هستشان خواهش كه دور از فخ شوند * مى برون از آتش دوزخ شوند
نيستند ايچ از برون آيندگان * در عذابند آن جماعت جاودان
باب جنت سوى دوزخ شد چو باز * اهل نار آيند اندر اهتزاز
تا برون آيند زان در از جحيم * بسته گردد در شوند آنجا مقيم
اين عيان بينيم ما با چشم حس * هم تو بينى گر كه باشى ملتمس
مردى ار بينى كريم و راستگو * پس تو را مىآيد آن خصلت نكو
خواهى آن را بهر خود و اندر عمل * بخل و كذبت مانعت از ما حصل
باب جنت بر تو باز از جود شد * چون نبودت آن صفت مسدود شد
مؤمنان ديدى كه از بهر جهاد * چون روند از روى عشق و اعتقاد
نوبتى در همرهى مايل شدى * تن زدت ره خائف و بد دل شدى
هر صفات نيك را دانى حسن * بر خلافش ليك ميبازى رسن
همچنين بينى كه خصلتهاى بد * باب شادى جمله سازد بر تو سد
با عيالت خلق و خوى ار ناخوش است * جان تو ز ايشان فزون در آتش است
بينى آن همسايگان را صبح و شام * با وجود بينوايى شاد كام
بر تو آن حالى كه دارى شد جحيم * بينى از دور ار چه جنات نعيم
گر كه دانى آن بهشت اين دوزخست * از چه راضى قلب و روحت در فخ است
اين نشان بد ز دوزخ ور بهشت * كه نمودم باز بر نيكو سرشت
حيف كاندر گوش ديوت پنبه كرد * سر بگم از جمعهات تا شنبه كرد
دزد نفست را نبرّى تا كه دست * جمع مالت در سرا بيفائده است
[ سوره المائدة ( 5 ) : آيات 38 تا 39 ]
وَ السَّارِقُ وَ السَّارِقَةُ فَاقْطَعُوا أَيْدِيَهُما جَزاءً بِما كَسَبا نَكالاً مِنَ اللَّهِ وَ اللَّهُ عَزِيزٌ حَكِيمٌ ( 38 ) فَمَنْ تابَ مِنْ بَعْدِ ظُلْمِهِ وَ أَصْلَحَ فَإِنَّ اللَّهَ يَتُوبُ عَلَيْهِ إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحِيمٌ ( 39 )
و مرد دزد و زن دزد پس ببريد دستهاى ايشان را پاداشى بسبب آنچه كسب كردند عقوبتى از خداست و خدا غالب درستكار است ( 38 )
پس آنكه توبه كرد پس از ستمش و نيكى كرد پس خدا توبه پذيرد بر او بدرستى كه خدا آمرزنده مهربانست ( 39 )
مرد يا زن هر كسى كو سارق است * دستهايش بر بريدن لايق است
فاقطعوا ايديهما گر خواندهاى * دست سارق از چه بر جا ماندهاى
تا جزاى آنچه كرد از كسب و كار * در عقوبت يابد از پروردگار
حق بحكمش غالبست و هم حكيم * بعد توبه بر گنهكاران رحيم
پس هران برگشت بر حق از ستم * كار خود را كرد اصلاح از ندم
رد كند بر صاحبش مال ار كه هست * ور نه نادم باشد از آن فعل پست
چون نمايد او به حق زانره اياب * باز گردد هم بر او حق از عذاب
كوست آمرزندگار مهربان * خواهد آمرزش بجرم بندگان
بر بريدن دست نفس اوليتر است * زانكه او دزد جواهر اكثر است
ميبرد دزد ار كه دارى مال و زر * وان زند بر گنج ايمان و نظر
ميبرد از خانه دزدت دانه را * و ان برد هم خرمن و هم خانه را
ميبرد دزد از سرا كالاى تو * زان بگريد چشم خون پالاى تو
او زند ره زنده در گورت كند * تا نبينى عيب خود كورت كند
دزد مالت اتفاقست ار برد * وان بهر دم پردهء عقلت درد
با تو گويم يك نشان از سرقتش * تا برى ره بر زمان فرصتش
چون ز دنيا ديده خوار و مفلست * كيمياى دل نمايد بر مست
از در عرفان و فقر آيد برون * گردد اندر علم و دينت رهنمون
