تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير قرآن صفى على شاه — صفحة 23

مساهمون:

ص٢٣
باز بشنو نكتهء اتوا الزّكاة * كامر حق به روى شد از بعد صلوة
اصلش ايثار است اندر راه دوست * هر چه آن دارد وجود از مغز و پوست
در شريعت بذل عشر است از منال * در طريقت بذل جان بر ذو الجلال
عشق گويد از دو عالم يار به * فكر جان و سر مكن ايثار به
جان و سر هم از تو نبود از ويست * نفى محض از خود چه دارد لا شىء است
تو نبودى هيچ و او بودت نمود * از عدم آورد و موجودت نمود
داده‌هاى او كنى ياد ار ز دل * باللّه ار سنگى و گل ، مانى خجل
تا چه داده است او ترا از ساز و برگ * بين چه با خود برد خواهى وقت مرگ
پيش از آن كانها بگيرند از تو باز * با نيازى كن نثار بىنياز
مال دادت ده زكاتش بر فقير * عقل و جان دادت نثارش كن بمير
تا كه او بازت عوض صد جان دهد * بعد مرگت عمر جاويدان دهد
يك دهى از ده ، دهد ده بر يكت * جان دهى سازد بجانها مالكت
ملك عاريت به مالك واگذار * هر چه زو بگرفته‌اى بر وى سپار
اين هم از بهر تو بد كافزونشوى * در بهاى درهمى قارون شوى
ور نه عريانى تو در هر نامه‌اى * چيست جانت تا كه بخشى جامه‌اى
پس فنا شو از فنا هم كن سفر * هستى خود واگذار و درگذر
چون چنين بستى كمر در خدمتش * راكعى با راكعان حضرتش
داد خاتم مرتضى اندر ركوع * زانكه بد مستغرق بحر خضوع
اين اشارت بود يعنى در نماز * دل شدم خالى ز غير دلنواز
حلقهء هستى ز انگشت اينچنين * كرد بيرون در حضور رب دين
در ركوعش شد تجلى صفات * گشت خالى از صفات خويش و مات
بد تجلى ذاتى او را در سجود * زانكه سجده است آن فناى فى الوجود
تير زان در سجده بكشيد از پيش * آنكه بود آگاهى از حال ويش
زانكه او ديگر بجاى خود نبود * ديگرى بود آنكه بود اندر سجود
تا نپندارى كه گويم بوده حق * حق برونست از لباس ما خلق
ور كه هم بوده است او حق دور نيست * شرح اين كوته‌بينان كنم دستور نيست
چون تو صورت بند اين آب و گلى * من چه گويم با تو كز خود غافلى
وانكه آگاه است ز اسرار خفى * مىكند فهم آنچه ميگويد « صفى »
گر تو ميفهمى سخن يارا ببخش * ور نميفهمى بهل ما را ببخش
من بعشق او هنوز افسانه‌ام * شد چو ذكر زلف او ديوانه‌ام
گاه گاهى بكسلد زنجير من * باز بندندم شنو تفسير من

[ سوره البقرة ( 2 ) : آيات 44 تا 46 ]

