در زمين بعد از اصلاحش و بخوانيد او را از ره بيم و اميد بدرستى كه رحمت خدا به نيكوكاران ( 56 )
روى ايشان را بگردانند چون * سوى دوزخ تا ببينند آن شئون
اين چنين گويند كاى پروردگار * با ستمكاران مكن ما را تو يار
بر تو يا رب ميبريم اينك پناه * تا كه با ايشان نباشيم از گناه
هم كنند اصحاب اعراف اين ندا * بر رجالى كه شناسند از صفا
مى بگويند از شما ننموده دفع * اين عذاب انصار و يار و جمع و نفع
بودتان كبر از فقيران وز ثقات * در حيات بىقرار و بىثبات
زين عذاب آن عجب و استكبارتان * هيچ نرهاند آتش آمد يارتان
بودتان ننگ از صهيب و از بلال * سركشى را اينست پايان و مآل
جانب عمار و سلمان و صهيب * ميكنند اعراف اشارت ز امر غيب
كاين رجال آيا نباشند آن كسان * كه شما خورديد سوگند از لسان
كه بر ايشان رحمت حق كى رسد * نيستشان از حق ببخشايش مدد
اين بود ارشاد تا كس ناگزير * ننگرد از روى خوارى بر فقير
نك درآئيد اى عزيزان در بهشت * كان شما را از ازل بد سرنوشت
بر شما نه خوف باشد از هلاك * هم نگرديد از رهى اندوهناك
اهل آتش پس بر اصحاب جنان * ميكنند آواز از احراق جان
مى بريزند آن قدر بر ما ز آب * كه شود ساكن ز ما اين التهاب
يا از آنچه بر شما رب الانام * كرده روزى از شراب و از طعام
مى بگويند اين شراب و اين طعام * حقتعالى كرده بر كافر حرام
آن كسان كه بر گرفتند از پسند * دين خود را لهو و لعب و ريشخند
زندگانى جهان بىثبات * داد ايشان را فريب از ترّهات
پس فراموش آوريم امروزشان * شد چو نسيان دولت فيروزشان
چون گذشت از حق گذارندش به خود * گو بمان در سهو و نسيان تا ابد
مانده از ديدار معنى جمله دور * وز لقاء ربكم هذاست كور
ديدن اين روز را يك دم به ياد * نگذراندند از تغافل و انجماد
هم چنان كايشان بآيتهاى ما * بودشان انكار از جهل و عما
اين كتاب از علم آورديم ما * هم به تفصيلى بيان كرديم ما
يعنى از دانايى خود در امور * درج در وى بحرهاى علم و نور
آنچه خلقان را تمام آيد به كار * در امور دين و دنيا استوار
رهنما و رحمت آمد باليقين * بر گروهى كاهل ايمانند و دين
هيچ ميباشند آيا منتظر * جز كه بر تأويل آن از وجه سر
يعنى الا آنكه زان پايان كار * ظاهر آيد سربسر روز شمار
آنچه در وى باشد از وعد و وعيد * عاقبت گردد هويدا بر عبيد
يا چه ديدى ظاهرش محكم چنين * كن يقين كور است تأويلى متين
ره بتأويلش ندارد هر تنى * منتظر بر وى شود جز كودنى
گر كه فهمى بر چه دارى انتظار * ور نفهمى كن به ظاهر اقتصار
ظاهرش از مهر و مه روشنتر است * بر خلايق تا قيامت رهبر است
باطنش بحريست بىپايان و ژرف * نيست كسرا قدر فهمش حد و ظرف
جز پيمبر يا ولى كاملى * بر مقام لى مع اللَّه واصلى
يوم يأتى آيد اعنى روز آن * كه شود بر جمله تأويلش عيان
مى بگويند آن كسان كز ناصواب * ترك كردند اين كتاب مستطاب
آمد از پروردگار ما رسل * بر درستى رهنمايان بر سبل
آن زمان تكذيبشان كرديم زود * ياد از روزى چنين ما را نبود
پس بود آيا شفيعى بهر ما * تا كند درخواست بر ما از خدا
يا كه برگردانده گرديم از محل * سوى دنيا بهر اصلاح عمل
تا بوحدانيتش قائل شويم * هم بامر و نهى او عامل شويم
غير از آنچه ما بر آن عامل بديم * زان عملها بر جزا قابل شديم
بر نفوس خود بتحقيق آن كسان * كردهاند از كردههاى خود زيان
كم شد از ايشان بر آنچه مفترى * بر بتان بودند اندر ياورى
تا مگر باشندشان آنها شفيع * آن زمان گردند مأيوس از جمعى
بعد از آن حق از كمال اقتدار * ذكر خلقت كرده بهر اعتبار
گويد آن پروردگار ذو الجلال * كاوست ذاتش جامع كل كمال
آنكه شش روز آن سماوات و زمين * بى ز آلت آفريده است اين چنين
رتبها يعنى شش آمد سربسر * كاو شد از هر يك بوجهى جلوهگر
شرح آن جو گر كه دارى حوصله * گفته آمد در بيان بسمله
چون كه شد ايجاد عالم بر نظام * مستوى بر عرش شد فوق التمام
عرش قلب عالم آمد در نمود * گشت مستولى بر آن شاه وجود
قلب احمد يا كه عرش اعظم است * وان سرير پادشاه اقدم است
آن چنان كه شه نشيند بر سرير * بهر استيلا بملك مستجير
اين مثل گفت از پى فهم فرق * ور نه اينسان نيست استيلاى حق
بلكه باشد عين استيلاى او * هستى هر ممكنى بر جاى او
همچو استيلاى خور بر ضوء و تاب * يا چو استيلاى دريا بر حباب
از سريرش گر شود شاهى جدا * تخت باشد هم چنان باقى بجا
ور بفرض او شد جدا از تختگاه * عرش و ما فيها شود در دم تباه
پس مثال از بهر فهم عامه است * يافت معنى مردى ار علامه است
مستوى شد پس بعرش از مشيتش * عرش يعنى ظل رحمانيتش
روشنى روز را او بر سبب * مى بپوشاند بتاريكى شب
مى بجويد روز را شب با شتاب * اندر آيد از پى او را بيحجاب
آفتاب و ماه و كوكبها تمام * امر او را شد مسخر در نظام
مى بدانيد اينكه اندر انتزاع * هست او را آفريدن و اختراع
چيزها يعنى شود از وى پديد * نافذ است امرش به چيزى كافريد
خلق كرد او هر چه ز امر مستقر * هشت در وى از توانايى اثر
يا مراد از ملك و ملكوتست آن * جسم را آورد در جنبش ز جان
بس بزرگست او بوحدانيتش * در الوهيت هم اندر قدرتش
آفرينش را بود پروردگار * عالم و آدم به او دارد قرار
در پرستش سوى او آريد رو * خود چو ادعو ربّكم فرموده او
اى غريب افتادگان در بدر * شاهتان بر شهر دل دارد مقر
رو ز غربت بر ديار خود كنيد * طاعت از پروردگار خود كنيد
از ره پوشيدگى با عجز و درد * رو به آن سلطان دل بايست كرد
خواندن از دل خواست آن سلطان جان * گفت خوانيدم ازان رو در نهان
خفيه خواندن اقرب آمد بر حضور * وز ريا و ريب مىباشد بدور
گر مراقب سوى او باشى بدل * خواندهء حق را بنطق معتدل
مصطفى اندر غزائى رفته بود * شب بصحرايى مهول آمد فرود
آن صحابه شد بلند آوازشان * از پى تكبير از آغازشان
گفت پيغمبر بسوى نفس خود * باز گرديد از صدا نبود مدد