[ سوره البقرة ( 2 ) : آيات 41 تا 42 ]
وَ آمِنُوا بِما أَنْزَلْتُ مُصَدِّقاً لِما مَعَكُمْ وَ لا تَكُونُوا أَوَّلَ كافِرٍ بِهِ وَ لا تَشْتَرُوا بِآياتِي ثَمَناً قَلِيلاً وَ إِيَّايَ فَاتَّقُونِ ( 41 ) وَ لا تَلْبِسُوا الْحَقَّ بِالْباطِلِ وَ تَكْتُمُوا الْحَقَّ وَ أَنْتُمْ تَعْلَمُونَ ( 42 )
و بگرويد به آنچه فرو فرستادم تصديق كنندهاى مر آنچه با شماست و نبوده باشيد اول كافر به آن و مخريد بآيتهاى من بهاى اندك را و از من پس بترسيد ( 41 )
و نپوشيد حق را بيهوده و پنهان مكنيد حقرا و شما ميدانيد ( 42 )
بگرويد از جان بر اين قرآن همه * كه فرستادم بانس و جان همه
با حبيب خود كه ختم انبيا است * بعثت او فضل ديگر بر شما است
بهترين تصديق ز آنچه بوده است * با شما و حق عطا فرموده است
يعنى آن تورية كاجلالى بود * شرحى از توحيد افعالى بود
زان اشارت شد بافعال از جهات * وين دهد راهت بتوحيد صفات
اوّل كافر نباشيد از عناد * كاحتجابست آن ز وى در اعتقاد
بالعقيده يعنى او محجوب ماند * در طبيعت مغمر و معيوب ماند
نكتهء لا تشتروا آمد مشير * بر تجلى ذاتى ار باشى خبير
يعنى آن را بر بهاى كم مخر * كم بود اوصاف نفس بىهنر
وصف و اسمش را بنفس خود فروش * مى مخر گر هيچ دارى عقل و هوش
بر چنين تحقيق نيكو اى دو دل * مىنپندارم كه باشى منتقل
گويد آن خواهم فروشم كاه را * تا كه بخرم شهر را و شاه را
چون خريدم خواهم از وى جامهاى * يا نويسد بر جرايم نامهاى
از چنين احمق بجان بايد گريخت * بر فجاء و سكتهگر خونت نريخت
اغلب اين خلق اى جان احمقند * بر بهاى كم خريدار حقند
از حماقت مينمايند اختيار * نفس دون را بر وجود كردگار
مينويسند آيتش را از سبق * بهر تحبيب فواحش بر و رق
يا كه بر تحبيب سلطان و وزير * تا ازو حاصل كند شهد و شعير
نام حق را ضم كند با نام خويش * تا بگيرد از لئيمى كام خويش
باشد اين مطلب مفصل اى غلام * گر بگويم مانم از اصل كلام
اينقدر هم بهر آن گفتم كه تو * ره برى بر نكتهء لا تشتروا
فارغم از فكر و تسويلات خلق * غرقهگو باشند در خود تا به حلق
پس بپرهيزيد زين شرك درون * گفت بعد از فارهبون او فاتّقون
باشد اين تقوى ز غيرت ذات او * دل نمودن فارغ از ذرات او
آن صفاتى را كه خاص از بهر اوست * گر دهى نسبت به غير ، از قهر اوست
آن حق اندر باطلى پوشيدنست * دل به دنيا بستن و كوشيدن است
حق بباطل پس نپوشد اى گروه * كاه دانيد ار ندارد وزن كوه
پيشتان چون خار و گل هم رتبه است * اينست پيدا تا نگويى غفلت است
گر كسى از روى دانش خاك را * سنگ خواند كرده زشت ادراك را
با وجود آنكه بس هم نستند * هر دو در معنى قريب الرّتبتند
تا چه جاى آنكه نور پاك را * پست خواند آن چنان كه خاك را
مصطفى هر چند در دور شما است * نى بجان هم طير و هم طور شما است
حق چرا پوشيده بر باطل كنيد ؟ * آفتابش را نهان در گل كنيد
چون توان پوشيد در گل آفتاب ؟ * نور احمد بگذرد از صد حجاب
همچنين نور صحابه و آل او * كه چو خود تابند از دنبال او
هر زمانى جلوهگر تا محشرند * ز آفتاب و اختران روشنترند
روشن از نور وى و وصل ويند * از نژاد باطل و اصل ويند
هر دلى در هر زمانى سرور است * هم دل و هم دودهء پيغمبر است
ز اهل بيت است ار ولى است ار امام * اسم را هِل ، جو مسمّى و السلام
[ سوره البقرة ( 2 ) : آيه 43 ]
وَ أَقِيمُوا الصَّلاةَ وَ آتُوا الزَّكاةَ وَ ارْكَعُوا مَعَ الرَّاكِعِينَ ( 43 )
و به پا داريد نماز را و بدهيد زكات را و ركوع كنيد با ركوع كنندگان ( 43 )
دايما داريد بر پا اين صلوة * هم دهيد از مال خود حق زكات
هم ركوع آريد با اهل ركوع * و ان بود خود غايت عجز و خضوع
امر بر نيكى كنيد آيا بفن ؟ * با فراموشى ز نفس خويشتن ؟
امر بر نيكى نمودن كار اوست * كش به ياد آن حال و اوصاف نكوست
ميكنيد آيا تعقل در كتاب ؟ * چون كه ميخوانيد از بهر ثواب
استعانت جست بايد زين امور * بر صلوة و صبر بىخوف و قصور
كان بسى باشد بزرگ اعنى كه شاق * جز بر ارباب خشوع از اتفاق
متن آيت بود و هم تنزيل اين * نك شنو تفسير و تأويلى متين
اين صلوة ار حاضرى معراج تست * در سلوك معرفت منهاج تست
از گه تكبير تا وقت سلام * مينمايى طى منزلها تمام
چيست تكبير از جهان دل كندنست * ما سوى را پشت سر افكندنست
راست خواهى گويم از خود مردنست * جان بجانان بردن و بسپردنست
از دو عالم باز برّى طمع خويش * بگذرى از فرق خويش و جمع خويش
تا رسى آنجا كه جز حق هيچ نيست * در نظر جز ذات مطلق هيچ نيست
پس ببينى در يمين و در يسار * نيست يارى غمگسارى برقرار
جز كسى كو از ازل يار تو بود * واقف از احوال و اسرار تو بود
رو در افتى از پى تعظيم او * هستى خود را كنى تسليم او
سر بر آرى با تضرع كاى إله * ما غلط رفتيم و گم كرديم راه
آمديم اكنون بسويت خسته دل * از فعال خود ملول و منفعل
گر ببخشى از تو نبود اين عجب * ور برانى شايد از بهر ادب
چون شهودت شد بر اين معنى تمام * از پى تعظيم او گويى سلام
اين سلام اعنى كه جان تسليم شد * هستى وهمى به حق تقديم شد
زين دقايق باشى ار آگه تمام * شد نمازت جمله معراج و مقام
صورت آن اين قيام است و قعود * اين تشهد وين ركوع و اين سجود
گفت برپا گر بداريد اين نماز * بر حقيقت رو نماييد از مجاز
ره شود طى ناگهان بر منزليد * نيست حق دور از شما زو غافليد
اين نماز از عشق و جانبازى كنيد * يار آمد خانهپردازى كنيد
نى باميد ثواب و خوف نار * نارها با تست بيحد شعله بار
تو ز دوزخ ترسى و خود دوزخى * شايد از خود گر گريزى نزفخى