تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير قرآن صفى على شاه — صفحة 266

مساهمون:

ص٢٦٦
با او آن گروه ايشانند رستگاران ( 157 )

در بيان رفتن هفتاد نفر با موسى عليه السلام بطور

اختيار از قوم خود هفتاد مرد * بهر ميقات آن كليم اللَّه كرد
قوم يا بودند در شك كه كلام * كرده با موسى مران رب الانام
بردشان در طور تا خود بشنوند * از خدا گفتار و بر وى بگروند
چون رسيدندى بميقات انكرام * ابرى آمد رفت موسى در غمام
كه نمىديدند او را قوم او * حق بموسى آمد اندر گفتگو
چون كه موسى از غمام آمد برون * گفت بشنيديد قول حق كنون
قوم گفتند اين ندانستيم ما * كاين كلام حق بود بىافترى
هم چنان باقى بود ريبى كه بود * جز كه بينيم آن خدا را در نمود
كوه آمد زان سخن در زلزله * مى بمردند آن كسان از هايله
نزد بعضى رجفه در حين طلب * بر هلاكت نامد ايشان را سبب
بل بر ايشان ارتعاشى در رسيد * كه شدند از زندگانى نااميد
گشت نزديك آنكه مفصلهايشان * گردد از هم منقطع در جايشان
چون كه موسى ديد آن حال از خدا * خواست تا دلهايشان آمد بجا
هست مروى هم كه با هارون بطور * رفت موسى نوبتى بهر حضور
ناگهان غالب به هارون خواب گشت * خفت و در خفتن ز عالم درگذشت
موسى او را غسل داد و دفن كرد * آمد اندر قوم پس تنها و فرد
چون كه از هارون بپرسيدند قوم * گفت او بگذشت اندر حال نوم
قوم گفتند اين نباشد بر سند * بل بكشتى خود تو او را از حسد
گفت با من چند تن همره شويد * تا ز حالش بر تمام آگه شويد
زنده سازم مرو را تا بيخلاف * خود كند بر مردن خود اعتراف
پس به او همراه شد هفتاد تن * اندر آن مدفن نمودند انجمن
بر دعاى موسيش حق زنده كرد * ز او شنيدند آنچه بود آن چند مرد
منفعل گشتند و از حق زلزله * آمد ايشان را بجان زان مسئله
بعضى از ارباب تفسير از نخست * اين چنين گويند و اين باشد درست
كاندر آن حينى كه بر ميقات او * رفت تا گيرد ز حق تورية او
برد آن هفتاد كس با خود بطور * تا گوه باشند او را در امور
چون كه در ميقات حاضر آمدند * هم ز موسى طالب رؤيت شدند
در زمان آمد بر ايشان صاعقه * جمله مردند از وقوع بارقه
بعد از انشان حقتعالى زنده كرد * بر بقا بعد از فنا زيبنده كرد
شرح آن گفتيم در آيات پيش * اين همان ميقات باشد نى كه بيش
بهر تأكيد است تكرار صريح * هست از اقوال اين قولى صحيح
پس بهر تقدير در آن هايله * صاعقه بگرفتشان يا زلزله
گشت موسى زان جماعت ترسناك * كه ز وحشت گر شوند ايشان هلاك
متهم گردد در اسرائيليان * كس ندارد باور از وى هيچ آن
گفت يا رب خواستى گر بيش ازين * كردى ايشان را هلاك اندر يقين
مىنمودى هم هلاكم در سبيل * وقت غرق قبطيان در رود نيل
مىكنى ما را هلاك آيا كنون * كرد گر نابخردى فعلى زبون
نيست اين جز امتحانت بهر ما * در سؤال رؤيت از روى عما
هر كرا خواهى كنى گمره به آن * يعنى از آن ابتلاء و امتحان
هر كرا خواهى شوى هم رهنما * ز امتحان از وجه تهدى من تشا
دوست چون ما را تويى فاغفر لنا * رحم كن در عين آمرزش بما
بهتر از آموزگارانى يقين * يا اللهى انت خير الغافرين
بر تو پس از بهر ما در اين سرا * نيكويى از راحت و عيش و نوا
عيش خوش با صحت و امنيتى * هم ز اطمينان بر اعدا نصرتى
همچنين اندر سراى آخرت * نيكويى ده در مقام و مغفرت
زانكه ما سوى تو برگشتيم باز * گر چه از برگشت مايى بينياز
حقتعالى گفت اشكنجه و عذاب * هر كرا خواهم رسانم در عقاب
هم بهر شيئى است واسع رحمتم * وارسيده بر دو كون از قدرتم

در تحقيق رحمت امتنانيه و وجوبيه

هست در نزد محقق بىسؤال * رحمت حق بر دو قسم اندر مقال
امتنانيّه است و ذاتيّه يكى * مطلق از هر شرط و قيد ار مدركى
اندر آن درياست مستغرق دو كون * مر فرا بگرفته اشيا را بعون
منتج از وى شد عطاى ما سبق * بيسؤال سايلى بر ما خلق
هم بدون آنكه محتاجى كند * عرض حاجت فيض هستى تا برد
هست از آن رحمت اشيا را وجود * هر يك اندر رتبهء دارد نمود
رحمت ديگر وجوبيّه است نيز * كان مقيد باشد ار دارى تميز
آن هم از آن رحمت ذاتيه باز * گشته فايض از حقيقت در مجاز
هست استحقاق بنده هم بران * از نتيجهء امتناعيه عيان
هم چنان كه پيش از رسم و سمت * كرد استحقاق هستى مرحمت
رحمتى كامد وجوبيّه بنام * زان مقيد خوانده‌اند آن را كرام
كان بود مشروط خود بر شرط چند * گاه قول و فعل نزد هوشمند
پس نويسم زود بهر متقين * آن كسان كز شرك پرهيزند هين
رحمت خود را كه آن دارد وجوب * بر خواص مؤمنين و اهل قلوب
ميدهند ايشان زكات مالها * هستشان ايمان بآيت‌هاى ما
از فرايض سخت‌تر باشد زكات * دوست دارد مال چون هر ذى حيات
پيروند آن مؤمنان خود بر رسول * وان نبىّ امىّ كامل وصول
امى اعنى زاده شد چو از مادرش * خواند نابنوشته حق پيغمبرش
هيچ نه به نوشته و نه خوانده بود * پيش پروازش ملايك مانده بود
آن نبى كه يافتند او را بنام * ثبت در تورات و انجيل از مقام
وصف و نامش در صحف مرقوم بود * نزد ايشان رفعتش معلوم بود
مىنمايد امر بر معروف هم * نهى از منكر خود آن صاحب علم
آن محاسن جمله را معروف دان * هر قبيحى منكر است آن را بمان
عقل باشد بر محاسن رهبرت * شد به ظاهر عقل كل پيغمبرت
سازد ايشان را حلال او طيبات * هم خبائث را حرام اندر جهات
بار ايشان را فرو بنهد ز دوش * وان تكاليفى كه شاق آمد به هوش
همچنين بردارد آن اغلال و بند * كه بر ايشان بود سابق در پسند
پس مر آنان كه ز اسرائيليان * بگرويدند اين نبى را بىگمان
تفسير قرآن صفى على شاه — صفحة 266 | محمد حسن بن محمد باقر صفى عليشاه