تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير قرآن صفى على شاه — صفحة 214

مساهمون:

ص٢١٤
بلكه باشد اختصاص من بر آن * كگيد از حق وحى بر من ناگهان
پس منافى نبود اين در نزد هوش * كو بود افضل بتحقيق از سروش
پس بوى مر بيم ده بر خائفان * كه همى ترسند بر خويش از زيان
حشر تا گردند بر پروردگار * هم جزا يابند از وى در كنار
خائفان را نيست غير از حق جميع * در امور خود ولىء يا شفيع
آن كسان را كاين صفت دارند چند * بيم ده شايد كه تا گيرند پند
با پيمبر آن صناديد قريش * اين چنين گفتند از طغيان و طيش
كاين غلامان و گدايان راز خويش * دور كن تا ما هم آئيمت بپيش
زانكه ما را زين جماعت هست عار * يا كه نوبت بهر ايشان ده قرار
گشت راضى مصطفى بر وجه غب * زانكه بر ايمانشان بس بد محب
پس بگفتند اين بكاغذ بر نويس * تا كه ما گرديم زان بعدت جليس
چون كه بنوشتند آن را بر و رق * جبرئيل آورد اين آيت ز حق
كه مران از مجلس خويش آن كسان * كه خدا خوانند از قلب و لسان
مىنمايند اعنى از پروردگار * ياد در صبح منير و ليل تار
قصدشان از آن دعا و ابتهال * روز و شب باشد رضاى ذو الجلال
هستشان در بندگى صبر و ثبات * وجههء باشد اشارت سوى ذات
يعنى اندر بحر حق مستغرقند * بر فناى ذاتى از حق لايقند
شد اراده بر سه قسم اندر عباد * اولين دنياى محض از افتقاد
آمد او را هم علامت بر دو چيز * اندر آن كن غور اگر دارى تميز
يك علامت آنكه بر نقصان دين * از پى دنيا رضا گشتن يقين
يك نشان ديگر اعراض از فقير * وانكه بيند مر مساكين را حقير
قسم ثانى از اراده بنده را * هست محض آخرت جوينده را
اندر آن هم دو نشان باشد يك اين * كه ز دنيا بگذرد از بهر دين
بهر دين بر نقص دنيا شد رضا * انس ديگر با مساكين از و لا
قسم سيم از اراده در ثبات * اينكه ملحوظش نباشد غير ذات
اين جماعت حاضران درگهند * رسته از ممكن فناى فى اللهند
نيست چيزى از حساب آن كسان * بر تو ز اعمال و عبادات نهان
از حساب تو بر ايشان نيز هم * نيست چيزى تا كه آيد در قلم
تا برانى بهر دنيا دار چند * آن جماعت را ز خود وارى گزند
نزد حق ايمان ايشانست به * زان دو رويان تا نماند مشتبه
باشد از من مال و جاه و اعتبار * پس به من ايشان فروشند افتخار
از تو من هرگز نپرسم اى امين * كز چه ايشان را نياوردى بدين
رزق درويش است با من نى بكس * بس عجب كز باز ننگ آرد مگس
گر مگس هم خوى خود سازد رها * ميتواند گشت همپر با هما
با تو نبود تا كه ايشان را ز خود * طرد سازى بهر قومى بيرشد
بهر من باشد گر ايمانهاى خلق * من خوشم با مفلسان كهنه دلق
دين و ايمانى كه هست از كبر و ناز * حقتعالى زان بود بس بىنياز
بر تو مىنبود حساب اين گروه * تا ز خود گردانى ايشان را وجوه
ور كه سازى طرد ايشان را يقين * خود تو باشى از گروه ظالمين
هم بدينسان آزموديم از عباد * بعض ايشان را ببعضى در نهاد
آزموديم از علامات ضمير * اغنيا را بر ضعيف و بر فقير
هم فقيران را بر ارباب غنا * تا چه ز ايشان ظاهر آيد ز ابتلا
بر فقيران داده‌ايم اندر عوض * طاعت و توفيق و قلبت بيمرض
صحبت پيغمبر و اخلاص تام * علم و ايمان صدق و صحت در كلام
تا بگويند آن بزرگان از لسان * كاين گروهند ايچ آيا آن كسان
كه بنعمتهاى ايمان از كرم * حق بر ايشان هست منت دمبدم
از ميان ما بر ايشان منت است * بر بزرگى گر چه ما را آيتست
نيست حق داناتر آيا از عباد * كيست تا شاكرتر اندر اعتقاد
بر تو چون آيند آنان كز نشان * هست بر آيات ما ايمانشان
پس سلام آن قوم را گو بر شما * زانكه در علم و عمل دارند پا
حاصل اينكه كرد اين آيت نزول * بهر درويشان صابر بر رسول
فقر گر چه برده از بنيادشان * نيست چيزى غير حق بر يادشان
جوعشان قوتست و عريانى لباس * در دل آزادند از حزن و هراس
بر يكى از كاملان در اشتغال * آمد الهام اين چنين از ذو الجلال
كاين يم اى داناست و مالامال در * يعنى از طاعات اهل راه پر
آن متاعى كاندرين درگاه نيست * گر به يارى طالب آن شاه غنى است
گفت يا رب چيست آن بنما رهم * از كرم كن زانچه گفتى آگهم
گفت آن باشد متاع انكسار * نيستى و عجز و فقر و اضطرار
نااميدى ناتوانى بيكسى * ضعف و نادارى و فقد و مفلسى
گفت زانرو با رسول نيكنام * چون كه آيندت بر ايشان كن سلام

[ سوره الأنعام ( 6 ) : آيات 54 تا 65 ]

