سزا دهيم نيكوكاران را ( 84 )
و زكريا و يحيى و عيسى و الياس همه از شايستگان بودند ( 85 )
و اسمعيل را و اليسع را و يونس را و لوط را و همه را فزونى داديم ما بر جهانيان ( 86 )
و از پدرانشان و فرزندانشان و برادرانشان و برگزيديمشان و هدايت كرديمشان به راه راست ( 87 )
آن هدايت خداست هدايت مىكند به آن آن را كه ميخواهد از بندگانش و اگر شرك آورده بودند باطل شده بود از ايشان آنچه بودند كه ميكردند ( 88 )
آن گروه آنانند كه داديمشان كتاب و حكمت و پيغمبرى پس اگر كافر شوند به آنها اينها پس بحقيقت باز ميداريم به آنها گروهى را كه نباشند به آنها كافران ( 89 )
آن گروه كسانىاند كه هدايت كرد خدا بهدايتشان اقتدا كن بگو نه ميخواهم از شما بر آن مزدى نيست آن مگر پند دادنى مرجانيان را ( 90 )
ياد كن وقتى كه ابراهيم گفت * مر پدر را كو بناحق بود جفت
كن باهل مكه يعنى ياد او * خويش را دانند چون اولاد او
گيرى اين اصنام را آيا إله * من تو و قومت برون بينم ز راه
از خرد گرديدهايد آيا جدا * هيچكس خواند جمادى را خدا
همچنين او را نموديم از يقين * روح و سرّ اين سماوات و زمين
از بطون عالم اعنى مو بمو * منكشف كرديم عبرت را بر او
از عجايبهاى ملكوت برين * تا كه باشد او مگر از موقنين
پس چو آمد شب بر او از روى فرض * تيرهگى شب بپوشانيد ارض
كوكبى را ديد رخشان بر سپهر * قوم او را سجده كردندى به مهر
گفت آيا اين بود پروردگار * بس بود نزد خرد نااستوار
پس فرو شد آن ستاره گفت اين * آفل است و لا احب الافلين
تا چه جاى آنكه خوانم موجدش * گردم از بهر عبادت ساجدش
پس چو طالع گشت بر گردون قمر * سجده بنمودند قومش سر بسر
گفت ابراهيم آيا اين خداست * ز اعتراض اين گفت يعنى نارواست
پس نهاد آن نيز هم رو بر غروب * گفت از تأييد علام الغيوب
ره به من ننمايد ار پروردگار * همچنين از گمرهانم در مدار
يعنى اين هم در خور تغيير بود * حادثان را در رسد تغيير زود
چون كه شب بگذشت و زد خورشيد سر * ديد او را روشن و تابندهتر
گفت اين آيا خداوند من است * در تجلى اكبر است و ابين است
اين بد استدلال يعنى اينكه او * اكبر آمد باز خواهد شد فرو
چون بر او پيدا شد آثار زوال * گفت اينهم يافت اى قوم انتقال
من برّيم زانچه انباز و شريك * با خدا گيريد و آن خود نيست نيك
روى خود مطلق نمودم سوى آن * كآفريده است اين زمين و آسمان
از هران دين كاو بود در روزگار * من نمودم دين توحيد اختيار
هم نيم من از گروه مشركين * كه جز او گيرند معبودى بدين
نزد آن كش باب دل مفتوح شد * اين سه رتبه نفس و قلب و روح شد
كشف اول بهر عارف در طريق * كو بظلمات طبيعت بد غريق
انكشاف نفس بر نور و بهاست * كو بشب چون نور زهره بر سماست
بر گمان افتند اعضا و حواس * كاينست ما را پرورنده بيقياس
چون كه نور قلب تابد از افق * دزد شد معلوم كاين نبود قنق
مر مدارك پيش او ساجد شدند * زانكه اظهر ز او نديدند از پسند
در شب ديجور طبع تيرهگون * اظهر از مه نيست چون آيد برون
چون بتابد نور روح از شرق دل * رفت ظلمت شد كواكب مضمحل
يافتند انوار قلبى احتجاب * مه چه باشد چون در آمد آفتاب
اين بود اكبر همانا در ظهور * تا نگرديده پديد اللَّه نور
زان سپس پيدا شود نور وجود * غيب عارف جملگى گردد شهود
رو نمايد از جهتها سوى او * باقى از هر سو چو بيند روى او
اين تجلى ذاتى است ار واقفى * هيچ بر توحيد ذاتش عارفى
باز گردم سوى ابراهيم راد * تا چه گفت اندر مقام انقياد
چون ببردندش بنمرود عدو * ديد مردى بس كريه المنظر او