كى خدا شد بسته راه چارسو * خود تو اينها گفته بودى موبمو
كرده بودى زين تمام آگاهمان * ديو سركش برد ليك از راهمان
حق تو را گويد كه رفت از چاره كار * بايد اينك بود با دزدان بدار
كرده بودم آگهت از پيش من * كم شنيدى هر چه گفتم بيش من
رو تو با آنها كه حقد انگيختند * انبيا را خون بناحق ريختند
ياد آن روز اينزمان بر چاره كن * بند الفت را ز دشمن پاره كن
تا نگشته ذاتى اخلاق بدت * باقى از دزد است چيزى دريدت
كن برون از خانه ديو رانده را * دار پاس از دزد باقى مانده را
در پناه يار از بيگانه رو * شب عسس غافل رسد در خانه رو
تا بجنبى از پى تدبير او * دست و پايت رفته در زنجير
خصم و خونى خاصه گر باشد عسس * باللّه ار بر جا نهد جانى بكس
حق ز شفقت كرد ارسال رسل * خلق را واقف نمود از جزء و كل
كاندر اين ره كلب غافل گير چند * هست و هم دزدان با تيغ و كمند
شحنهء پر خشم و كين هم در طلب * روزها از خانه بيرون رو نه شب
روز يعنى در پناه اوليا * هم بظل نور عقل رهنما
عقلى آن كو راه و چه داند كم است * مينمايد روز اما مظلم است
در صفت پير مرد
عقل كامل احمد است و عترتش * يا بهر دورى كتاب و سنتش
يا عمل كن بر كتاب حق تمام * يا اطاعت كن ز پيرى با مقام
پيرى آن كو راه دان باشد بنص * در هدايت خالص از حق بل اخص
شرطها او راست اندر امتياز * گفتهايم از پيش و هم گوئيم باز
عالم و عاقل خليق و بردبار * با خلايق شفق و رفقش بيشمار
بر خدا از هر كسى پيوستهتر * وز متاع و ملك دنيا رستهتر
قانع و خاضع مجيب و مهربان * جود و ايثارش فزون از مردمان
كشته باشد نفس دون را در جهاد * با كسى او را بدل نبود عناد
بر ذخيره ننهد از دنيا جوى * روز نو خواهد ز حق رزق نوى
آگهست از راه و منزل با شهود * وز مقام فرق تا جمع وجود
اين چنين كس نايب پيغمبر است * والى امت ولى حيدر است
با وجود آن ولى در نزد عقل * بس خطا باشد عمل بر عقل و نقل
ور كه پيرى اين چنين نارى بدست * بر كتاب حق عمل كن هر چه هست
تا نمايد حق ترا راه صواب * زانكه شد همدست پيغمبر كتاب
هست درج اندر كتاب ذو الجلال * هر چه باشد از حرام و از حلال
و از عقايد و از عبادات و عمل * و از شرايع آنچه باشد ما حصل
گر چه در تكليف اين بس مشكل است * ليك حق جو راه او بر منزلست
حق طلب را ره نمايد سنگ و چوب * تا چه جاى وحى علام الغيوب
پس نشد رهبر كتاب از بهر كس * كافرم گر خوانده قرآن يك نفس
گو بمان اندر هواى نفس خويش * تا كه آيد پيك مرگ از پست و پيش
رفته شب از خانه بيرون بيچراغ * گو مباد از دست دزدانت فراغ
شب شدن از خانه بيرون چيست آن * غره بر اجماع گشتن يا كمان
يا شدن بر علم و عقل و نقل مست * مهدى موعود را هشتن ز دست
ور كه عارف مسلك و صوفى وشى * خلصه را بايد شناسى از غشى
در تو آن حالى كه پندارى خوشست * در بيابان همچو از دور آتش است
نى تو را گر ميرسد زان جستجو * نى توانى پيش پا را ديد از او
جانب آتش خيالت برده است * دست بر تن گر نهى افسرده است
يافتى سر تصوف از چه باب * زانكه آن نايد بگفتار و كتاب
