفلت يا هوا * بى خبر بوديم زين اقرار ما
يا جز اينگويند نبود كه بدند * مر پدرهامان بشرك از پيش چند
بيشتر يعنى كه از ماجد و باب * همچو ما بودند اندر احتجاب
ما بديم از بعدشان ذريتى * گر چو ايشانيم زين در غفلتى
پس كنى ما را هلاك آيا كنون * بر فعال گمرهان و مبطلون
يعنى اين غفلت بود در آدمى * كز فزونى زان نهد رو بر كمى
ما هم از پشت پدرها آمديم * غافل از عهد ربوبيت شديم
ما كنيم آيات خود تفصيل نيز * تا كه باز آيند شايد بر تميز
يعنى از تقليد باطل ز امتياز * رو بتحقيق و يقين آرند باز
اى محمد خوان بر اسرائيليان * يا بقومت زانكس اخبار نهان
كه بر او داديم آگاهى يكى * ما ز آيتهاى خود در مدركى
شاعرى بود از عرب او در نمود * كه كتاب آسمانى خوانده بود
ديده بود او كه رسولى آن زمان * مىشود مبعوث بر خلق جهان
داعيه بودش كه باشد آن رسول * خود وى و هم اوست مقبول عقول
چون نبى مبعوث گشت او از حسد * شد بر او كافر گذشت از علم خود
پس برون آمد چنان كز پوست مار * زان همه آيات و علم استوار
پس به او لاحق شد ابليس از درون * پس شد او از گمرهان در آزمون
بلعم باعور يا بوده است او * كه بر اسرائيليان شد كينه‌جو
بر هواى نفس خود كرد آن دعا * لا جرم شد رانده از باب رجا
حال او ثبت است در تاريخها * وانچه بر وى باشد از توبيخها
يا كه عام اين حكم باشد بيخلاف * بر هران كز راه دين جست انحراف
شد ز علم و عهد دور از دين و كيش * كرد ترك علم و هم معلوم خويش
ور كه ما ميخواستيم اندر پسند * مينموديم آن چنان كس را بلند
ميرسيد اعنى كه بر اوج از حضيض * هم ز گورى تنگ بر ملك عريض
از ره رغبت بر آيات و كتاب * كه باسم اعظمش بود انتساب
كرد ليكن ميل او سوى زمين * پيرو نفس و هوا شد از يقين
از دنائت ميل بر پستى نمود * مىنخورده هيچ بر مستى فزود
او مثالش در صفت پس چون سگست * خسّتش هم دور با خون در رگست
گر بحمله رانى او را از دهان * افكند بيرون بمحرومى زيان
ور كه بگذارى نرانى هم ورا * افكند بيرون زبان در ماجرا
بلعم باعور هم بود اين چنين * مى نبود الا كه با خست قرين
هم بخواب او ديد و هم با وى حمار * در سخن آمد بره كاين نيست كار
اين مكن يعنى بر اسرائيليان * تو دعاى بد كه بس دارد زيان
وين نگشت او را سبب بر انتباه * لحظهء از كف نداد آن رسم و راه
اين نشان نكبت و بدبختى است * هم دليل خيرگى و سختى است
همچنين آيد ترا هر دم به راه * آيتى از حق كه يا بى ز انتباه
حيف كادراكت ز غفلت خسته است * چشم و گوشت ز آرزوها بسته است
گر بهش باشى بجنبد گر كه باد * ياد آرى از هلاك قوم عاد
همچنين از اختلاج عضوها * منتبه گردى ز كل تا جزوها
وانكه باشد غافل از علم و عمل * همچو آن كلب است كآمد در مثل
اين مثل دارد بر آن قومى فروغ * كاشمرند آيات ما را بر دروغ
پس بخوان اين قصه‌ها را از قصص * بهر ايشان كآمد از آيت بنص
همچو آن بلعم كه حالش گشت ذكر * شايد اندر خود كنند اينقوم فكر
بد بسى باشد مثل آن قوم را * كه بتكذيبند بر آيات ما
بعد از ان كاگاه كشتند از حجج * پس كنند انكار آيات و نهج
بر نفوس خويش آوردند ظلم * نى كه بر نفس دگر كردند ظلم
حق نمايد هر كرا بر خويش راه * يافته است او راه پس بىاشتباه
وانكه را بر خود نمايد واگذار * آن گروه از اهل خسرانند و خوار
ما بسى كرديم خلق از جن و انس * بهر دوزخ چون بران بودند جنس
هست ايشان را قلوبى بىتميز * در نمىيابند با آن هيچ چيز
همچنين چشمى است ايشان را برو * كه نبينند ايچ ازان آيات او
همچنين گوشى است كز وى نشنوند * هيچ وعظى تا كه بر وى بگروند
همچو انعامند ايشان بل اضل * چارپايانى مماثل با مثل
زانكه گردند آن بهائم منزجر * گر كسى بر زجرشان كرده مضر
تربيت يابند تا بر وضع خاص * منتقل گردند هم بر اختصاص
هر بهيمه فهمد اندر مكسبش * كه بدان كار از چه راند صاحبش
گاو چون بيرون رود ز اصطبل خويش * ميرود خود بر شيار و حبل خويش
وين جماعت از بهائم كمترند * زانكه غرق غفلت از پا تا سرند
مر خدا را اسمها باشد نكو * پس ورا خوانيد بر اسماء او
اسمها باشند بعضى اسم ذات * بعض ديگر اسم افعال و صفات
هر صفاتى راست نامى ناگزير * وصف قدرت نام او باشد قدير
يا به وصف رحمتش خوانى رحيم * يا به وصف علم او آمد عليم
همچنين هر وصف را نامى است نيك * خوان تو بر آن نامهايش بىشريك
خاص ذات اوست يعنى آن صفات * غير او را نيست خود وصفى بذات
خواندن او متصف گشتن بدوست * بر صفايى كان چو نام او نكو است
نى كه خوانى نامهايش بر زبان * ليك باشى بى خبر ز اسرار آن
هر منافق داند آن اوصاف و نام * هم بران نامش توان خواند از كلام
پس مراد از خواندن اسماء او * اينست كايى سوى او از غير رو
وصف خود بر وصف حق سازى بدل * لا يزال آيى به وصف لم يزل
پيرو آنها نگرديد از ضلال * كاسم بنهند از كجى بر ذو الجلال
واگذاريد آن كسان را كه كنند * ميل بر اسماء حق بر ناپسند
بى ز اذن شرع بر حق اسمها * ميگذارند از ره جهل و عمى
تفسير قرآن صفى على شاه — صفحة 271 | محمد حسن بن محمد باقر صفى عليشاه