تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير قرآن صفى على شاه — صفحة 245

مساهمون:

ص٢٤٥
تابع و متبوع تا دانند ليك * از عذاب آن رفيق و اين شريك
جمع آوردند جمعى بىاصول * عامه را بر قتل فرزند رسول
حاصل ايشان را نشد جز نكبتى * تا ابد ماندند اندر لعنتى
تف به ماه افكند كافر كيش او * تف چو لعنت بند شد بر ريش او
تف نيابد راه سوى مهر و ماه * اوفتد بر ريش او بىاشتباه
اهل حق گويند با اهل سعير * اين تويى يا مادر اين زندان اسير
فخر ميكرديد كاندر روز چند * آل حق بودند ما را زير بند
نك چرا بر يكدگر لعنت كنيد * باز هم اجماع با امت كنيد
تا شويد آزاد از زنجير ما * وز كمند قهر كافر گير ما
قالت اوليهم لاخريهم هلا * مر شما را نيست افزونى بما
تا بتخفيف عذابى مستحق * خود شما باشيد در فعلى ز حق
پس چشيد از قدر سهم خود عذاب * زانچه ميكردند در كفر اكتساب
آنكه آيتهاى ما را بر دروغ * حمل كردند آن گروهى بيفروغ
سركشى كردند زان پس فتح باب * نيستشان از آسمان اندر صواب
مينگردد زان تكبر در جزا * مر گشاده سويشان باب سما
هم چنان كه مؤمنانرا جان و روح * سوى عليين برند اندر فتوح
روح مؤمن تا به هفتم آسمان * بعد مردن ميرود شادىكنان
ميگشايندش بهر گردون درى * باشدش هر دم فتوح ديگرى
بر خلاف روح عاصى كش كنند * راجع از گردون بسجين پر گزند
حضرموت است آن بگفتار حديث * نزد تحقيق ارض اخلاق خبيث
راه ندهندش خلايق بيگمان * مىبرانندش ز باب آسمان
كاين نه از ارواح عليينىّ است * بل منافق سيرت و سجينى است
داخل جنت نگردند از محل * بگذرد از چشم سوزن تا جمل
شد محال اعنى كه با اخلاق زشت * راه يابند اهل كفر اندر بهشت
هم دهيم اينسان جزاى بد نهاد * از جهنم باشد ايشان را مهاد
يعنى از آتش فراشى بر نشان * پوششى هم آتشين از فوقشان
هم ز ما مانند اين قوم از يقين * داده خواهد شد جزاى ظالمين
پس سه قسمند آنچه آمد در بيان * مشركان و مجرمان و ظالمان
مشركست آن كو پرستد غير حق * كرده رو بر شر خلق از خير حق
مجرم آن كو كرده تكذيب او زكل * در مقام كبر ز آيات و رسل
ظالم آن كز ميل نفس پر ستيز * كرده خوار او روح و عقل بس عزيز
دوزخ تابنده نفس سركش است * پيرو آن تا ابد در آتش است
وانكسان كايمان به حق آورده‌اند * طاعت شايسته از حق كرده‌اند
آنچه تكليف است از ما بر عباد * وان بود بر قدر طاقت نى زياد
ما نكرديم ايچ تكليفى بخلق * جز بوسعش همچو لقمه قدر حلق
كس به تكليف ار عمل كرد آن چنان * آن گروهند اهل جنت جاودان
هم بريم از سينه‌هاشان ما برون * آنچه در وى غل و غش دارد كمون
غل و غش يعنى حسادت يا عناد * يا نباشد در ميانشان جز و داد
در حديث آمد كه در باب جنان * شد درختى جويى از زيرش روان
نام آن آبست گر دانى طهور * شرب آن شويد ز دل زنگ شرور
بعد از آن گردند داخل در بهشت * فارغ از آلايش و آثار زشت
بعد از آن در وصف منزلهايشان * حقتعالى گويد از بهر نشان
ميرود از زير آنها جوىها * از پى آرايش و فرّ و بها
چون ببينند اهل جنت جاى خود * مى بگويند از دل داناى خود
مر خدا را حمد كز فضل فزون * شد بر اين توفيق ما را رهنمون
ما نبوديم اينكه خود يابيم راه * گر نه ما را رهنما گشتى إله
زانكه بىعون خدا و الطاف او * كس نيابد اين مقام از جستجو
آمدند از جانب پروردگار * سوى ما بر حق رسولان كبار
مهتدى گشتيم ما زار شادشان * بر هدايت بود چون بنيادشان
پس ندا كرده شوند ايشان بزود * كاينست آن جنت كه حقتان گفته بود
بودتان ميراث ز اعمالى كه خود * از شما صادر شد از روى رشد
هم چنان كاولاد از مال پدر * ميبرد ميراث از حكم و خبر
معنى اورثتموا اعطيتمواست * بندهء شايسته در اعطاى اوست
هم كنند از روى توبيخ آن زمان * اهل دوزخ را ندا اهل جنان
يافتيم آن را كه در دار القرار * وعده بر ما كرده بد پروردگار
از ثواب آخرت بر حق و راست * يافتيد آيا شما آنچه سزاست
وعده يعنى آنچه را پروردگار * بر شما فرموده بود از هر قرار
مى بگويند آرى آنها يك بيك * گشت وارد بهر ما بىريب و شك
پس مؤذن بدهد آواز از ميان * لعنت حق باد بهر ظالمان
خار كاندر راه حق ميكاشتند * باز مردم را ز ره ميداشتند
مينمودند اين طلب را از لجاج * وز ره ناراستى و اعوجاج
بر سراى آخرت كافر بدند * راه مردم را ز طاعت ميزدند
گشته وارد اندر اخبار از رضاء * كاين مؤذن هست بيشك مرتضى
همچنين از ابن عباس است نقل * اين روايت هم بود ثابت بعقل
كه به قرآن مر على را اسمها است * زان يكى باشد مؤذن وان بجاست
مردمان زان نامها آگه نيند * غافل از اوصاف و اسماء ويند

