فاسقان ( 25 )
گفت پس بدرستى كه آن حرام گردانيده شده بر ايشان چهل سرگردان خواهيد بود در زمين پس اندوه مدار بر گروه فاسقان ( 26 )
گفت موسى بر مگرديد از طريق * بر عقبها وز فراخى سوى ضيق
اين ز ضعف و بيوثوقى بر خداست * پس بخسران باز گرديد اين جفاست
قوم گفتند اى كليم اين سرزمين * جاى جباران بود نبود امين
وان گروهى پر نهيب و شوكتند * برتر از ما در قوام و قوتند
نيست ما را طاقت نيرويشان * تا بچنگ آريم رو بر سويشان
ما در آن داخل نگرديم از فسون * جز كه جباران روند از آن برون
چون برون رفتند ما داخل شويم * تا نه ز ايشان خوار و مستأصل شويم
يوشع و كالب دو مرد حقپرست * قوم را گفتند از خوف شكست
سوى جباران ز باب قريه تنگ * اندر آئيد از هر انسو بيدرنگ
راه ندهيد آنكه بر صحرا روند * گر كنيد اين در زمان بىپا شوند
پس شما بيشك بر آنها غالبيد * اين كنيد ار خير خود را طالبيد
نيستند ايشان به غير از جسم و تن * خالى از قلبند و بيعقل و فطن
تكيه بر پروردگار خود كنيد * گر شما بر وعدهء او مؤمنيد
قوم گفتند اين نخواهد شد هگرز * كه در آئيم ايج در اين بوم و مرز
تا كه جباران در آنجا ساكنند * هم ندارد سود هيچ اين وعظ و پند
از دو تن باور تو اى موسى سخن * مىنمايى نزده و صد انجمن
رو تو با پروردگارت در قتال * ما نشينيم اندر اينجا بىسؤال
قصد ايشان بود هارون زانكلام * زانكه سيد خواند قوم او را بنام
چون ز موسى بود او اكبر بسال * سيدش زان قوم خواندى در مقال
قصدشان يا بوده رب العالمين * جنگ كن يعنى حق ار هستت معين
نيست بر ما حاجت ار يارت رب است * اين جهت بر جهل ايشان اقربست
حاصل اندر قوم زين ره شد نزاع * مينكردند اندر آن امر اجتماع
گفت موسى كاى خداوند احد * من نيم مالك بجز بر نفس خود
هم برادر كوست هارون يار من * ز ابتدا بود او معين در كار من
نيست با من قوم يعنى متفق * جز قليلى از گروه منفرق
پس ميان ما و قوم فاسقين * تو جدايى افكن اى سلطان دين
گفت حق پس گشت بر ايشان حرام * تا چهلسال آن زمين پاك نام
يعنى ارض مقدس از عصيانشان * سازم اندر تيه سرگردانشان
پس پشيمان گشت موسى زان دعا * سوى او آمد خطاب از كبريا
كه مباش اندوهناك از فاسقان * گر كه اندر تيه ماندند اين زمان
زانكه ايشان ز امر حق سر وا زدند * مورد نفرين پيغمبر شدند
مستحق بودند بر نفرين تو * سر چو بكشيدند از تمكين تو
يا مخاطب بد بلا تأس آن رسول * كو ز قصهء تيه موسى شد ملول
حقتعالى گويد او را كى امين * تو مشو ز احوال آن مردم غمين
ز امر موسى چون همى سر وا زدند * لايق آن تيه و آن حيرت شدند
ماجراى تيه و اسرائيليان * گر همى خواهى تو از تاريخ خوان
جاى شرحش جمله در تفسير نيست * گر چه بر من مشكل اين تحرير نيست
مىكند تأييد حقم در كلام * تا بنظم آرم حكايتها تمام
