تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير قرآن صفى على شاه — صفحة 19

مساهمون:

ص١٩
سجدهء آدم همانا بد محك * زان جدا شد جنس ابليس از ملك
تا كه نفس ناطقه در دمدمه است * تابعش عقل است و سركش واهمه است
تا خليفه باشد از حق در جهان * هست ناچار آن محك هم در ميان
تابع امرش شود فرزانه‌اى * حاسد جاهش ز حق بيگانه‌اى
يافتى چون اعتبار عقل و وهم * ما بقى را رو تعقل كن بفهم

[ سوره البقرة ( 2 ) : آيات 35 تا 37 ]

وَ قُلْنا يا آدَمُ اسْكُنْ أَنْتَ وَ زَوْجُكَ الْجَنَّةَ وَ كُلا مِنْها رَغَداً حَيْثُ شِئْتُما وَ لا تَقْرَبا هذِهِ الشَّجَرَةَ فَتَكُونا مِنَ الظَّالِمِينَ ( 35 ) فَأَزَلَّهُمَا الشَّيْطانُ عَنْها فَأَخْرَجَهُما مِمَّا كانا فِيهِ وَ قُلْنَا اهْبِطُوا بَعْضُكُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ وَ لَكُمْ فِي الْأَرْضِ مُسْتَقَرٌّ وَ مَتاعٌ إِلى حِينٍ ( 36 ) فَتَلَقَّى آدَمُ مِنْ رَبِّهِ كَلِماتٍ فَتابَ عَلَيْهِ إِنَّهُ هُوَ التَّوَّابُ الرَّحِيمُ ( 37 ) و گفتيم اى آدم ساكن شو تو و جفتت بهشت را و بخوريد از آن تمام هر جا كه خواهيد و نزديكى مكنيد اين درخت را پس بوده باشيد از ستمكاران ( 35 ) ، پس فريفت ايشان را شيطان از آن درخت پس بيرونكرد ايشان را از آنچه بودند در آن و گفتيم ما فرو شويد پاره‌اى شما مر پاره‌اى را دشمن و مر شما راست در زمين قرارگاه و برخوردارى تا قيامت ( 36 ) ، پس پرسيد آدم از پروردگارش كلماتى را پس پذيرفت بر او بدرستى كه اوست توبه پذير مهربان ( 37 )
باز بشنو از سكون بو البشر * در جنان با زوجه‌اى او مستقر
گفت او را اندر اين دار الامان * باش با حوّا بشادى جاودان
همخوريد از نعمت آن مستدام * هر چه خواهيد از فواكه وز طعام
ليك پيرامون اين خرّم شجر * مينگرديد از تقاضاى دگر
ور بميل آييد سوى اين درخت * از جنان ناچار بايد بست رخت
پس شما خواهيد بود از ظالمين * ز آسمان گرديد هابط بر زمين
پس بلغزاند آن زمان شيطانشان * تا برون كرد از بهشت آسانشان
ز آسمان روح و آن دار الخلود * آمدند اندر زمين تن فرود
و اندر آن زين چار طبع ضدّ نما * دشمن بعضى است بعضى از شما
نفس باشد زوجه‌اى كش خواست نام * رغبتش بر جسم ظلمانى تمام
حوّه باشد در لغت رنگى كه آن * غالبستش تيرگى اندر عيان
هست آدم قلب و با جسمش تمام * نيست در نسبت تلازم بىكلام
ادمه باشد گندم ار دارى به ياد * كاندك او را هست رنگى از سواد
نسبت قلبست يعنى بالتبع * سوى جسم از نفس پر جور و جزع
گر به كلى بىتعلق بود قلب * وضع كونيّت هم از تن بود سلب
قلب و نفسند آدم و حوا بنام * كآسمان روحشان بودى مقام
در بهشت قدس ميخوردند هم * قوت از خوان معانى و حكم
وسعتى بود اندر آن رزق و گلو * كانچه ميخوردند افزودى بر او
حيث شئتم هست يعنى متسع * در جنان آن رزق و غير منقطع
وان درخت آمد طبيعت بيگمان * قرب او شد باعث بعد از جنان
نسبت ظلم اندر اينجا موقع است * ظلم وضع شيء به غير موضع است
در لغت گر ذوق علمت غالب است * ظلم نقص حق و حظّ واجب است
وهمشان پس لغزش از تسويل داد * جسم را زينت به صد تفصيل داد
بر شبيه مار و طاوس آن حرون * خواند افسون از درون و از برون
شهوت آن طاوس و مار آمد غضب * آدم افتد زين دو اندر صد تعب
طاوس از بيرون جنت جلوه‌گر * شد بر ايشان با هزاران زيب و فر
رفت حوا پيش و آدم از پىاش * كه نبد ممكن جدايى از وىاش
مار بر ديوار بد و ابليس رد * خواست در اغواى آدم زو مدد
از دهان او بر ايشان راه يافت * تا مراد خويش بر دلخواه يافت
طاوس از بيرون و حيّه از درون * بر شجر بردندشان با صد فسون
بر خيال آوردشان كاين دايم است * خوردنش بر پاس نعمت لازم است
هر دو زان خوردند و ظلمانى شدند * خارج از جنت به آسانى شدند
اين غضب وين شهوت از روز الست * جسم را بودند بر سان دو دست
پس شدند الزام كآيند از بهشت * در جهان جسم و اين بد سرنوشت
چون كه هر فردى درين تنگين حصار * ز آدمى خواهد حظوظ بيشمار
چون كه بيند حظّ خود در دست غير * قهر گيرد تا كند زو سلب خير
لا جرم بر بعض ، بعضى دشمنند * زانكه يك پيراهن است و صد تنند
هست در اين تنگناى تن محال * ائتلاف بىتنافر بىملال
در جهان جسم استقرارتان * هست تا آيد بسر هنگام آن
يعنى از صورت بمعنى رو كنيد * از تجرّد روى جان اين سو كنيد
وان پس از موتست زين دار المحن * روح گردد فارغ از پيوند تن
هست اين موت از طبيعت وز مزاج * نيست كس را هيچ از اين مردن علاج
موت ديگر شد ارادى بىسخن * هست آن هم انقطاع جان ز تن
هر دم او را تا بود دل بردنى * عاشقان را هست اينسان مردنى
موت خاصان غير موت عامه است * داند آن موت ار كسى علّامه است

جذبه

دان بدون عشق و حالى كى شود ؟ * بىتماشاى جمالى كى شود ؟
ميرود هر دم دلم از بوى او * ميروم تا ميكشد گيسوى او
گو بكش تا ميكشى بند مرا * كن ز عالم قطع پيوند مرا
هين بكش تا ميكشى زنجير من * تا نباشد جز غمت دلگير من
دل ز دلبر شاكى و او از دل است * ليك شكوهء دل از او بيحاصل است
شكوهء او زينكه دل گر بند ماست * چون صبور از دورى پيوند ماست
شكوهء دل زاينكه بسته است او پرم * گر گشايد هم ببندد ديگرم
ور در آرد از قفس گاهى مرا * مىكند پر تا بود آهى مرا
او نخواهد من چه خواهم رستگى * با هزاران بستگى و خستگى