در كتابى گر خود آن را ديدهاى * تو بلفظى دان كه بر چسبيدهاى
آن تصوّف نيست كآيد در كلام * بل بود برقى كه برجست از غمام
برق غير از آفتاب عالم است * اين بتابد وان نمودش يك دم است
گر چه خور تابد ز چشمهء سوزنى * كى برون از چشم سوزن شد تنى
آن تصوّف جمله از خود مردنست * تن فكندن جان بجانان بردنست
گر چه آن هم نزد صوفى هيچ نيست * زندگى و مردگى پيشش يكيست
سر صوفى بحرهاى ژرف بود * وانچه بشنيدى و خواندى حرف بود
حرفها هم دارد اى جان اختلاف * هست بعضى صدق و بعضى بر گزاف
گوهرى در صد شبه بنهفته است * نادر است آن بس كه صوفى گفته است
گفتها را هم تو نشناسى سبب * ور شناسى ممكن است آن نى عجب
گر شناسى از عنايات خداست * اين چنين فهمى ز آلايش جداست
با تو گويم از عنايت يك نشان * نيك درياب آن بجان و دل نشان
شه نويسد يا فرستد گر پيام * تا شوى حاضر تو فردا در سلام
باورم نايد كه فردا رايگان * قصه خوانى را نشانى بر دكان
بل ز دنيا جمله يا بى انقطاع * صحبت هر كس تو را باشد صداع
جز كه با مردى ز مخصوصان شاه * همنشين گردى كه پرسى رسم و راه
يا در آن فكرى كه چون گويى جواب * گر كه پرسد از تو چيزى بر صواب
پس عنايت گر ز حق گردد نصيب * بر كند دل از دو كونت عنقريب
هم روى هم ميبرندت ناگزير * بر كمند و بند حق باشى اسير
همچو مشتاقى كه معشوقش ز پى * ميفرستد تا رود نزديك وى
بين شناسد هيچ او پا را ز سر * ميدود گر گوئيش آهستهتر
كى بفكر جامه باشد يا كلاه * تا چه جاى آنكه دزدش بسته راه
من بسى اين راهرا طى كردهام * ارمغانها زان ديار آوردهام
تا نپندارى گزافست اين سخن * اندكى كن غور در تفسير من
در اختصاص اين تفسير
تا شناسى اصل اين توفيق تو * بىتصور مى مكن تصديق تو
من نگويم دوست باش الطاف كن * خصمى ار هم در سخن انصاف كن
گر كه عقلت موشكاف و فاطن است * مى نپندارم كه گويى ممكن است
گر بود ممكن بيان كن سورهاى * روز ميدان از چه رو مستورهاى
لاف را هل در نبرد از مرد گو * هست افزون حرف و هيكل مرد كو
كوهها در حرب ديدى برف بود * وان شجاعتها بميدان حرف بود
روز ميدان نى سواران در جلند * يكه تازان بر فراز دلدلند
گويد آن كو رستم و روئين تنست * روز ميدان من و رخش من است
حيدر آمد در نبرد اى بىنماز * با ستور علم نقلى مىمتاز
كوهها در زير نعل دلدلش * نرم شد و آورد كه باغ گلش
حيدرا تا بوده جان جانان تويى * فارس اين دشت و اين ميدان تويى
بر صفى اسرار خود تقرير كن * آنچه گفتى بيش از اين تفسير كن
از زبان من سخن گو باك نيست * جز تو كس در عالم و افلاك نيست
من نيم من فارغ از خود راييم * جفت چون مى با لب آن نائيم
بند بندم پر شد از آواز تو * تا نوازى همدمم با ساز تو
هر چه گويى گويم آن را بيخلاف * در بيانم نه رجز باشد نه لاف
منكرانت را كه چشم و ديدنيست * از خدا در معرفت تأييد نيست
خواهد آمد آن چنان روزى بپيش * كه خجل مانند از انكار خويش
چون بدوزخ جاى بر آئين كنند * بر رفيق راهزن نفرين كنند
كز شما بر ما چنين خوارى رسيد * آنچه گفتند از وعيد آمد پديد