ليك زان ترسم كه عمر آخر شود * ناتمام از نظم اين دفتر شود
زان در اين تفسير بكر منحصر * آنچه لازم نيست سازم مختصر
شد صفى را سال بر نزديك شصت * مر غنيمت دانم از عمر آنچه هست
بل بتوفيق خداوند ودود * سازم اين تفسير را منظوم زود
زان بسى دارم بنظمش اهتمام * تا مگر گردد بعون حق تمام
يك دو سال ديگر از پروردگار * باشم از توفيق و عمر اميدوار
اى خدا از راه احسان و كرم * كش يكى بر سيئات من قلم
قوتم بر نظم اين تفسير بخش * صحت و امنيت و تقرير بخش
[ سوره المائدة ( 5 ) : آيات 27 تا 32 ]
وَ اتْلُ عَلَيْهِمْ نَبَأَ ابْنَيْ آدَمَ بِالْحَقِّ إِذْ قَرَّبا قُرْباناً فَتُقُبِّلَ مِنْ أَحَدِهِما وَ لَمْ يُتَقَبَّلْ مِنَ الْآخَرِ قالَ لَأَقْتُلَنَّكَ قالَ إِنَّما يَتَقَبَّلُ اللَّهُ مِنَ الْمُتَّقِينَ ( 27 ) لَئِنْ بَسَطْتَ إِلَيَّ يَدَكَ لِتَقْتُلَنِي ما أَنَا بِباسِطٍ يَدِيَ إِلَيْكَ لِأَقْتُلَكَ إِنِّي أَخافُ اللَّهَ رَبَّ الْعالَمِينَ ( 28 ) إِنِّي أُرِيدُ أَنْ تَبُوءَ بِإِثْمِي وَ إِثْمِكَ فَتَكُونَ مِنْ أَصْحابِ النَّارِ وَ ذلِكَ جَزاءُ الظَّالِمِينَ ( 29 ) فَطَوَّعَتْ لَهُ نَفْسُهُ قَتْلَ أَخِيهِ فَقَتَلَهُ فَأَصْبَحَ مِنَ الْخاسِرِينَ ( 30 ) فَبَعَثَ اللَّهُ غُراباً يَبْحَثُ فِي الْأَرْضِ لِيُرِيَهُ كَيْفَ يُوارِي سَوْأَةَ أَخِيهِ قالَ يا وَيْلَتى أَ عَجَزْتُ أَنْ أَكُونَ مِثْلَ هذَا الْغُرابِ فَأُوارِيَ سَوْأَةَ أَخِي فَأَصْبَحَ مِنَ النَّادِمِينَ ( 31 )
مِنْ أَجْلِ ذلِكَ كَتَبْنا عَلى بَنِي إِسْرائِيلَ أَنَّهُ مَنْ قَتَلَ نَفْساً بِغَيْرِ نَفْسٍ أَوْ فَسادٍ فِي الْأَرْضِ فَكَأَنَّما قَتَلَ النَّاسَ جَمِيعاً وَ مَنْ أَحْياها فَكَأَنَّما أَحْيَا النَّاسَ جَمِيعاً وَ لَقَدْ جاءَتْهُمْ رُسُلُنا بِالْبَيِّناتِ ثُمَّ إِنَّ كَثِيراً مِنْهُمْ بَعْدَ ذلِكَ فِي الْأَرْضِ لَمُسْرِفُونَ ( 32 )
و بخوان بر ايشان خبر دو پسر آدم را به حق هنگامى كه قربان كردند قربانى پس پذيرفته شد از يكيشان و پذيرفته نشد از ديگرى گفت هر آينه خواهم كشت ترا البته گفت جز اين نيست كه ميپذيرد خدا از پرهيزكاران ( 27 )
اگر مىگشايى بسوى من دستت كه بكشى مرا نيستم من گشاينده دستم را بسوى تو كه بكشم ترا بدرستى كه من ميترسم از خدا كه پروردگار جهانيانست ( 28 )
بدرستى كه من ميخواهم كه باز گردى بگناه من و گناه خود پس شوى از اهل آتش وان پاداش ستمكارانست ( 29 )
پس آسان گردانيد از براى نفسش كشتن برادرش را پس كشت او را پس گرديد از زيانكاران ( 30 )
پس برانگيزانيد خدا غرابى را كه كاوش ميكرد در زمين تا بنمايد او را چگونه به پوشاند جسد برادرش را گفت اى واى بر من آيا عاجز شدم كه باشم مانند اين غراب پس بپوشيم جسد برادرم را پس گرديد از پشيمانان ( 31 )
از براى آن