آيد از بيگانگى بر خويشيت * تا نمايد پيشهء درويشيت
گويد افزونست اى جان ذوق تو * صوفيى كو در طريقت فوق تو
كى بصيرت بوده هرگز عارفى * از رموز فقر و عرفان واقفى
رفته رفته تا كه خود بينت كند * رخنه اندر عقل و آيينت كند
با اميران گشت پس بايد رفيق * واجبست اين بهر ترويج طريق
از گدايان حاصلى نبود جوى * شمع درويشان ندارد پرتوى
شو چو شيران در شكار گاو و ميش * پس بيار از بهر خرگوشان بپيش
يك مريدى مالدار از صد فقير * به بود بر اين بده از آن بگير
مينمايد اين كلامت بس نكو * بى خبر زان كز كجا زد راهت او
بست چشمت داد سرگين جاى لعل * ميزد او بر ميخ و ميديدى تو نعل
آن شكار گاوت از پندار بود * ليك شاخش پاره كردت تار و پود
اتفاقست ار كه هم در روزگار * اينچنين گاوى تو را گردد شكار
گفته بودت ديو كاى شير ژيان * هم بخور زاو هم بدرويشان خوران
چون بدست آوردى از بيهودهاش * سختت آيد بذل خون و رودهاش
پيشتر قانع بدى بر قوت كم * نك بود در هر رگت نهصد شكم
ميفزايد هر دمت بر حرص و آز * نيستى قانع به چيزى ز اهتزاز
پيش آن كز وى به چيزى طامعى * از سحر تا شب نشسته خاضعى
وز فقيران ضعيف اى خود فروش * ميگريزى همچو ديوى از سروش
بر توزين فانع بود آن پاك جيب * نسبت ار ندهى بر او صد نقص و عيب
اين بود عرفان و فقرت بىمجال * ليك قطب وقت خويشى در مقال
هم رسد وقتى كه بينى ناگهان * ماندهاى تنها ز يار و همرهان
برده مالت جمله دزد بد سرشت * نيست يارت كس جز آن اخلاق زشت
رفته مايهء ذكر و فكرت در تلف * نيست سودت غير اندوه و اسف
اين يكى بود از نشان سارقت * ما بقى را دان بعقل فارقت
ره مده او را به خود در را ببند * حفظ كن كالاى خويش از بد پسند
برده ور چيزى در آر از مشت او * پس ببر با تيغ قهر انگشت او
ور بدزدد بعد از آن چيز دگر * كن بحبسش تا بميرد بر بتر
[ سوره المائدة ( 5 ) : آيات 40 تا 41 ]
أَ لَمْ تَعْلَمْ أَنَّ اللَّهَ لَهُ مُلْكُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ يُعَذِّبُ مَنْ يَشاءُ وَ يَغْفِرُ لِمَنْ يَشاءُ وَ اللَّهُ عَلى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ ( 40 ) يا أَيُّهَا الرَّسُولُ لا يَحْزُنْكَ الَّذِينَ يُسارِعُونَ فِي الْكُفْرِ مِنَ الَّذِينَ قالُوا آمَنَّا بِأَفْواهِهِمْ وَ لَمْ تُؤْمِنْ قُلُوبُهُمْ وَ مِنَ الَّذِينَ هادُوا سَمَّاعُونَ لِلْكَذِبِ سَمَّاعُونَ لِقَوْمٍ آخَرِينَ لَمْ يَأْتُوكَ يُحَرِّفُونَ الْكَلِمَ مِنْ بَعْدِ مَواضِعِهِ يَقُولُونَ إِنْ أُوتِيتُمْ هذا فَخُذُوهُ وَ إِنْ لَمْ تُؤْتَوْهُ فَاحْذَرُوا وَ مَنْ يُرِدِ اللَّهُ فِتْنَتَهُ فَلَنْ تَمْلِكَ لَهُ مِنَ اللَّهِ شَيْئاً أُولئِكَ الَّذِينَ لَمْ يُرِدِ اللَّهُ أَنْ يُطَهِّرَ قُلُوبَهُمْ لَهُمْ فِي الدُّنْيا خِزْيٌ وَ لَهُمْ فِي الْآخِرَةِ عَذابٌ عَظِيمٌ ( 41 )
آيا ندانستى كه خدا مر او راست پادشاهى آسمانها و زمين عذاب مىكند آن را كه خواهد و مىآمرزد آن را كه خواهد و خدا بر همه چيز تواناست ( 40 )
اى پيغمبر اندوهناك نكند ترا آنان كه ميشتابند در كفر از آنان كه گفتند گرويديم