أَ تَأْمُرُونَ النَّاسَ بِالْبِرِّ وَ تَنْسَوْنَ أَنْفُسَكُمْ وَ أَنْتُمْ تَتْلُونَ الْكِتابَ أَ فَلا تَعْقِلُونَ ( 44 ) وَ اسْتَعِينُوا بِالصَّبْرِ وَ الصَّلاةِ وَ إِنَّها لَكَبِيرَةٌ إِلاَّ عَلَى الْخاشِعِينَ ( 45 ) الَّذِينَ يَظُنُّونَ أَنَّهُمْ مُلاقُوا رَبِّهِمْ وَ أَنَّهُمْ إِلَيْهِ راجِعُونَ ( 46 ) آيا امر ميكنيد مردمان را بنيكى و فراموش ميكنيد خودتان را و شما ميخوانيد كتاب را اما پس در نمييابيد ( 44 ) و يارى جوييد بشكيبايى و نماز و بدرستى كه آن بزرگست مگر بر تضرع كنندگان ( 45 ) و آنان كه گمان مىبرند كه ايشان ملاقات كنند پروردگارشان را و اينكه ايشان بسوى او بازگشت كنندگانند ( 46 )
ور برد خود را ز ياد آزاد اوست * اين فراموشى نشان از ياد اوست
رفته است از نردبان دل به بام * پايه پايه تا مقام جمع تام
كشته نفس خويش و افكنده به راه * شايد او را گر تو خوانى ره پناه
هست از خود خالى از حق ممتلى * عارفان خوانند شيخش يا ولى
نيست از نفست فراموشى سزا * جز كه او را كشته باشى در غزا
تا نگردد كشته نفست بنده نيست * گر كنى ارشاد كس زيبنده نيست
امر بر معروفت از بىباكيست * كس بافلاك آن برد كافلاكيست
مرغ خانه گر پرد گامى بود * ور بود چالاك تا بامى بود
كى تواند كرد بالاتر طواف * تا چه جاى شهر عشق و كوه قاف
كاندر آنجا پر بريزد صد عقاب * هم نبيند عكس سيمرغ او بخواب
اين دغل دو نان كه بيره رانده‌اند * نه كه راهى رفته وز ره مانده‌اند
محض دعوى برده نى از يك نويد * گوى ارشاد از جنيد و با يزيد
داده نفس كشتنى را پرورش * گر خورد غم بهر جا هست و خورش
در ره اين غولست و دور از تأمرون * كى تواند شد بنيكى رهنمون
آنكه نفس مرده دارد رهبر است * در قران احمد است و حيدر است
هر چه او گويد بخلقان گفته حق * بر نكويى بوده نامش در و رق
با تعقل خواند او فرمان شاه * كوست نازل بر پيمبر از إله
درج در وى اصل و فرع عالمست * بابى از آن عقل و روح آدم است
خواندن آن هر دم از خود مردنست * سوى او برگشتن و جان بردنست
اولش خواندى نخواندى آخرش * تا به باطن پى برى از ظاهرش
باطنش هم گر بخوانى اندكى * لحظه‌اى بر جا نمانى مندكى
نكته‌اى ديگر ز تتلون الكتاب * با تو گويم گر كه باشى نكته‌ياب
نزد عارف آن كتاب فطرت است * خواندن او از اصول فكرتست
از پى توحيد فطرى احمدت * كرده دعوت بر كتاب ايزدت
هم كند توحيد فطرى دعوتت * بر رسول و بر مقام وحدتت
يافت چون توحيد افعالت ثبات * رو بتوحيد صفات آرى و ذات
بر صلوة و صبر زين مشكل طريق * گفت جوييد استعانت چون غريق
صبر يعنى بر مكاره كز قضا * وارد آيد تا شود كامل رضا
صيقل صبرت زدايد زنگ قلب * زان بدل بر روح گردد رنگ قلب
زان جلاى قلب روحانى شوى * در صفات لم يزل فانى شوى
هم صلوتت كو حضور دايم است * ذكر و فكر بيفتور دايم است
شد بمانند دو بال از بهر طير * مرغ جانت زان هوا گيرد بسير
تا رسى بر آشيان اصل خويش * بىخزان يا بىبهار و فصل خويش
ره شود طى سالك اندر منزلست * خود فناى فى اللَّه است و و اصل است

جذبه

اين بود توحيد ذات ار با حقى * رسته‌اى از هر تعيّن مطلقى
دور آخر شد زمستان يار ماند * غير رفت و خانه بر دلدار ماند
باده نوش افتاد و بر پا ساقى است * آنكه باقى بود آخر باقى است
مستى آمد باز غرق مى شديم * خارج از تفسير و محو وى شديم
چون كنم من ؟ يار گل‌فامم همى * ميدهد جام از پى جامم همى
من چه گويم او چه خواهد مست ما * هر دمى جامى دهد بر دست ما
جان من چون جام مى در دست اوست * دل اسير عشق و جان سرمست اوست