تا تو دانى دل ز وى در محبس است * گوش كن قلنا اهبطوا اينت بسست
آن خطاب اهبطوا يك بار نيست * شد مكرر نكتهء تكرار چيست ؟
بود ميلش اينكه ما زان آستان * دور گرديم از براى امتحان
خوردن گندم بهانه است و فسون * خواست آدم را خود از جنت برون
در خروجش اينچنين تدبير كرد * ور نه كى سگ شير در زنجير كرد
كيست شيطان تا ره آدم زند * مرده موشى پنجه بر ضيغم زند
اين مرا از اهبطوا معلوم شد * كز بهشت او ز امر حق محروم شد
در خطاب اهبطوا تكرار كرد * تا ببيرون رفتنش ناچار كرد
داند او خود نيز كابليس اين نكرد * او سبب بد بر سبب ناريخت مرد
گفت حق قلنا اهبطوا يعنى كه من * در زمين ميخواستم گيرى وطن
تا در آنجا نسخهء جامع شوى * سوى ما چو افزون شدى راجع شوى
همچنين ابناى تو و احفاد تو * ز اهبطوا آيند در ارشاد تو
ز آدم اندر رتبه هم افزون شوند * زان فزونى سركشان دلخون شوند
كه نگشتند از تكبر ساجدت * بلكه ميخواندند خام و فاسدت
با تو ميگويم كلامى چون سرى * در هبوط از صد فلك بالاترى
غير از آن كت در نخست آموختم * گنج اسمايت بجان اندوختم
بر توام آموزش ديگر بود * اين تلقى گنج پر گوهر بود
آن كلامى بد كه داند حضرتش * من نيارم بر زبان از غيرتش
توبهها گردد قبول از ياد آن * حق بآدم كرد پس ارشاد آن
جان او روشن شد و بر دل نشاند * وز بهشت جاودان يادش نماند
آن نه بر گوش آيد و نى بر فمى * نوشد آن دل كز لبش دارد دمى
بىنشان شو راز عشق وى بجو * بند بند از نالههاى نى بجو
نى بما ذكر بدايت مىكند * زان لب ميگون حكايت مىكند
با لب خود نوبتى گر جفتمى * بىزبان اسرار جان ميگفتمى
مست گشتم رفتم از كف عقل و دين * شد چو بانگ نى كلامم آتشين
نز فراقست و جدايى نالهام * در گلستان همنشين لالهام
نالهء نى از فراق است و ملال * نالهء من از كمال اتصال
كى جدا بود او كه نالم زان دمش * نالم اما از وصال بىغمش
هر زمان از رخ گشايد پردهاى * ميگدازد جان غم پروردهاى
هجر و وصلش هر دو ميدان تازيست * عاشقان را باب جان پردازى است
هجر يعنى ناوك خونريز او * وصل چبود بحر آتش خيز او
درد و وصلش از فراق افزونتر است * هر كه واصلتر بر او دلخونتر است
زانكه تا و اصل به كلى لا نشد * اين نگشت از خود گم او پيدا نشد
ور شد او پيدا تو از خود زايلى * بر هلاك خود ز وصلش عاجلى
بگذر از اين گو كه با آدم چه گفت * با وى آن نوبت كه شد همدم چه گفت
كو چو گل بشكفت و از هم باز شد * هشت پرّ ماكيان شهباز شد
آن كلامى بد كه جان عالمست * باعث ايجاد و سرّ آدم است
بر زبان نايد كه گويم اى فقير * رو شنو از لعل او يعنى بمير
تا نميرى زين حيات پيچ پيچ * از حيات خود نگويد با تو هيچ
آن حياتش در لب جانپرور است * بخشدانرا جان كه هوشش زان سر است
نوبتى بينى گر آن لعل خموش * تا ابد هرگز دگر نايى به هوش
گو سخن گويى هم از بيهوشى است * در حديثت معنى خاموشى است
تا نپندارى چرا من ناطقم * گر خراب آن لبم ور عاشقم
من خموشم گويد او حرف از لبم * خاصه آن دم كز غمش گيرد تبم
محو و مستم دايم اين تب در منست * از لب او بر لب من روزنست
