هر كه دين را كرد بر دنيا بدل * بر هواى نفس خود در هر عمل
يا مبدل كرد حق را بر هوا * كرده او تفريق در دين خدا
زانكه دين حق بجز توحيد نيست * واندر آن تفريق يا ترديد نيست
پس قيامت بدهد ايشان را خبر * بر هر آنچه ميكنيد از خير و شر
امت مرحومه در آئين و كيش * فرقهها كشتند از هفتاد بيش
او نه ز ايشانست و نه ايشان از او * بد رسد بر بد نكويى بر نكو
هر كه او آيد بنيكى در عمل * ده برابر گيرد از نيكى بدل
نيست از ده قصد تعيين عدد * داد واجب را نباشد حصر و حد
كرده تعيين عدد بر اهل حس * كوست بر پاداش خيرى ملتمس
وانكه باشد طاعت او را از و داد * كى بود پاداش فعلش هيچ ياد
جذبه
مرحبا آن عشق جمع پاكباز * كه يك از ده مى نداند هيچ باز
او همى خواهد كه ميرد پيش دوست * نه عوض خواهد نه جز در بند اوست
كى به ياد او جزا و خدمت است * يا كه اين رنجست و اين يك راحت است
شرح اين بايد نوشت از خون دل * نيست جايش در كتاب و در سجل
من بسى اين راه را پيمودهام * تا چه دانى در چه حالى بودهام
عشق خواهد كاين بيان افشا شود * تا كه عاشق تند و بىپروا شود
گر نيابى مستمع در جستجو * سر فرو در چاه كن با خويش گو
همچو آن كو سر فرو در چاه كرد * خاك را از سر خويش آگاه كرد
گفت من بودم نهان در ذات خود * داشتم عشقى چنان بر ذات خود
عشق بر افشاى رازم چاره كرد * پردهء خلوت نشين را پاره كرد
از هويت آمدم سارى شدم * شاه بودم رند بازارى شدم
عشق مستى كرد و رسوايى گرفت * راه فرق از جمع يكتايى گرفت
جلوهگر شد عشق و عالم خلق شد * جامهء شه بود ديبا دلق شد
چشم چون افكند از نزديك و دور * ديد معشوقست يك جا در ظهور
جست تيرى از كمان غيرتش * شد نشان غير آنچه بد در جلوتش
ديد باقى در سرا جز يار نيست * جلوهگر از غير او ديار نيست
هست تنها در همان خلوت كه بود * جمع و فرقى نيست يا غيب و شهود
خلوتش هم نبود الا ذات او * گر برى پى سوى او ز آيات او
رازدان هوش ما بيهوشى است * با چه اين گويم كه ره خاموشى است
چون نباشد غير من دمساز من * چاه چبود تا كه پوشد راز من
زور مستى باده چون افزون كند * دور اول مست را مجنون كند
تا رسد بر دور آخر پى به پى * مست ديگر نه قدح بيند نه مى
هست اينهم مستيى از طور ما * اول و آخر ندارد دور ما
گه سخن با دار و گه با چه كنم * عقل را ز افسانها گمره كنم
چه مگر دل گردد و محرم شود * تا به آن گوش و زبان همدم شود
عشق را منزل نبود ار دل نبود * جمله دريا بود اگر ساحل نبود
موج عشق از جزر و مد عاجلم * خواهد از بحر افكند بر ساحلم
ميوزد گويى نسيم صبح باز * بر سر آيد بوى عقل و امتياز
يا هنوزم مست و ميايد به گوش * اندر آن مستى صداى ميفروش
گو به خود نايد ز روى اختيار * از ميان ره كشيدش بر كنار
صبح روشن شت و مردم در عبور * با لگد كوبندش از نزديك و دور
مغز او ريزند بيرون از دماغ * تا ز مى ديگر نگيرد كس سراغ
رو بپوشانيد از بيگانهاش * مست اندازيد در ميخانهاش
تا ز بوى باده باز آيد به هوش * يا ز بانگ چنگ و نى وقت خروش
صبح مستان را به هوش آرد تمام * وين هنوز افتاده باشد تا بشام
شام چون شد دور بيهوشى سر است * وقت مخمورى و دور ديگر است
صبح ديگر مست شب باشد هنوز * و اندر اين مستى نه شب داند نه روز