وَ إِذا جاءَكَ الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِآياتِنا فَقُلْ سَلامٌ عَلَيْكُمْ كَتَبَ رَبُّكُمْ عَلى نَفْسِهِ الرَّحْمَةَ أَنَّهُ مَنْ عَمِلَ مِنْكُمْ سُوءاً بِجَهالَةٍ ثُمَّ تابَ مِنْ بَعْدِهِ وَ أَصْلَحَ فَأَنَّهُ غَفُورٌ رَحِيمٌ ( 54 ) وَ كَذلِكَ نُفَصِّلُ الْآياتِ وَ لِتَسْتَبِينَ سَبِيلُ الْمُجْرِمِينَ ( 55 ) قُلْ إِنِّي نُهِيتُ أَنْ أَعْبُدَ الَّذِينَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ قُلْ لا أَتَّبِعُ أَهْواءَكُمْ قَدْ ضَلَلْتُ إِذاً وَ ما أَنَا مِنَ الْمُهْتَدِينَ ( 56 ) قُلْ إِنِّي عَلى بَيِّنَةٍ مِنْ رَبِّي وَ كَذَّبْتُمْ بِهِ ما عِنْدِي ما تَسْتَعْجِلُونَ بِهِ إِنِ الْحُكْمُ إِلاَّ لِلَّهِ يَقُصُّ الْحَقَّ وَ هُوَ خَيْرُ الْفاصِلِينَ ( 57 ) قُلْ لَوْ أَنَّ عِنْدِي ما تَسْتَعْجِلُونَ بِهِ لَقُضِيَ الْأَمْرُ بَيْنِي وَ بَيْنَكُمْ وَ اللَّهُ أَعْلَمُ بِالظَّالِمِينَ ( 58 ) وَ عِنْدَهُ مَفاتِحُ الْغَيْبِ لا يَعْلَمُها إِلاَّ هُوَ وَ يَعْلَمُ ما فِي الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ وَ ما تَسْقُطُ مِنْ وَرَقَةٍ إِلاَّ يَعْلَمُها وَ لا حَبَّةٍ فِي ظُلُماتِ الْأَرْضِ وَ لا رَطْبٍ وَ لا يابِسٍ إِلاَّ فِي كِتابٍ مُبِينٍ ( 59 ) وَ هُوَ الَّذِي يَتَوَفَّاكُمْ بِاللَّيْلِ وَ يَعْلَمُ ما جَرَحْتُمْ بِالنَّهارِ ثُمَّ يَبْعَثُكُمْ فِيهِ لِيُقْضى أَجَلٌ مُسَمًّى ثُمَّ إِلَيْهِ مَرْجِعُكُمْ ثُمَّ يُنَبِّئُكُمْ بِما كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ ( 60 ) وَ هُوَ الْقاهِرُ فَوْقَ عِبادِهِ وَ يُرْسِلُ عَلَيْكُمْ حَفَظَةً حَتَّى إِذا جاءَ أَحَدَكُمُ الْمَوْتُ تَوَفَّتْهُ رُسُلُنا وَ هُمْ لا يُفَرِّطُونَ ( 61 ) ثُمَّ رُدُّوا إِلَى اللَّهِ مَوْلاهُمُ الْحَقِّ أَلا لَهُ الْحُكْمُ وَ هُوَ أَسْرَعُ الْحاسِبِينَ ( 62 ) قُلْ مَنْ يُنَجِّيكُمْ مِنْ ظُلُماتِ الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ تَدْعُونَهُ تَضَرُّعاً وَ خُفْيَةً لَئِنْ أَنْجانا مِنْ هذِهِ لَنَكُونَنَّ مِنَ الشَّاكِرِينَ ( 63 ) قُلِ اللَّهُ يُنَجِّيكُمْ مِنْها وَ مِنْ كُلِّ كَرْبٍ ثُمَّ أَنْتُمْ تُشْرِكُونَ ( 64 ) قُلْ هُوَ الْقادِرُ عَلى أَنْ يَبْعَثَ عَلَيْكُمْ عَذاباً مِنْ فَوْقِكُمْ أَوْ مِنْ تَحْتِ أَرْجُلِكُمْ أَوْ يَلْبِسَكُمْ شِيَعاً وَ يُذِيقَ بَعْضَكُمْ بَأْسَ بَعْضٍ انْظُرْ كَيْفَ نُصَرِّفُ الْآياتِ لَعَلَّهُمْ يَفْقَهُونَ ( 65 ) و چون آيند ترا آنان كه ميگروند بآيتهاى ما پس بگو سلام بر شما نوشته پروردگار شما بر خودش رحمت بدرستى كه كسى كرد از شما بدى را بنادانى پس توبه كرد پس از آن و صالح شد پس بدرستى كه خدا آمرزنده مهربانست ( 54 ) و همچنين تفصيل ميدهيم آيتها را و تا روشن شود راه گناهكاران ( 55 ) بگو بدرستى كه من نهى كرده شدم كه بپرستم آنان كه ميخوانند از جز خدا بگو پيروى نميكنم مرادهاى شما را بحقيقت گمراه شده باشم آن گاه و نباشم از هدايت‌يافتگان ( 56 ) بگو بدرستى كه من بر دليلى روشنم از پروردگارم و تكذيب كرديد آن را نيست نزد من آنچه را ميشتابيد به آن نيست حكم مگر خدا را بيان مىكند حق را و اوست بهترين حكم‌كنندگان ( 57 ) بگو اگر آنكه بود نزد من آنچه بشتاب ميخواهيد آن را هر آينه گذارده شده بود كار ميان من
تفسير قرآن صفى على شاه — صفحة 214 | محمد حسن بن محمد باقر صفى عليشاه