تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير قرآن صفى على شاه — صفحة 193

مساهمون:

ص١٩٣
زانكه هر يك تن ز احبار يهود * مطلع از مسخ اهل سبت بود
پس كند وصف منافق را خدا * گفت چون آيند ايشان بر شما
از زبان گويند ما آورده‌ايم * بر شما ايمان كه دين پرورده‌ايم
كافرند آن قوم چون داخل شوند * هم در آن كفرند چون بيرون روند
حق به حال آن كسان داناتر است * آنچه را دارند پنهان و اظهر است
اكثرى بينى تو ز ايشان در شتاب * بر گنه يعنى كه از اهل كتاب
ميكنند اشتاب در كذب و حرام * هم تجاوز از حدود اندر كلام
اثم باشد آن گناهى كه رسد * شرّ آن بر غير و خارج شد ز حد
اكلشان يك جا ربا و رشوتست * وين عمل بس زشت در هر ملت است
نهى چون نكنند زان كردارشان * عالم ربانى و احبارشان

[ سوره المائدة ( 5 ) : آيات 63 تا 66 ]

لَوْ لا يَنْهاهُمُ الرَّبَّانِيُّونَ وَ الْأَحْبارُ عَنْ قَوْلِهِمُ الْإِثْمَ وَ أَكْلِهِمُ السُّحْتَ لَبِئْسَ ما كانُوا يَصْنَعُونَ ( 63 ) وَ قالَتِ الْيَهُودُ يَدُ اللَّهِ مَغْلُولَةٌ غُلَّتْ أَيْدِيهِمْ وَ لُعِنُوا بِما قالُوا بَلْ يَداهُ مَبْسُوطَتانِ يُنْفِقُ كَيْفَ يَشاءُ وَ لَيَزِيدَنَّ كَثِيراً مِنْهُمْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ طُغْياناً وَ كُفْراً وَ أَلْقَيْنا بَيْنَهُمُ الْعَداوَةَ وَ الْبَغْضاءَ إِلى يَوْمِ الْقِيامَةِ كُلَّما أَوْقَدُوا ناراً لِلْحَرْبِ أَطْفَأَهَا اللَّهُ وَ يَسْعَوْنَ فِي الْأَرْضِ فَساداً وَ اللَّهُ لا يُحِبُّ الْمُفْسِدِينَ ( 64 ) وَ لَوْ أَنَّ أَهْلَ الْكِتابِ آمَنُوا وَ اتَّقَوْا لَكَفَّرْنا عَنْهُمْ سَيِّئاتِهِمْ وَ لَأَدْخَلْناهُمْ جَنَّاتِ النَّعِيمِ ( 65 ) وَ لَوْ أَنَّهُمْ أَقامُوا التَّوْراةَ وَ الْإِنْجِيلَ وَ ما أُنْزِلَ إِلَيْهِمْ مِنْ رَبِّهِمْ لَأَكَلُوا مِنْ فَوْقِهِمْ وَ مِنْ تَحْتِ أَرْجُلِهِمْ مِنْهُمْ أُمَّةٌ مُقْتَصِدَةٌ وَ كَثِيرٌ مِنْهُمْ ساءَ ما يَعْمَلُونَ ( 66 ) چرا باز نميدارند ايشان را خداپرستان و دانايان دين‌دار از گفتارشان بد را و خوردنشان حرام را هر آينه بد است آنچه را هستند كه ميكنند ( 63 ) و گفتند يهود دست خدا بسته است بسته به او دستهاشان و لعنت كرده شدند به آنچه گفتند بلكه دو دست او گشاده است انفاق مىكند چنان كه ميخواهد و هر آينه مىافزايد البته بسيارى از ايشان را آنچه فرو فرستاد بسوى تو از پروردگارت سركشى و كفر و انداختيم ميانشان دشمنى و كينه تا روز رستخيز هر گاه برافروختند آتش را براى كارزار خاموش گردانيد آن را خدا و مىشتابند در زمين از براى فساد كردن و خدا دوست نميدارد فسادكنندگان را ( 64 ) و اگر آنكه اهل كتاب گرويده بودند و پرهيزكار شده بودند در ميگذرانديم از آنها بديهاشان را و در ميآورديمشان در بهشتهاى پر نعمت ( 65 ) و اگر آنكه ايشان بر پاى داشته بودند تورية و انجيل را و آنچه فرو فرستاده شد بايشان از پروردگارشان هر آينه ميخوردند از بالاشان و از زير پاهاشان از ايشانند گروهى ميانه‌رو و بسيارى از ايشان بد است آنچه را ميكنند ( 66 )
