تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير قرآن صفى على شاه — صفحة 248

مساهمون:

ص٢٤٨
او بود حاضر نه غايب از شما * بشنود هر كس كند هر سان دعا
در مقام خود كند ظاهر صفى * وجه ذكر قلب ز اسرار خفى
اينقدر كافيست اينجا در اساس * جمع از ذكر خفى گردد حواس
گر حواست جمع نبود در طلب * نيست ذكر آن جنبد از بيهوده لب
حد ذكر اينست و نزد حق نكوست * او ندارد معتدين را هيچ دوست
اى بسا خواننده‌گان خفته دل * كز خدا باشند بر خود مشتغل
اى بسا بيدار هوش خفته تن * بانگ ذكرش دمبدم تا ذو المنن
معتدين خواننده‌گان غافلند * گشته از معنى به صورت مايلند
در دعا باشد مراد و حاجتش * آنچه دور است از اراده و مشيتش
يا كند نفرين بكس يا از ريا * رو نمايد در نماز و در دعا
اينست نوعى از فساد اندر زمين * بر زمين نكنيد افساد اين چنين
بعد از آن كاصلاح آن فرمود حق * داد عالم را ز شرع خود نسق
هر عمل كان شد مخالف با كتاب * در زمين باشد فساد و ناصواب
حق فرستاد انبيا را بر عباد * تا بر آرند از مين بيخ فساد
هشت ناموس از پى اصلاح ارض * نفى مفسد پس ز ارض افتاد فرض
مى بخوانيد از نشان آيتش * هم ز خوف قهر و طمع رحمتش
نيست هيچ از رحمتش كس بىنصيب * ليك آن بر محسنين باشد قريب
هر به او دارد بوجهى احتياج * باشد از خوف و طمع ز او لا علاج
خواندن بيخوف و طمع آن ديگر است * ذكر آن دور از عقول اكثر است
تا كسى نبود در او سوداى عشق * كى بود آگه ز استغناى عشق
آنكه جانش بند نعمت يا نواست * باشد ار ترس و طمع او را بجاست
ليك عاشق از دو كون آزاده است * امر جانان را بجان آماده است
حال عاشق را مپرس از چند و چون * در رهش يكسان بود عقل و جنون
نز بهشت و دوزخست او را خبر * نز ثواب و نز عقاب و خير و شر
من چگويم با تو شرح اين مقام * داند آن كو رفته اين ره و السلام
ناگهانست آن ز حالى گر رسيد * تا رسد نك گويم از بيم و اميد
گفت خوانيدم هم از خوف گناه * هم ز طمع جنت و آن قدر و جاه
تا شما را باشد از رحمت نصيب * وان بود بهر نكوكاران قريب

[ سوره الأعراف ( 7 ) : آيات 57 تا 58 ]