ميرود بىجام و مى از خود مدام * تا چه باشد چون كشد پيوسته جام
خاصه كان مهر و دهد پيمانهاش * خاصه گر گويد به گوش افسانهاش
خاصه پيشش تاب اگر گيسو دهد * ره دل ديوانهاش بر مو دهد
فتنه سازد نرگس مستانه را * مست گيرد با قدح ديوانه را
جاى مستى نيست گر اينجا كجاست * تا ابد نايد به هوش ار او بجاست
چاره را گوئيد در گوشش كنون * آنكه دانى آمد از خلوت برون
نهى مستان كرد و گفت از هر كنار * مستى ار يابيد بكشيدش بدار
تا دگر مستى برون از ميكده * نايد اندر شهر و نارد عربده
سر نهد آنجا كه مىخورد از كدو * ور كند غوغا بگيريدش گلو
بىادب را گونه سر باشد نه تن * سنگ بارانش كنيد از مرد و زن
گر چه اينهم چارهء بيچارگيست * تا ابد مستى چنين را چاره نيست
گر بدارش هم زنند از عشق يار * نه خبر از سنگ دارد نى ز دار
خود صفى جان ميسپارد بر لبش * وان حديث دلنشين و منزلش
بر كلام او دهد جان بيدرنگ * گر كشند از تيغ او را گر ز سنگ
خون من گر يار خواهد ريخته * خود شوم بر تيغ تيز آويخته
هم روم رقصان بدار ار خواست خود * پيش او مردن به از عمر ابد
ليك من گرمست بودم گر خراب * راز او پوشيدم اندر صد حجاب
مرد عشق از دار گردد سرفراز * ليك من گفتم بچه پوشيده راز
تا كه حفظ كم او محكم كنم * هم نه هيچ از نظم شهرش كم كنم
ور كه هم مستى كنم از جام اوست * مستى و بيهوشيم بر كام اوست
ميدهد بر من قدح گويد بگير * پيش لعلم چون ز خود رفتى بمير
بعد مردن زندهء باقى شوى * بر همه ميخوارگان ساقى شوى
نك ز بهر حفظ اسرار و مقام * باز گردم سوى تفسير كلام
تا بيك طاعت بگيرم ده جزا * ز او كه ذاتش واحد است اندر عطا
گر چه داد او نيايد در شمار * هر دم احسانش رسد بيش از هزار
هيچ نارد جرم كس را در نظر * رحمتش بارد بعاصى چون مطر
ور بسوء فعلى آيد از خدا * نيست او را جز به مثل آن جزا
مخطى و مأجور را از بيش و كم * نيست وارد هيچ از وجهى ستم
[ سوره الأنعام ( 6 ) : آيات 161 تا 165 ]
قُلْ إِنَّنِي هَدانِي رَبِّي إِلى صِراطٍ مُسْتَقِيمٍ دِيناً قِيَماً مِلَّةَ إِبْراهِيمَ حَنِيفاً وَ ما كانَ مِنَ الْمُشْرِكِينَ ( 161 ) قُلْ إِنَّ صَلاتِي وَ نُسُكِي وَ مَحْيايَ وَ مَماتِي لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ ( 162 ) لا شَرِيكَ لَهُ وَ بِذلِكَ أُمِرْتُ وَ أَنَا أَوَّلُ الْمُسْلِمِينَ ( 163 ) قُلْ أَ غَيْرَ اللَّهِ أَبْغِي رَبًّا وَ هُوَ رَبُّ كُلِّ شَيْءٍ وَ لا تَكْسِبُ كُلُّ نَفْسٍ إِلاَّ عَلَيْها وَ لا تَزِرُ وازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرى ثُمَّ إِلى رَبِّكُمْ مَرْجِعُكُمْ فَيُنَبِّئُكُمْ بِما كُنْتُمْ فِيهِ تَخْتَلِفُونَ ( 164 ) وَ هُوَ الَّذِي جَعَلَكُمْ خَلائِفَ الْأَرْضِ وَ رَفَعَ بَعْضَكُمْ فَوْقَ بَعْضٍ دَرَجاتٍ لِيَبْلُوَكُمْ فِي ما آتاكُمْ إِنَّ رَبَّكَ سَرِيعُ الْعِقابِ وَ إِنَّهُ لَغَفُورٌ رَحِيمٌ ( 165 )
بگو بدرستى كه من هدايت كرد مرا پروردگارم به راه راست دينى درست كيش ابراهيم حقّگراى و نبود از شرك آورندگان ( 161 )
بگو بدرستى كه نماز من و عباداتم و زندگيم و مردنم مر خدايراست كه پروردگار جهانيانست ( 162 )
نيست شريكى مر او را و به آن فرمود شدهام و