ز اكل سحت و قول كذب و فعل بد * كه در ايشانست شايع بىسند
باشد از آيات اين آيت اشد * از پى تهديد بر هر خوب و بد
زانكه نهى از منكر است از واجبات * وان بهر كس مشكل آمد از جهات
قوم ار باشند اندر كشتيى * پس يكى گيرد تبر با زشتيى
تا كند سوراخ آن را بيشكى * نهى از واجب بود بر هر يكى
تا به حدى كه ببندندش دو دست * فلك تا محفوظ ماند از شكست
ور نه جان جمله باشد در خطر * غرق گردد فلك و اهلش سربسر
گشت بر يوشع خطاب از كردگار * كه هلاك از قوم سازم صد هزار
از بدانشان شصت و از نيكان چهل * چون بعصيانند ايشان مشتغل
گفت يوشع مستحقند ار بدان * چيست حكمت در هلاك بخردان
گفت زان كايشان بنگرفتند خشم * بر بدان ديدند چون زشتى به چشم
روز و شب بودند با ايشان جليس * نهى ننمودند ز افعال خسيس
پس هم ايشان بر عقوبت در خورند * بر خود و بر غير چون استمگرند
گفت پيغمبر كه مردى گر گذشت * بر بدان وز فسقشان ناهى نگشت
پس عذاب آن جماعت بهر اوست * مينمايد كآن عمل ميداشت دوست
باز گفتند از فساد دل يهود * بسته باشد دست حق ز افضال وجود
دست ايشان پس ز نيكى بسته باد * جانشان از فقر و ذلت خسته باد
هم بر ايشان باد لعنت زان مقال * دست حق باز است اندر كل حال
اين بود بر رد قول آن گروه * كس نگويد ور نه سنگينست كوه
يا كه باشد باز دست آفتاب * در جهان از بهر بذل نور و تاب
هست اين يعنى بديهى نزد عقل * ليك باشد گوش ظاهر بند نقل
بر حق اطلاق يد و سمع و بصر * يا يدين و وجه كآيد در نظر
بر تشابه شد ز قرآن نسبتش * نيست بر تفسير ظاهر رخصتش
يعنى از آن دست تفسير است دور * بايدش دادن بمحكمها ظهور
كرد بايد معنى ار دانى همش * نز تشابه بل بوفق محكمش
قصد از يد قدرت آمد در امور * در هر آن چيزى كه خواهد بىقصور
چون عطا و منع را از هر چه هست * ميدهى در كارها نسبت بدست
بهر فهم عامه زانرو كارساز * گفت باشد دست حق پيوسته باز
قادر است اعنى كه بر منع و عطا * از اراده و حكمتش بر ما سوى
آلت سمع است گوش اصوات را * ليك آلت نيست سمع ذات را
همچنين بىآلتست اندر بصر * همچنين در جمله افعال دگر
نيستش تن تا نشيند در مكان * نيستش رخسار تا بينى تو آن
معنى رحمن على العرش استوى * فيض رحمانى بود بر ما سوى
ميرسد يعنى ز روى عدل و داد * فيض او بر خلق نى كم يا زياد
ميرسد بر قدر استعدادها * بر خلايق دمبدم امدادها
پس بود وجه يدا مبسوطتان * اينكه لا تحصى است جودش بر جهان