كه گيرانيده شدند به آنچه كسب كردند مر ايشانراست آشاميدنى از آب جوشان و عذابى دردناك بسبب آنچه بودند كافر ميشدند ( 70 )
بگو آيا بخوانيم از غير خدا آنچه نفع نميدهد ما را و ضرر نميرساند ما را و باز پس رويم بر پاشنههامان پس از آنكه هدايت كرد ما را خدا چون كسى كه از راه بيرون برده باشند او را شيطانها در زمين حيران مر او را رفيقان باشند كه ميخوانده باشند بهدايت كه بيا بجانب ما بگو بدرستى كه هدايت خدا آنست هدايت و مأمور شدهايم كه گردن نهيم بپروردگار جهانيان را ( 71 )
و اينكه برپا بداريد نماز را و بپرهيزيد از او و اوست آنكه بسوى او محشور خواهيد شد ( 72 )
و اوست كه آفريد آسمانها و زمين را براستى و روزى كه ميگويد مر او را بشو پس مىشود گفتش حق است و مر او راست پادشاهى كه روزى كه دميده شود در صور داناى نهان و آشكار و اوست درست كردار آگاه ( 73 )
گو نگهبان نيستم من بر شما * هر چه را وقتى بود در اقتضا
يعنى اندر وقت خود يابد قرار * هر چه كآن را هست سيرى در مدار
زود باشد تا شما دانيد باز * مرو را نزد وقوع از امتياز
چون بينى آن كسان را كه كنند * خوض بر آيات ما بر ريشخند
پس نما اعراض ز ايشان تا كنند * خوض در حرف دگر از ناپسند
ور فراموشت كند ديو لعين * ناگهان اعراض را از مشركين
پس تو منشين با ستمكار از علن * بعد ازان كامد بيادت آن سخن
سهو و نسيان بر پيمبر يا امام * نيست جايز ثابتست اين در كلام
ديو را هم سوى ايشان نيست دست * ور نه بر احكام شرع آيد شكست
چون كه نسيانست لازم در بشر * شد بفكرى غافل از فكر دگر
هست ز اوصاف طبيعت در مزاج * وز طبيعت آدمى هم لا علاج
همچو نسيان از صفات عارضى است * نسبتش بر ديو دادن دور نيست
مسلمين گفتند ما را در طواف * ترك ممكن نيست از اهل خلاف
چون كه بنشينيم در بيت الحرام * غير سخريت ندارند از كلام
منع نتوانيم كرد از خوضشان * هم نه دورى زان گروه آيد زيان
آمد آيت كه نميباشد بران * كه بپرهيزد ز خوض كافران
از حساب اهل خوض او را يكى * يعنى از اجرام ايشان اندكى
ليك بايدشان كه تا بدهند پند * هم بترسانندشان از هر گزند
شايد ايشان مى بپرهيزند از ان * از كراهت يا حيائى در زمان
واگذار آنها كه بگرفتند چند * دين خود را لعب و لهو و ريشخند
زندگى دنيا آنها را فريب * داده و از دين نيستشان يك جو نصيب
پند بر قرآنشان ده تا هلاك * مر مسلم نايد ايشان را بباك
آنچه كرده نفسشان كسب از عمل * بر خلاف امر خلاق اجل
نفس مخذول آنكه او نبود مطيع * نيستش جز حق وليى يا شفيع
ور ز روى فرض خواهد تا فدا * نفس ديگر را دهد اندر بلا
تا خرد خود را به تبدبيل از عذاب * حق نگيرد ز او عوض اندر حساب
آن گروهند آنكه بسپرده شدند * بر عذاب از اكتساب ناپسند
هست ايشان را شرابى از حميم * هم عذابى ز آتش دوزخ اليم
زان سبب كايشان بدان كافر شدند * ز امر و نهى حق همى سر وا زدند
گو كه بپرستيم آيا ما جز او * آنچه نبود نفع و ضرش يك تسو
در پرستش نيست در وى انتفاع * نه زيانى ترك او را بىنزاع
باز بر اعقاب كرديم از جحود * بعد از آنكه راه بر ما حق نمود
باز ما از دين حق گرديم چون * آنكه شيطانش ربوده از جنون
در زمين حيران و او را همرهان * بر طريق راست خوانندش عيان
زانطرف خوانند ديوانش بخويش * كه بيا بر سوى ما بگذر ز كيش
حاصل آن كس كو شود مرتد بدين * شد مذبذب در ميان آن و اين
زانطرف خوانندش اهل حق به راه * زينطرف غولان بسنگستان و چاه
او مردد در ميان از بانگ غول * وز صداى همرهان ذى عقول
تا بسوى آن رود يا سوى اين * مانده سرگردان و حيران در زمين
گو كه دين حق بود آن راه راست * كه بما فرموده امر از آنچه خواست
تا كه ما گردن گذاريم از يقين * امر آن پروردگار عالمين
و اينكه هم داريم بر پا اين نماز * هم در اهمالش ز حق ترسند باز
اوست آن كس كه بسويش بر جزا * در قيامت مجتمع گرديم ما
اوست آن كس كين سماوات و زمين * بالحق اينسان كرد خلق اعنى متين
يا ز بالحق قصد بر پا بودنست * حاجت او را هم نه بر افزودنست
آن چنان كش در نخستين آفريد * بر همان قدر و شرف باشد پديد
يا ز بالحق قصد اظهار حق است * چون صنايع را ز صانع رونقست
فعل بر فاعل نشان روشن است * نيست محتاج دليل اين ابين است
گفت زان فرعون كبود آن خدا * گفت موسى خالق ارض و سما
اين دليل از بهر فهم عامه است * چون كه بينند اين رقوم از خامه است
ور نه عيب است ار كسى آرد دليل * بر وجود موجد از عقل كليل
هر دليلى زانكه هم مخلوق اوست * عقل در هستى خود مسبوق اوست