آن لب ار بينى تو يا بى راز من * مست لعلش گردى از آواز من
با لب او من چو نى دمساز ما * زان لبست ار بشنوى آواز ما
نز لب من گر شوى دمساز او * بشنوى از هر لبى آواز او
بيهشم من يا گرفتستم تبى * در دو عالم جز لب او كو لبى ؟
در تجلّى هر دو عالم طور اوست * طور چبود عين او يا نور اوست
يا بگير از سر « صفى » افسانه را * يا بپوشان اين سر انبانه را
من بپوشم او كند بازش دگر * در نياز آيم كشم نازش دگر
صبح شد پنهان كنم پيمانهاش * گر گذارد نرگس مستانهاش
روز چو نشد نيست وقت چنگ و جام * گو حديث از وى به قدر فهم عام
شد بر آدم منكشف اندر شهود * آنچه مخفى بود ز اسرار وجود
از هواها مرد و بر حق بازگشت * كند از اين ويرانه دل شهباز گشت
توبه از دام طبيعت رستن است * بر مقام اصل خود پيوستن است
توبه كرد از هر خطا و هر گناه * بر در توّاب و او دادش پناه
او رحيم است ار تو رحمت جو شوى * بگذرى از غير او با او شوى
موجب اين رحمت آمد آن غضب * تا ز سبق رحمت آيى در طلب
راندش از جنت كه خلّاقى شود * در فنا بگريزد و باقى شود
رحمتى بود اينكه راند از جنتش * بر غضب پس بود سابق رحمتش
او غضب دانست و راجع شد ز بيم * بر در اكرام توّاب الرّحيم
اين چنين جرمى به است از صد ثواب * كه كند بر حق گنهكارى اياب
[ سوره البقرة ( 2 ) : آيه 38 ]
قُلْنَا اهْبِطُوا مِنْها جَمِيعاً فَإِمَّا يَأْتِيَنَّكُمْ مِنِّي هُدىً فَمَنْ تَبِعَ هُدايَ فَلا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ ( 38 )
گفتم فرود آييد از آن همگى ، پس اگر آمد شما را از من هدايتى پس كسى كه پيروى كرد هدايت مرا پس نيست ترسى بر ايشان و نه ايشان اندوهناك شوند ( 38 )
بشنو از قلنا اهبطوا راز دگر * يافت چنگ بو البشر ساز دگر
بر بقاى حق چو از نو زنده گشت * فرق بعد از جمع را زيبنده گشت
شد خليفه بر زمين يعنى كه شاه * در زمين تا باشد او غوث و پناه
همچنين يابند از دنبال او * اين خلافت اهل بيت و آل او
هست هر دور اين خلافت مستقل * تا بمهدى كوست اكنون شاه دل
دور دور مهديست و طور او * مىكند گردش فلك بر دور او
اى هدايت پيشگان گر قابليد * در مدار مهدى صاحب دليد
اى خليفهزادگان گر آگهيد * بر فلك در دورهء مهدى مهيد
غيبت او غيبت جان در تن است * اندر اين غيبت ظهور ذو المنست
جنبش اعضا دليل آن بود * كاين بدن در اهتزاز جان بود
تا خدا هاديست مهدى نايب است * وز عيان بيحضور آن غايب است
مهدى آخر زمان خود احمد است * دورها داير به وى تا سرمد است
ز آدم اول كه قطب عالم است * تا هنوز او آدم است و خاتم است
بود آدم مهدى و هم خاتم او * از محمد « ص » متصل تا آدم او
همچنين تا اين زمانى كآخر است * دورهء او قائم است و داير است
آنكه اعلا رتبه باشد در مقام * هست در هر دورهاى شاه و امام
صاحب فرق از پس جمعست او * رهروان را در زمين شمع است او
از خطاب اهبطوا بر خاكيان * رهبر است و قبلهء افلاكيان
گفت هر كس زو نمايد پيروى * يابد از صورت كمال معنوى
تابع او در هدايت عارف است * كز بصيرت بر كمالش واقف است