كيست نيكوتر ز حق در داورى * بهر ارباب يقين و برترى
نزد پيغمبر دو تن ز اصحاب او * مينمودند از ديانت گفتگو
آن يكى گفت از يهودان بهر من * دوستان باشند خوب و ممتحن
ليك در مهر خداوند و رسول * دل بود از مهر آن قومم ملول
گفت آن يك نيز با قوم يهود * از نخستين هم مرا پيوند بود
همچنين باقى بود پيوند من * زانكه در مهرند همسو گند من
آمد آيت كاى گروه مؤمنان * مى مگيريد از مخالف دوست هان
يعنى از قوم نصارى و يهود * بعض ايشان بعض ديگر را ودود
وانكه گيرد يار ايشان را و دوست * بيشكست اينكه يك از ايشان هم اوست
پس بود واجب كه گيرند اجتناب * مؤمنان مسلم از اهل كتاب
از ره انس و و داد و اتحاد * نى ز وجه اتجار و اعتماد
راه ننمايد خدا بر ظالمان * ظالم آن كو دوست شد با دشمنان
پس تو بينى اندر آن دلها مرض * سوى ايشان ميشتابند از غرض
ميشتابند اعنى از راه نفاق * بر و داد كافران و اهل شقاق
اين چنين گويند بهر اعتذار * خائفيم از انقلاب روزگار
كار گردد بلكه يعنى باژگون * مؤمنان گردند مغلوب و زبون
سازد اين انديشه را باطل خداى * پس شود شايد بفتحى رهنماى
مؤمنان بر كافران غالب شوند * كافران سرگشته و هارب شوند
يا كه فرمانى فرستد از حدود * بر جلاء و قتل و تخريب يهود
يا باظهار نفاق بد دلان * كشف سر و قتل آن بيحاصلان
پس دو رويان صبح كردند از فسوس * بر هر آنچه بد نهانشان در نفوس
يعنى از شك يا موالات فضول * كه در آنها بود در كار رسول
پس پشيمان و ملول از بىشهود * و اندر آن از هيچ رو سودى نبود
مؤمنان گويند هم با يكدگر * از تعجب زان گروه بد سير
و اجتراى آن جماعت بر خدا * وز يمين لغو و سوگند خطا
كاين گروهند آن كسان آيا بساز * كه به حق سوگند ميخوردند باز
جهد ميكردند در سوگند خويش * كه معند ايشان شما را نزد كيش
شد عملهاشان همه نابود و خام * صبح پس كردند در خسران تمام
اى گروه مؤمنان هر كه از شما * مىشود مرتد عيان و برملا
بر زبان آرند قول ارتداد * از پس اظهار دين و اعتقاد
پس خدا زود آورد قومى دگر * كه ندانند از محبت يا ز سر
دوست با حقند و حقشان يار و دوست * حق بود يار كسى كو يار اوست
حب حقشان ثبت باشد در و رق * همچنين باشد بر ايشان حب حق
اى موحد بر يهبهم دار گوش * پس يحبونه شنو در حب بكوش
دوستدار حق بود ثابت بدين * وز عدوى حق كشد پيوسته كين
خاضع و خاشع بود بر مؤمنان * ليك سخت و كينهجو بر كافران
پنج سجده كرد روزى مصطفى * زو بپرسيدند سرّش اتقيا
گفت دادم جبرئيل از حق پيام * كه على « ع » را دوست دارم اى همام
سجده كردم زانكرامت باز گفت * فاطمه محبوب حقست از نهفت
سجدهء ديگر نمودم گفت باز * از پيام ذو الجلال بىنياز
دوست دارم آن دو سبط پاك را * سجده كردم خالق افلاكرا
باز گفتا گفته حق ز اسرارشان * دوست دارم آنكه باشد يارشان
سجده كردم باز گفتا حكم اوست * دوستم با دوستان دوست دوست
دوست هر كس با على مرتضى است * دوستان دوستش محبوب ماست
سجده كردم زين بشارت باز هم * پنج سجده بود بر شكر نعم
كه فزون بد ذوق ارباب قبول * سجده تا پنجاه ميكرد آن رسول
تا قيامت بلكه ميكرد او سجود * پى بپى از مژدهء رب ودود