وَ هُوَ الَّذِي يُرْسِلُ الرِّياحَ بُشْراً بَيْنَ يَدَيْ رَحْمَتِهِ حَتَّى إِذا أَقَلَّتْ سَحاباً ثِقالاً سُقْناهُ لِبَلَدٍ مَيِّتٍ فَأَنْزَلْنا بِهِ الْماءَ فَأَخْرَجْنا بِهِ مِنْ كُلِّ الثَّمَراتِ كَذلِكَ نُخْرِجُ الْمَوْتى لَعَلَّكُمْ تَذَكَّرُونَ ( 57 ) وَ الْبَلَدُ الطَّيِّبُ يَخْرُجُ نَباتُهُ بِإِذْنِ رَبِّهِ وَ الَّذِي خَبُثَ لا يَخْرُجُ إِلاَّ نَكِداً كَذلِكَ نُصَرِّفُ الْآياتِ لِقَوْمٍ يَشْكُرُونَ ( 58 ) و اوست كه ميفرستد بادها را بشارت دهندگان ميان دو دست رحمتش تا چون بردارد ابر گران بار را برانيم آن را از براى بلدى مرده پس فرو فرستيم به آن آب را پس بيرون آوريم به آن از همه ثمرها همچنين بيرون نمياوريم مردگان را باشد كه شما پند گيريد ( 57 ) و بلد پاكيزه بيرون ميايد رستنيهايش باذن پروردگارش و آنچه پليد شد بيرون نميايد مگر اندك بيفايده همچنين ميگردانيم آيتها را از براى گروهى كه شكر ميكنند ( 58 )
اوست آن كس كه فرستد بادها * مژده بر رحمت دهد ز امدادها
پيش از آنكه بر زمين ريزد مطر * بادها بدهند از باران خبر
بادها تا چون به خود گيرند بر * ابرهايى كه گرانند از مطر
هر چه باشد ابر از باران ثقيل * حمل آن بر بادها باشد قليل
ابر را رانيم اندر اهتزاز * بهر احياى زمين مرده باز
پس بسوى آن زمين يا آن سحاب * نازل از بحر عطا سازيم آب
پس به آن آريم بيرون از زمين * ميوه‌ها از هر قبيلى دلنشين
هم بدينسان مردگان را از قبور * ما برون آريم در يوم النشور
يعنى آن سان كه زمين يابد حيات * ز آب و رويد زان بهر فصلى نبات
مردگان را هم ز خاك تيره‌گون * آوريم آن گه كه وقت آيد برون
نيست فرقى دارد ار فهمى عروج * در ميان آن خروج و اين خروج
شايد از صورت بمعنى پى بريد * وان بفهم آريد گر دانشوريد
هر زمين پاك و شايسته كه آن * قابل زرعست و صالح رايگان
رستنيها رويد از وى صد هزار * چون كه فرمان باشد از پروردگار
وانكه باشد شوره و ناپاك و بد * زان برون نايد گياه الا نكد
همچو قلب مؤمن و كافر بفرض * زد مثل آن هر دو را حق بر دو ارض
آن يك از آيات حق يابد رشاد * وين يكى زايد در او بخل و عناد
ما بگردانيم آيتهاى خود * اين چنين شرح از مثال نيك و بد
بر گروهى كز يقين دارند سهم * شكر نعمتها كنند از عقل و فهم
يك حكايت از معويه مراست * گر كنم ذكرش در اين موقع بجاست
زان گذشتم ليك تا تفسير من * نزد هر قومى بود بس مؤتمن
كس نگويد كاين سخن مستهجن است * يا كه آن بيفائده يا موهن است
گر معويّه چنانست ار چنين * عامه‌اش دانند خال المؤمنين
من نه از تقليد با كس مبغضم * ليك در اين يك عقيدت معرضم
يا نگشتستى در اين معنى دقيق * يا ندارى عقل و ادراكى عميق
من تو خود دانى كه صوفى مشربم * صلح كل با هر گروه و مذهبم
نى سخن گويم بتقليد و عناد * نى ز اصلاح آورم رو بر فساد
نيست صوفى را خصومت با كسى * خواه گل باشد در اين ره يا خسى
ليك بايد خار را از گل شناخت * بلبلان را دل به گل بايست باخت
هيچت ار نبود تميز نيك و بد * چون صنم را ميشناسى از صمد
جمع ضدّين ار كه دارى ننگ و نام * نيست ممكن لب فرو بند از كلام
گر رسول حقتعالى بوده نوح * جز بدوزخ نيست كنعان را فتوح

[ سوره الأعراف ( 7 ) : آيات 59 تا 64 ]

لَقَدْ أَرْسَلْنا نُوحاً إِلى قَوْمِهِ فَقالَ يا قَوْمِ اعْبُدُوا اللَّهَ ما لَكُمْ مِنْ إِلهٍ غَيْرُهُ إِنِّي أَخافُ عَلَيْكُمْ عَذابَ يَوْمٍ عَظِيمٍ ( 59 ) قالَ الْمَلَأُ مِنْ قَوْمِهِ إِنَّا لَنَراكَ فِي ضَلالٍ مُبِينٍ ( 60 ) قالَ يا قَوْمِ لَيْسَ بِي ضَلالَةٌ وَ لكِنِّي رَسُولٌ مِنْ رَبِّ الْعالَمِينَ ( 61 ) أُبَلِّغُكُمْ رِسالاتِ رَبِّي وَ أَنْصَحُ لَكُمْ وَ أَعْلَمُ مِنَ اللَّهِ ما لا تَعْلَمُونَ ( 62 ) أَ وَ عَجِبْتُمْ أَنْ جاءَكُمْ ذِكْرٌ مِنْ رَبِّكُمْ عَلى رَجُلٍ مِنْكُمْ لِيُنْذِرَكُمْ وَ لِتَتَّقُوا وَ لَعَلَّكُمْ تُرْحَمُونَ ( 63 ) فَكَذَّبُوهُ فَأَنْجَيْناهُ وَ الَّذِينَ مَعَهُ فِي الْفُلْكِ وَ أَغْرَقْنَا الَّذِينَ كَذَّبُوا بِآياتِنا إِنَّهُمْ كانُوا قَوْماً عَمِينَ ( 64 ) بحقيقت فرستاديم نوح را بسوى قومش پس گفت اى قوم من بپرستيد خدا را نيست مر شما را هيچ خدايى جز او بدرستى كه من ميترسم بر شما