تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير قرآن صفى على شاه — صفحة 239

مساهمون:

ص٢٣٩
كه مىچسبانيدند بر اندو از برگ بهشت و ندا كرد ايشان را پروردگارشان كه آيا نهى نكردم شما را از اين درخت و نگفتم مر شما را بدرستى كه شيطان مر شما را دشمنى است آشكار ( 22 ) گفتند پروردگار ما ستم كرديم بر نفسهامان و اگر نيامرزى تو ما را و نبخشى ما را هر آينه باشيم البته از زيانكاران ( 23 ) گفت فرو شويد بعضىتان مر بعضى را دشمن و مر شما راست در زمين جاى قرارى و مايه تعيشى تا وقتى ( 24 ) گفت در آن زندگانى ميكنيد و در آن ميميريد و از آن بيرون آورده ميشويد ( 25 ) اى فرزندان آدم بحقيقت فرو فرستاديم بر شما پوششى كه بپوشد عورتهاى شما را و اساس تجملى و لباس پرهيزكارى آن بهتر است آن از آيتهاى خداست باشد كه ايشان پند گيرند ( 26 )
گفت مهلت ده مرا تا يبعثون * كينه تا بكشم ز خصم از صد فسون
آنكه باعث گشت بر اين خواريم * كرد از باب كرم متواريم
رفت يك جا خرمنم بر باد او * كينه بكشم تا ابد ز اولاد او
گفت مهلت دادمت ايام چند * تا كه فرزندان آدم زنده‌اند
تا تو باشى امتحان زشت و خوب * هر كجا باشد رهت جز در قلوب
زانكه اندر قلب جاى غير نيست * فوق خود مر نفس دون را سير نيست
نفس هم رتبه است بيشك بابليس * بلكه خود نفس است شيطان خسيس
تا كه در نفسى طبيعت غالبست * جنس خود را دان كه شيطان جاذبست
ور كج‌انديشى درآيد در ستيز * كز چه مهلت دادش او تا رستخيز
اندرين معنى بود رمزى دقيق * گوش كن دارى گر ادراكى عميق
آدم از نفس و طبيعت وز مزاج * باشد اندر زندگانى لاعلاج
گر طبيعت ماند انذر وى زكار * نيست او را زندگانى بر قرار
تا قيامت پس هوا با آدم است * ديو سركش با هوا هم توام است
زان هواى نفس را از اصل و فرع * خوانده شيطان كامل اندر نطق شرع
عارفان را در سلوك و در فتوح * تا مقام كشف قلب و سير روح
كاندر آن گردد هويدا رستخيز * نيستشان راحت ز نفس پر ستيز
نكتها را گر نكو فهمى تمام * اعتراضت مينماندم در كلام
گفت شيطان پس چو كردى گمرهم * هم به ترك سجده دور از درگهم
مينشينم بر صراطت كوست راست * بهر ايشان بر هر آنچه نارواست
راهشان يعنى زنم از راه دين * همچو دزدان كه درآيند از كمين
آيم ايشان را ز پيش و از عقب * گاه پيدا گاه پنهان در طلب
آخرت يعنى كه پيش آينده است * سهل بنمايم بر ايشان هر چه هست
وان نباشد مختفى بر خاص و عام * هست روشن‌تر ز شمس بىغمام
گويد ار كس روز روشن تيره است * عقلت ار باور نمايى خيره است
در گمان افتى كه بعد از فوت تن * چون تواند بود باقى نفس من
غير ازين عالم بود يا عالمى * ديو دان كز پيش راهت زد همى
وانكه آيد از قفا يعنى نهان * باشد آن دنيا و شيئيات آن
حب جاه و مال و اخذ زر و سيم * خواه باشد از ستم خواه از يتيم
وانكه ميآيد برون از راه راست * در عملهاى نكو عجب و رياست
وانكه ميآيد ز چپ تا ره زند * لذت عصيان بدل شيرين كند
حاصل از هر ره درآيد بر عباد * تا دهد كشت عملها را بباد
گفت ابليس از بنى آدم يقين * نيستند اكثر تو را از شاكرين
نيستشان بر نعمت منعم سپاس * وين نگفت الا كه از فرض و قياس
زانكه چون مقصود خويش از بو البشر * كرد حاصل جمله از اكل شجر
شد گمان او كز او بيگفتگو * اضعفند البته فرزندان او
ميتوان از راهشان بردن تمام * هم چنان كه بردم از ره آن همام
گفت حق او را ز جنت رو برون * عيب‌ناك و رانده و خوار و زبون
باللّه ار ز ايشان كسى تابع شود * از شما پر دوزخ از واقع شود
بعد از آن گفتيم با آدم عيان * كه تو با جفتت بمان اندر جنان
هم خوريد از هر كجا خواهيد باز * آن ثمرها كه بران باشد نياز
ليك نزديكى بسوى اين شجر * كوست گندم مىنجوئيد از ثمر
ميتوان دادن تميز از آن به خود * نيك و بد شد زان درخت نيك و بد
ور خوريد از آن بظلم افسانه‌ايد * هم برون از اين سرا و خانه‌ايد
وسوسه پس كرد ديو بد سير * سويشان بر كشف سوء مستتر
آنچه بد پوشيده يعنى زان دو جفت * خود نميديدند آن را بى ز گفت
زان دو تن ميخواست ديو بد خصال * كشف عورت را كه يابند انفعال
تفسير قرآن صفى على شاه — صفحة 239 | محمد حسن بن محمد باقر صفى عليشاه