پس چرا بر فعل ناحق مرتكب * ميشويد از ترس فقر منتسب
هم نمائيد از فواحش اجتناب * خود ز نزديكش گريزيد از شتاب
نزد بعضى آن كبائر از خطا است * گفته هم بعضى فواحش خود زناست
آنچه باشد در ظهور و در بطون * نيست نيكو نزد عقل ذو فنون
آن بزرگان عرب اندر خفا * مينمودند از تجرىها زنا
آشكار اوباش و بىباكان بران * مرتكب بودند در شهر و دكان
ناپسند اين هر دو منهى وز خداست * ما ظهر يا خمر و ما بطن آن زناست
نه كشيد آن نفس كز حق شد حرام * كشتنش الا به حق در هر مقام
بالحق آمد قتل مرتد يا قصاص * يا كه رجم زانى اندر اختصاص
هست هم اينسان مقامات دگر * ذكر آنها نيست لازم سربسر
حاصل اين كز عمد نفسى گر كشيد * تا ابد باشيد در رنج شديد
اين يك امر و چار نهى آمد بنقل * مر وصيت تا بيابيد آن بعقل
شد وصيت بر نگهدارى آن * تا شما را رشد و عقل آيد عيان
همچنين لا تقربوا مال اليتيم * جز بوجه احسن و طبع سليم
حفظ آن بايست از روى تميز * خرج او هم بايد از اندازه نيز
تا رسد بر غايت رشد و بلوغ * كار او يابد بدانايى فروغ
كيل را وافى بپيمائيد و تام * همچنين ميزان ز عدل و اهتمام
كم بنفروشيد و نستانيد بيش * خصم را بينيد در ميزان چو خويش
ور كه گردد بيش و كم در كيلها * نى ز روى عمد يا از ميلها
حق نكرده بر كسى تكليف هيچ * جز به قدر وسعت او در بسيج
نيست تكليف اعنى ار باشد ز سهو * حقتعالى مىكند از بنده عفو
گر كه دارى دانش و رأى دگر * لا يكلف راست معناى دگر
كس بكارى يعنى ار قادر نبود * حق كجا تكليف بر وى مينمود
پس توانى آنكه نفروشى تو كم * كيل خود زان گفت كن پاك از ستم
چون سخن گوئيد پس گوئيد راست * زانكه بر ناراستى گفتن خطاست
خاصه در حكم و گواهى نيست ره * گر چه ذا القربى بود مشهود له
قول تو بايد بود صدق و صحيح * از غرض گفتن ز مرد آمد قبيح
راست گو گر عاقل و فرزانهاى * در حق هر خويش و هر بيگانهاى
گر شود ملحوظ كاين يك دشمنست * واندگر يك خويش و فرزند منست
نفع خويشاوند و اضرار عدو * ديدن از غيرت بود بىگفتگو
پس شهادت بر خلاف حق دهى * پيروى را گام با احمق نهى
زانكه حق جز راست ميگويد مگو * مرد بخرد راست گويد هم نكو
بر شهادت تا كه جاى آنكه لب * كس گشايد بر دروغى بىسبب
هم بعهد حق كنيد از جان وفا * هم بنذرى كه نموديد از و لا
اين شما را شد وصيتهاى او * پند تا گيريد شايد موبمو
اينست يك نهى و سه امر اندر نسق * كه وصيت بر خلايق كرده حق
حكم عاشر بر شما خوانم عيان * وان بود اين كآنچه آمد در بيان
يعنى از توحيد و اخلاق سليم * هست راه من كه باشد مستقيم
پس كنيد آن را بطاعت پيروى * تا رسيد از آن بصدق معنوى
مى نگرديد از ره حق منحرف * جانب آن راههاى مختلف
كان شما را افكند در تفرقه * از ره حق وز ولاى مطلقه
اين وصيت شد ز حقشان در خصال * تا بپرهيزيد شايد از ضلال
هست اين احكام عقلى سربسر * وز قبولش نيست عقلى را گذر
لا جرم در هيچ دين منسوخ نيست * دين نشد چون نسخ اين منسوخ نيست
دين نباشد جز مراعات تمام * ز آدميت اندر اوقات و مقام
اصل آن تكميل انسانيت است * حسن خلقت را خود آن آنيت است
