تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير قرآن صفى على شاه — صفحة 183

مساهمون:

ص١٨٣
نوشتيم بر بنى اسرائيل كه كسى كه كشت تنى را بدون آنكه كشته باشد تنى را يا فسادى در زمين پس گويا كشته است مردمان را همه و كسى كه زنده گردانيدش پس گويا كه زنده گردانيده مردمان را همه و بتحقيق آمد ايشان را رسولان با معجزات پس بدرستى كه بسيارى از ايشان پس از آن در زمين اسراف‌كارانند ( 32 )
مى بخوان بر امت اى فخر بشر * زان دو ابن آدم از بهر خبر
كه بدند آن دو پسر از صلب او * نامشان هابيل و قابيل عدو
اين خبر باشد به حق يعنى كه راست * راستى مستلزم آيات ماست
ميشد از حوّا تولد نوبتى * يك پسر يك دختر اندر صحبتى
دختر يك بطن را بر آن پسر * دادى او كاو بود از بطن دگر
اولين فرزند او قابيل بود * همرهش اقليمياى با نمود
بود بس اقليميا صاحب جمال * هم بهابيل او ز امر حق حلال
نامزد چون گشت بر هابيل او * ناگوار آمد بقابيل عدو
گفت با آدم بر اين ندهم رضا * كه دهى بر ديگرى اخت مرا
گفت آدم اين نه بر ميل منست * بلكه امر حضرتست و احسن است
ور ندارى باور اين نادانيست * هر دو را تكليف بر قربانى است
هر كرا گرديد قربانى قبول * زاو بود اقليميا دور از نكول
گوسفندى برد پس هابيل زود * وز گياه خشك مشتى آن عنود
دستهء از گندم كم دانه‌اى * بهر قربانى ببرد از لانه‌اى
آتشى آمد ربود آن گوسفند * وان دگر شد ناقبول و ناپسند
گفت قابيل از حسد هابيل را * باللّه از قتلت نخواهم كرد ابا
گفت مر هابيل فرمايد يقين * حق چو قربانى قبول از متقين
كه نفرمود از تو قربانى قبول * باشد آن از ترك تقوى اى فضول
گر نشد مقبول حق قربانيست * نى ز من باشد ز نافرمانيست
جرم من چبود كه بايد كشتنم * بى ز تقصيرى به خون آغشتنم
گر تو بر قتلم گشايى دست خويش * من نيارم دست بر قتل تو پيش
زانكه من ترسم ز رب العالمين * رو به ترك امر او نارم يقين
من همى خواهم كه تا گردى تو باز * بر گناه قتل من اندر مجاز
تا كه باشى حامل اجرام من * هم بجرم خويش كردى ممتحن
هر كه قتلى تا كند از بىتميز * بر تو باشد آن گنه تا رستخيز
زانكه اول از تو سر زد اين گناه * خلق را بر فعل بد دادى تو راه
پس تو باشى زين عمل ز اصحاب نار * وين جزاى ظالم است از كردگار
پس نمود آسان بر او قتل اخيه * ديو سركش يا كه نفس آن سفيه
ديد پس هابيل را روزى بخواب * در رمه برداشت سنگى با شتاب
كوفت آن را بىتأمل بر سرش * كشت و اندر خون كشيد آن پيكرش
گشت او پس در دو كون از خاسرين * در حياتش خوار و مطرود و غبين
اينچنين بودش زيان دنيوى * چيست تا او را عذاب اخروى
پس ندانست او كه با او چون كند * در زمين آن جثه را مدفون كند
همچو دزدان داشت او را در كتف * ميكشيدش روز و شب بر هر طرف
پس برانگيزاند زاغى را خدا * كشت زاغ ديگرى را از جفا
كرد زاغ مرده را در زير خاك * ديد قابيل آن ز غم شد دردناك
گفت پس يا ويلتى بر عقل خود * كه مرا كمتر ز زاغى بد خرد
من شدم عاجز كه باشم چون غراب * وين بد از تأثير فعل ناصواب
تا چو او پوشم برادر را به خاك * نيستم بر قدر زاغى علمناك
كرد مر هابيل را در خاك زود * پس پشيمان گشت و غم بر غم فزود
زانكه رويش شد سيه حالش تباه * كس نمىكرد از بدى بر وى نگاه
آدم او را راند و شد دور از ديار * كرد پس آتش‌پرستى اختيار
حال او بر خوارى و توبيخها * جملگى ثبت است در تاريخها
گفت پس من اجل ذلك در بيان * ما نوشتيم اين بر اسرائيليان
حكم يعنى زين سبب كرديم ما * كه كس ار بكشد كسى را ناروا
بى ز قتل نفس و اجراى قصاص * كه بود لازم بر او بىاختصاص
يا فسادى كرده باشد در زمين * چون زنا و دزدى و شرك از يقين
هست احصان شرط قتل اندر زنا * هم بدزدى بستن ره هر كجا
گر كشى آن دزد و زانى را رواست * كاندر آن آسايش خلق خداست
پس بدون اين جهتها گر كشد * هيچ نفسى نفس ديگر بىرشد
پس بران ماند كه خلقان را تمام * كشته باشد زين تجرى در نظام
وانكه گردد بر حيات كس سبب * كز هلاكش وا رهاند و از تعب
پس بران ماند كه احياء نفوس * كرده باشد جمله را اندر جلوس
گر كسى را شد كسى بر حق دليل * كرده احيا نفسها را در سبيل
سوى اسرائيليان با بينات * آمدند از ما رسولان بر نجات
اكثرى ز ايشان پس زان در زمين * مسرفان بودند از آئين و دين
بودشان يعنى تجاوز از حدود * وز طريق اعتدال آن سان كه بود
قتل ناحق بعد تشديد عظيم * مينمودندى بدون خوف و بيم
پس شد ارسال رسولان از خدا * سوى ايشان بهر نهى از ناروا
در مدينه جمعى از ارض يمن * آمدندى نزد آن فخر زمن
پس ملازم نزد پيغمبر شدند * وز قبول دين او سرور شدند
با مزاج آن جماعت سازگار * چون نبود آب و هواى آن ديار
نو مسلمانان شدند آنجا عليل * چون شنيد احوال ايشان آن خليل
گفت اندر اشتران شيردار * بردشان بايد كه دارند آن شعار
چند روزى اندر آنجا بيگزند * بول و شير اشترانشان شد پسند
تا كه صحت يافتند از رنج زود * اشترى چند از پيمبر با نمود
زبده كردند از پى نام و نشان * پس شدندى بر ديار خود روان
بد غلامى از نبى نامش يسار * بر دهان و چشم او كردند خار
چون رسيد اين بر پيغمبر در زمان * بيست تن كرد از پى ايشان روان
جمله را بستند و آوردند زود * در مدينه نزد آن سلطان جود
تفسير قرآن صفى على شاه — صفحة 183 | محمد حسن بن محمد باقر صفى عليشاه