تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير قرآن صفى على شاه — صفحة 18

مساهمون:

ص١٨
عين جمله ممكنات او بالحق است * وز همه در عين هستى مطلق است
اين تعيّن‌هاى افعال و صفات * خود منافى نيستش با قدس ذات
ذات پاكش كان بهستى باقيست * خود نه تقييدى و نه اطلاقى است
كم نگردد يا فزون از ممكنات * نزد صوفى اين بود تنزيه ذات
بر مجاهد مىشود در كشف روح * سرّ اين تنزيه ظاهر بالفتوح

[ سوره البقرة ( 2 ) : آيات 31 تا 33 ]

وَ عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْماءَ كُلَّها ثُمَّ عَرَضَهُمْ عَلَى الْمَلائِكَةِ فَقالَ أَنْبِئُونِي بِأَسْماءِ هؤُلاءِ إِنْ كُنْتُمْ صادِقِينَ ( 31 ) قالُوا سُبْحانَكَ لا عِلْمَ لَنا إِلاَّ ما عَلَّمْتَنا إِنَّكَ أَنْتَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ ( 32 ) قالَ يا آدَمُ أَنْبِئْهُمْ بِأَسْمائِهِمْ فَلَمَّا أَنْبَأَهُمْ بِأَسْمائِهِمْ قالَ أَ لَمْ أَقُلْ لَكُمْ إِنِّي أَعْلَمُ غَيْبَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ أَعْلَمُ ما تُبْدُونَ وَ ما كُنْتُمْ تَكْتُمُونَ ( 33 ) و آموخت او مرا نامها همه آن را پس عرض آنها را بر رشتگان پس گفت خبر دهيد مرا بنامهاى اين مسميات اگر هستيد راستگويان ( 31 ) ، گفتند پاكى تو نيست ما را دانستنى مگر آنچه آموختى ما را بدرستى كه تويى داناى درست كردار ( 32 ) ، گفت اى آدم خبر ده ايشان را بنامهاى ايشان پس چون آگاه كرد ايشان را بنامهاى ايشان گفت آيا نگفتم مر شما را بدرستى كه من داناترم نهانى آسمان‌ها و زمين را و ميدانم آنچه آشكار كنيد و آنچه شما پنهان كنيد ( 33 )
پس شد آدم علّم الاسماء بنام * سرّ اشيا منكشف بر وى تمام
از خواص و نفع و ضر و خير و شر * از حقيقت وز معانى وز صور
عرضه شد پس بر ملايك سربسر * كه دهيد از نامها اينسان خبر
نام‌شان گوييد تا چون وز كجا است * اى ملايك گر شما گوييد راست
اين بارشاد است و اعلام و مجاز * نى بنفى صدق ز ارباب نياز
جملگى گفتند پاكى مر تراست * ما ندانيم آنچه ميدانى تو راست
جز كه آموزى تو بر ما اى عليم * دانشى كه هم عليمى هم حكيم
اين شهادت بود زان كاندر حضور * خويش را ديدند در عين قصور
زان كمالى كاندر انسان حق نهاد * بر ملايك اطلاع از پيش داد
وانگه ايشان از تخلف دم زدند * دم بنفى از رتبهء آدم زدند
هست يعنى حق منزّه اى جواد * زينكه اندر فعل و باشد فساد
بودشان آگاهى از اين كز حدود * نيستشان ديگر ترقى در وجود
لا جرم گفتند لا علم لنا * غير آن كآموخت بر ما ربّ ما
يعنى آنچه لازم ايجاد ما است * باعث بينايى و بنياد ما است
زان بآدم گفت خلّاق بشر * سويشان از نامهاشان ده خبر
گفت انبأهم نه علّمهم كه تا * علمشان گردد سبب بر اجتبا
كازدياد علم و عرفان و ادب * هست در معنى ترقى را سبب
شه ترا گر زر دهد قارون شوى * ور خبر از گنج ، كى افزون شوى ؟
ز آنچه خوددارى تو را آگاه كرد * بايد از اين نيز شكر شاه كرد
كاين هم اكرامى از آن آزاده است * داده‌اى باشد كز اول داده است
هيچكس جز داد او چيزى نداشت * خود نبد چيزى و تمييزى نداشت
خاك كبود تا شناسد خدمتش * گشت اينسان تا تو دانى قدرتش
داد آدم پس خبر زان نامها * يعنى از آن رتبه‌ها و اكرامها
گفت آيا من نگفتم بى ز ريب * كز شما داناترم بر علم غيب
اعلمم بر غيب ارض و آسمان * و آنچه داريد از عيان و از نهان
كان بود عرفان و حب مستتر * وان وديعه بود در ذات بشر
بر سبيل علم او را اختيار * كرد بهر اصطفى پروردگار
ز اصطفايش بود آگه ذو الجلال * و ان ملايك را نبود اين احتمال
زان ره آدم را به كرّمنا ستود * وين فضيلت ثابت اندر علم بود
گفت من داناترم بر آن امور * از شما يعنى بر آن ظلم و قصور
وان شرور و آن فضولى وان فساد * كآدمى را بود مخفى در نهاد
اين ز ما تبدون عيان‌شد يك بيك * معنى ما تكتمون قدس ملك
قدس و رجحان و شرافت مكتتم * در ملك بود و نشد افزون و كم
ثابتند اندر كمال خود مدام * سالم از ضعف و ضلالت و السلام

[ سوره البقرة ( 2 ) : آيه 34 ]

وَ إِذْ قُلْنا لِلْمَلائِكَةِ اسْجُدُوا لِآدَمَ فَسَجَدُوا إِلاَّ إِبْلِيسَ أَبى وَ اسْتَكْبَرَ وَ كانَ مِنَ الْكافِرِينَ ( 34 ) و هنگامى كه گفتيم مر فرشتگان را كه سجده كنيد مر آدم را ، پس سجده كردند مگر ابليس كه ابا و طلب بزرگى كرد و بود از كافران ( 34 )
ياد كن وقتى كه گفتيم اى فريد * با ملايك سجدهء آدم كنيد
سجده كردند آن تمام الإبليس * كه ابا كرد و تكبر آن خسيس
قوّهء وهمى چو او در نقل بود * كى تواند همعنان با عقل بود
نه بد از املاك ارضيه نساب * تا بود ز ادراك معنى در حجاب
محتجب از آنكه فهمد سربسر * آن معانى را بادراك صور
پس نبود ارضيه محض او ببهر * تا كند اذعان امر او بقهر
نز سماويّه كه فهمد در فتوح * فضل آدم را ز نور عقل و روح
از محبت تا مگر اذعان كند * سجدهء آدم ز دل وز جان كند
چون نه اين باشد نه آن ميخوانش جن * سركش است از نفس و قلب مطمئن
نه چنان جنى كه داند جاى خويش * پر ببالاتر زد از سكناى خويش
بود عصفورى و بر شهباز راند * چون نبودش بالى از پرواز ماند
مرغ وهم از سفل بر بالا پرد * فرّ عقلش نيست چون بى جا برد
ار گمان ميكرد كو زرين پر است * ساعد شه را چو بازان در خور است
بى خبر زانگونه عليينى است * از قواى ارضى سجينى است
در ازل محجوب بود از نور روح * تا چه جاى نور وحدت وان فتوح
پس تجاوز كرد ز امر كردگار * كفر او شد زين تعدى آشكار