هر بدى كه عقل بر وى حاكم است * نهى او اندر هران دين لازم است
هم نگردد نسخ هرگز تا ابد * تا كه بوده است اينجهان بد بوده بد
همچنين بر عقل نيكى انسب است * نزد بخرد روز روز و شب شب است
ظلم را هرگز كسى نشمرده نيك * يا نمودن خلق را با حق شريك
عقل بر توحيد حق باشد دليل * همچنين عقليست افعال جميل
سر زند از شرك ار فعلى نكو * دان گلى كز منجلاب رسته او
نه تماشا را بچشمى در خور است * نه كسى ميبويدش چون ابتر است
اصل هر دين پس بجز توحيد نيست * وان بود عقلى در اين ترديد نيست
لا جرم حكمى كه آن زايل نشد * عقل بر تغيير آن مايل نشد
باشد احكامى كه از توحيد خواست * عقل در اجراى آن تأييد خواست
هر زمان پس آمد از حق ناقدى * تا كند رفع ار كه دارد فاقدى
داشت اجرى حكم كليات را * كز تغير دو ربود اثبات را
نيست يعنى اندر ادوار زمان * بهر آن احكام تغييرى عيان
وانچه اندر نظم دين آن فرع بود * در زمانها مختلف در شرع بود
آن هم ار بينى بدقت بى ز فصل * هست فرعى كه بود ملصق باصل
يك مثالى گويم ار فهمت بجاست * ظاهر و باطن در آدم عضوهاست
بعضى ارزان گشت فاسد همچو قلب * شد حيات از آدمى ناچار سلب
همچنين باشد دماغ اندر ثبات * رنج او خامش كند شمع حيات
ور رسد رنجى بآلات نفس * مر سلامت را مكن ديگر هوس
چند روز ار زنده ماند در تبست * تيرهتر روز حياتش از شب است
عضوها هم هست اندر آدمى * كه ز نقصش آدم آيد در كمى
زنده ماند آدم اما ناقص است * زانكه آن اعضا بدن را شاخص است
همچو كورى يا كه گنگى يا كرى * باشد از لذات هستى او برى
حقتعالى كرد ارسال رسل * بهر تكميل نفوس از جزء و كل
تا نمايند آن مرضها را علاج * هم رسند اعضا به صحت هم مزاج
با خرد همدست گردند از هنر * كان رسول باطن است اندر بشر
عقل گر كامل بود خود رهبر است * بر هران درد و دوائى ابصر است
ميشناسد هم دوا هم درد را * رهنما باشد بنيكى مرد را
عقل ور ناقص بود اثبات را * ميتواند يافت كليات را
ليك در تعيين جزئى قاصر است * شد چو توام با پيمبر قاهر است
راه يابد بر صراط مستقيم * جزء و كل را بيند از عين سليم
بازگردم سوى تفسير كلام * ما وصيت كرده بوديم اين تمام
سابقا از هر روش بر انبيا * پس بود زانجمله اعظم اينكه ما
از عطا داديم موسى را كتاب * راه بنموديم او را بر صواب
هم كرامتها و نعمتها تمام * بر نكويى تا كند مردى قيام
يا كند تبليغ بر مردم نكو * يا نكو دانسته بود احكام او
بر بيان هر چه در دين آن به كار * جمله بر تفصيل آيد در شمار
هم نمايد ره بر اسرائيليان * هم رسد رحمت بر ايشان جاودان
شايد ايشان رب خود را بر لقا * آورند ايمان لقا يعنى جزا
اين كتابى كه بفرستادهايم * نفع افزون اندر او بنهادهايم
پيروى پس زاو كنيد از بيش و كم * وز تخلف مى بپرهيزيد هم
رحم كرده تا كه شايد زان شويد * فيض ياب از دولت قرآن شويد
ان تقولوا بهر انزلنا يقين * علت آمد دانى ار معنى است اين
ما فرستاديم قرآن زان سبب * كه شما گوئيد اى قوم عرب
غير ازين نبود كه نازل شد كتاب * بر دو قوم از قبل ما در انتساب
يعنى آمد بر نصارى و يهود * غافلم از درسشان ما تا چه بود