گفت حق پس آنكه با حقست دوست * قاهر و استيزه جو با خصم اوست
مىكند اندر ره حق كارزار * بى ز خوف و لوم لائم مردوار
مر فزونى و كرامت را خدا * مىكند بر هر كه ميخواهد عطا
واسع است و مطلع بر خلق حق * كيست تا بر فضل وجودش مستحق
زود باشد تا كه آيد در نبرد * تا ببينند اهل خيبر جنگ مرد
روز خيبر دو تن از مردان كار * مر كمر بستند بهر كارزار
جانب خيبر زدند ايشان علم * در دو روز و سست برگشتند هم
شب پيمبر گفت كار اين نبرد * هست با آن كس كه در مرديست فرد
صبح چون گردد علم بر دست اوست * كوست يار حق و حق با اوست دوست
صبح چون شد گفت پيغمبر كجاست * آنكه او غالب بهر كار از خداست
كو على ذو الجلال و با شكوه * كش بود در جنگ كافر دل چو كوه
چون سبك گردد عنان دلدلش * هست يكسان پيش پا بحر و پلش
تو كجايى اى ولى معتمد * چشم حق بين تو چون گيرد رمد
چند مانى ذو الفقار اندر غلاف * مصطفى مانده است بيكس در مصاف
رفت حيدر گفت او را مصطفى * روز ميدان تو است اى ذو الوفا
زن علم را سوى خيبر شو سوار * بر كن اى شير حق از بيخ اين حصار
رفت و كند و كشت و بست از هر چه بود * وان زنان را بر اسير آورد زود
هفت قلعه بعد يك دم گرد بود * وين نبود از مردمان از مرد بود
يك نبردش بود با كفار اين * نك خضوعش را شنو با اهل دين
ديد روزى يك زنى را در عبور * كو كشيدى مشك آبى را به زور
با خود او ميگفت يا رب حكم ما * كن ز نصفت با على مرتضى
گفت او را با خضوع از حوصله * كز چه دارى از على اى زن گله
گفت بفرستاده مردم را بجنگ * گشته بر من روزگار عيش تنگ
او كمك بودم بهر كار از امور * ميكشم رنج عيال اينك به زور
گفت بر من ده سبوى آب خويش * تا كه آيم از قفايت رو تو پيش
برد مشك آب او تا خانهاش * گنج رحمت رفت تا ويرانهاش
بد زنى آنجا و او را ميشناخت * آن ولى نيك خو را ميشناخت
گفت با زن كاين على « ع » مرتضى است * خواست عذر او گفت اينعذرت خطاست
من بهر روز آيمت بىمنتى * تا كنى عرض ار كه دارى خدمتى
زين نمط ريزم ز دريا گر كه در * گردد اين تفسير بار صد شتر
قصد ازين تفسير آيت بود و بس * نى كه وصف او بود مقدور كس
آن ضرار ابن عبد اللَّه بنام * بعد فوت مرتضى رفت او بشام
آن معاويه ورا اندر خطاب * گفت بر گو تا كجا شد بو تراب
گفت رفت او نزد حق كاو را بخواند * بندهء حق بود و بر حق باز راند
گفت چيزى گو ز وصفش بيخلاف * گفت خواهم زين مراد آرى معاف
گفت نبوى زين معاف اندر نشست * گو به من ز اوصاف حيدر هر چه هست
گفت چون خواهى كنون گويم يكى * از هزاران وز فزونش اندكى
باللّه او ميبود اول مرد دين * كه نبى را كرد اجابت از يقين
همچنين افضل ز هر كس كو بتن * مى بپوشيد او قبا و پيرهن
اكرم از هر كس كه او كرده است نحر * هم سخىتر در سخا از كان و بحر
بهترين مردمان بعد از رسول * كآمد و شد كرد در عدل و اصول
گفت او را كاى ضرار افزوده گو * وصف او را از هر آنچه بوده گو
گفت مردى سخت دورانديش بود * در تعقل ز اهل عالم بيش بود
كس به او نتوان رسيد از پيشيش * در ذكا و عاقبت انديشيش
فارق حق بد ز باطل در كلام * علم و عقل و حكمت و عدلش تمام