تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير قرآن صفى على شاه — صفحة 207

مساهمون:

ص٢٠٧
هر آينه ميكرديمش به صورت مردى و هر آينه ميپوشانيديم بر ايشان آنچه ميپوشيدند ( 9 ) و هر آينه بتحقيق استهزا كرده شد به رسولان از پيش تو پس فرو گرفت آنان را كه استهزا از ايشان آنچه بودند به آن استهزا ميكردند ( 10 ) بگو سير كنيد در زمين پس بنگريد چگونه بود انجام كار تكذيب‌كنندگان ( 11 ) بگو مر كراست آنچه در آسمانها و زمين است بگو مر خدا راست نوشته بر خودش رحمت را هر آينه جمع خواهد كرد شما را روز رستخيز نيست شكى در آن آنان كه زيان كردند در نفسهاى خود پس ايشان ايمان نمياورند ( 12 ) و مر او راست آنچه آرميد در شب و روز و اوست شنواى دانا ( 13 ) بگو آيا جز خدا را بگيرم ولى پديد آورنده آسمانها و زمين و او ميخوراند و خورانيده نميشود بگو بدرستى كه من فرموده شدم كه باشم اول كسى كه مسلمان شد و مباش البته از شرك‌آورندگان ( 14 ) بگو بدرستى كه ميترسم اگر نافرمانى كنم پروردگار مرا از عذاب روزى بزرگ ( 15 ) كسى كه گردانيده مىشود و از او عذاب در آن روز پس بحقيقت رحمت كرده او را و آنست كاميابى آشكار ( 16 ) و اگر برساند ترا خدا ضررى پس نيست دفع‌كننده آن را مگر او و اگر رساند به تو خيرى پس او بر همه چيزى تواناست ( 17 ) و اوست غالب فوق بندگانش و اوست درست كردار آگاه ( 18 )
كافران گفتند هم از ريب و شك * بر محمد « ص » چون نشد نازل ملك
تا بما گويد كه اين پيغمبر است * هم كتابش قول حى داور است
ور فرشته ما فرستيم از سماك * حكم آيد قوم را هم بر هلاك
پس دگر مهلت نباشد يك نفس * زان سپس كه شد ملك ظاهر بكس
يعنى ار بينند افواج ملك * زايل از ايشان نگردد كفر و شك
پس شود لازم هلاك اندر شهود * همچو قوم لوط و هم عاد و ثمود
ور بگردانيم ما پيغمبرى * از ملك چون مرد نيكو منظرى
لا جرم پوشيده گردانيم ما * آنچه خود پوشيده كردند از عمى
يعنى آن سان كز بشر پيغمبرى * نك مسلم نيستشان از كافرى
هم چنان از طعنه گويند آن زمان * چون شما اين نيست جز از انسيان
بعد از آن بهر تسلى رسول * بر حق اين آيت نمود از حق نزول
آنكه از پيش از تو هم پيغمبران * وهن استهزا شدند از اين و آن
پس بر ايشان كرد احاطه كز رسل * سخريت كردند و گر ديدان چو غل
آن عذابى كه ندارد منتها * بر جزاى سخريتها ز انبيا
از جزاى فعل خود غافل شدند * چون رسيد آن خوار و مستأصل شدند
گو مسلم گر نداريد آن عذاب * كامد آن بگذشتگان را بىحساب
پس كنيد اندر زمين اى قوم سير * بنگريد از چشم عبرت و اينست خير
تا چه بوده است آن كسان را عاقبت * كه بتكذيب رسلشان بد نيت
بگذريد از ناحيتها در شهود * بر ديار عاد و بنگاه ثمود
اى خداى پرده‌پوش بىنياز * چشم عبرت بين منرا كن تو باز
گر كه باشد چشم عبرت بين يكى * سير گيتى نيست حاجت اندكى
ديده‌ايم از چشم خود بس اعتبار * همچنين بينم هر روزى هزار
بس كسان ديديم كاين ارض فراخ * بهر ايشان تنگ بود از قصر و كاخ
بودشان غيرت بر ادوار سپهر * كز چه تابد فوق ما اين ماه و مهر
من فلان شهزاده باشم يا وزير * وانگهى بيند مرا گردون به زير
غافل از آن كاين سپهر تيز پر * هم كند از خاكشان ناچيزتر
از جهان رفتند با آن فر و زور * شد تن سيمين دو چار مار و مور
باغها و قصرها باشد خراب * يا بدست غير آمد با شتاب
آنكه موت و بعث را باور نداشت * سر به خاك حضرت از خوارى گذاشت
وانكه ميديد از تفرعن بر فقير * نك ببين كز رخش كبر آمد به زير
وان ستمكاران كه مال عمر و زيد * ميگرفتندى بضرب چوب و قيد
شد نصيب غيرى آن مال و منال * مال تنها نى كه هم اهل و عيال
هر كه داند تا جزاى بد بد است * وين نشان عدل و داد ايزد است
گو بر ايشان اى محمد « ص » مرگ راست * هر چه موجود اندر اين ارض و سماست