در بيان الهام غيبى

بر تو داده است او ز يك نامش خبر * ما بقى را از صفى جو سر بسر
كو بر اسرار ولايت واقف است * بر مسمى و بر اسماء عارفست
اين نگفتم من يكى گوينده‌اى * داد آواز از من ار جوينده‌اى
شد ز آوازش درونم ممتلى * راز خود گفت از هم آوازى ولى
تا من از سوداى عشق اندر تبم * بگذر ار حرفى تراود از لبم
اشترى كف كرد و رست از تفرقه * وز دهان افكند بيرون شقشقه
كس ندانست آن كجا بود و چه گفت * رفت مستى و اين شتر بر جا بخفت
آنكه در مستى بدرّاند صفى * خفته مسكين نى لبستش نى كفى
آن لب دريا بد اين لب ديگر است * گر چه در وى قلزم پهناور است
هست اين خم را بر آن دريا رهى * نك چنين كز وى بود پيدا تهى
چشم‌بندى باشد اين كاندر خمى * شد محيطى مندرج يا قلزمى
خم چو شد هنگام طوفان كم شود * از ته اندر جنبش آن قلزم شود
مى نيفتد هرگز اين دريا ز جوش * جز كه لب بر من گزند اعنى خموش
در زمان آن موج و يم بينى كم است * خشك لب افتاده بر جا اين خم است
چون بخم پيچد گهى آواز او * تا كند مستانه كشف راز او
آنكه لعلش را ز دار هر كس است * تا سخن بر لب رسد گويد بس است
روز بيگه شد بر آمد آفتاب * لب ببند از آنچه ميگفتى بخواب
خواب بودى ميزدى در خواب حرف * آنچه بر فهمش ندارد عامه ظرف
گاه تفسير از بيان مطلب است * چون شب آمد وقت هذيان و تب است
گو ميان اهل جنت و اهل نار * پرده‌اى باشد كه نتوان زان گذار
هست بر اعراف آن مردان چند * در لغت اعراف شد جاى بلند
حاجزى يا چون بناره و باره‌ها * نزد شهرى بهر حفظ و چاره‌ها
هست بر بالاى آن جاى رجال * كز خلايق اعرفند اندر جلال
مرتفع از هر كجا وز هر چه هست * انبيا را باشد اندر وى نشست
تفسير قرآن صفى على شاه — صفحة 245 | محمد حسن بن محمد باقر صفى عليشاه