پردهها مبادا كه بفهمند آن را و در گوشهاشان گرانى و اگر به بينند همه علامتى را نميگروند به آن تا آنكه چون آيند ترا مجادله كنند با تو مىگويند آنان كه كافر شدند نيست اين مگر افسانههاى پيشينيان ( 25 )
گو بايشان چيست اكبر در قيام * بر گواهى از گواهان بالتمام
گو گوه بين شما و ما خداست * در شهادت اكبر او از ما سواست
وحى كرده گشته اين قرآن به من * تا شما را بيم بدهم در زمن
وانكه بر وى آيتى از وى رسد * اين زمان يا بعد از اين در هر سند
آيتى بر هر كه تا يوم القيام * زان رسد حجت بر او گردد تمام
مر شمائيد آنكه آيا ميدهيد * آن گواهى كه بود با حق پديد
هم خدايان دگر يعنى بتان * گو كه مىندهم گواهى من بدان
گو جز اين نبود كه باشد آن إله * واحد اندر ذات خود بىاشتباه
من برّيم زانچه شرك آريد ليك * يعنى از اصنام و آن داريد نيك
آن كسان كه دادم ايشان را كتاب * ميشناسندش بتحقيق و صواب
بر نبى دارند آن سان معرفت * كه بر ابناشان ز حيله وز صفت
مر زيانكارند آنان كه به خود * بر نبى نارند ايمان تا ابد
كيست استمكارهتر زان بيفروغ * كافترى بندد به حق او بر دروغ
يا كند تكذيب آياتش عيان * رستگارى نيست دين بر ظالمان
هم رسد روزى كه ايشان را تمام * حشر ما سازيمشان از خاص و عام
مشركان را پس بگوئيم از ملا * كو بگوييد آن خدايان شما
كه شما را بدگمان كآنها بنيك * با خدا هستند در هستى شريك
پس نباشد بهر ايشان از جهات * فتنت اعنى معذرت بحر نجات
جز كه ميگويند اندر اعتذار * و اللَّه آن كو هستمان پروردگار
ما نبوديم از گروه مشركين * وين قسم كذبست ايشان را يقين
بر حق اين سوگند از فتنت خورند * وز ره حيرانى و وحشت خورند
چون علوّ اهل توحيد و مقام * بنگرند آيند بر سوگند خام
كه به حق مشرك نبوديم از ازل * ميپرستيديم اصنام از دغل
بين چسان بندند بر خويش از دروغ * چون نبينند از پرستشها فروغ
گم شود ز ايشان اميد بهترى * زانچه ميبودند بر آن مفترى
چون كه بنشينند ايشان مجتمع * هم از ايشانند سويت مستمع
گوش بدهند آنچه خوانى از كلام * پس ورا افسانه پندارند و خام
مصطفى ميخواند قرآن در حرم * مشركان بودند جمعى دور هم
نضر حارث را بگفتند از جحود * كاو ز تاريخ عجم آگاه بود
اينكه ميخواند محمد « ص » چيست هان * گفت هست افسانهء پيشينيان
لب بجنباند به چيزى بىتميز * من هم آن خوانم اگر خواهيد نيز
بر قلوب آن كسان گرداندهايم * پردهها و اندر غطاشان ماندهايم
نى تفقه در كلام حق كنند * خويش را در فهم آن احمق كنند
هم نهادستيمشان در گوشها * بس گرانى از پى روپوشها
تا كلام حق نظامت نشنوند * بشنوند ار هم نگيرند ايچ پند
هست مروى كانرسول محترم * مىبخواندى چون كه قرآن در حرم
نهى ميكردند او را مشركان * تا بلند آن را نخواند بر زبان
نشنود مر تا كسى آواز او * يابد از راه سماعى راه او
حق بر ايشان آن زمان بگماشت نوم * نشنوند آواز او را تا كه قوم
يا بكارى كردشان حق مشتغل * تا ز احمد باز پردازند دل
گفت زان بستيمشان بر گوش و هوش * پرده تا آن صوتشان نايد به گوش
ور ببينند از تو هر نوع آيتى * ناورند ايمان به آن در نوبتى
تا كه چون آيند از كفر و ضلال * بر تو اندازند پس طرح جدال
هست حتى گر چه بر معناى تا * ليك اينجا ميدهد فعل اذا
اينكه ميگويند كفار از گمان * نيست اين جز قصهء پيشينيان
وانكه ايشان خلق را دارند باز * از نبى هم خود نمايند احتراز
نه خود ايمان آورند اعنى به او * نه گذارند آنكه آرد غير رو
مختلف باشد در اين آيت خبر * از نزولش در تواريخ و سير
پارهء گويند آمد بر رسول * در حق بو جهل هنگام نزول
زانكه او خود يار پيغمبر نبود * ليك يارى از قرابت مينمود
مانع آزار مردم بود از او * گر كسى در حج شدى ز او كينهجو
ليك خود را ميگرفت از وى بدور * مينمود از دين و آئينش نفور
عامه ميگويند حكم غالب است * اينكه آيت در حق بو طالب است
از مقاتل وز عطا آوردهاند * نقل در تفسير خود وين كردهاند
در بيان ايمان ابو طالب عليه السلام
كه پيمبر گفتش اى عم از چه رو * ناورى ايمان به من پس گفت او
گر من ايمان آورم دارم گمان * رنجها يابم ز طعن مردمان
ليك حامى بود محض نسبتش * تا نرنجاند كس از هر بابتش
هم جلال الدين رومى در كتاب * كرده اينسان نقل و اين نبود صواب
اين سخن باشد بنزد ما خلاف * داشت او بر دين اسلام اعتراف
قول اهل البيت اول در سبيل * هست بر ايمان بو طالب دليل
چون يك از ثقلين باشد در سياق * قول اهل البيت خود بالاتفاق
گفت پيغمبر كتاب و عترتم * هر دو ثقلينند اندر امتم
هر كه گيرد اين دو را از بعد من * هرگز او گمره نگردد در سنن
پس بود ايمان بو طالب يقين * ز اجتماع اهل بيت طاهرين
هم روايت گشته از ابن عمر * اندر اين باب از تواريخ و سير
روز فتح مكه صديق حمول * مر پدر را برد در نزد رسول
بو قحافه بود نام والدش * شد مسلمان گشت احمد حامدش
گفت با صديق پيغمبر چرا * پيش ما آوردى اين اشكسته را
پيش او نگذاشتى تا من روم * خوشدل از ديدار و گفتارش شوم
گفت من ميخواستم كو را خدا * اجر بخشد زين چنين رنجى بجا
باللّه از اسلام بو طالب دگر * شادتر باشم كز اسلام پدر
گفت پيغمبر كه اين گفتى تو راست * وين عجب نبود ز صديق اين سزاست
بوده پس او ز اوليا و متقين * ور نميكرد اول او اظهار دين
بود قصد از حفظ جان احمدش * تا كه بد كيشى نخواند مرتدش
مينمود از عامه پنهان دين خود * تا كه باشد در حمايت معتمد
كس نگيرد دشمن او را نزد كيش * در نظرها باشد اندر عظم خويش