ميشناسد راه و منزل را تمام * ميشناسد پير و برنا را مقام
ميشناسد گمرهى را از ضلال * ميشناسد نقص رهرو از كمال
ميشناسد كاين بره يا گمره است * ميشناسد كاين زكى يا ابله است
ميشناسد كاين وبالست اين فلاح * ميشناسد كان حرام است اين مباح
پا نه بر دلخواه كس بر حق نهد * گر گواهى ميدهد بر حق دهد
عصرها را ميشناسد با امام * و اهل هر عصر ار خواصند ار عوام
واقف از سرّ قدر وز حال خلق * وز زمان موت و استقبال خلق
لا جرم بيحزن و خوف اينفرقهاند * زانكه اندر بحر وحدت غرقهاند
حيدر آن كش نه فلك در طوف بود * خفت جاى احمد و بيخوف بود
باز بعد از قتل و غارتهاى سخت * يك تنه در مكه شد و افكند رخت
روز ميدان گر جهان بد پر سپاه * بود يكسان پيش او با مشت كاه
در كسى اين زهره و دل كى بود ؟ * جز كه عالم پيش او لا شىء بود
اين خلافت را تو دانى مطلبى * كز غم دنيا هميشه در تبى
او خليفهء حق نه جزء عامه بود * بىنياز از شورش و هنگامه بود
حزن و خوف از ميل نفس غافل است * كى بود آن را كه سلطان دل است
دل ندارى رو كه اين كار تو نيست * جنس ديگر خر كه بازار تو نيست
جامهء مردان در اين ميدان مپوش * تيغ وا كن بر هلاك خود مكوش
نرّه شيران در وغا بى وهم و لاف * تن برهنه ميشدند اندر مصاف
ترك جان نايد زهر آلودهاى * حيدرى كو يا كه حيدر دودهاى
آنكه حيدر خوى و حيدر پيشه است * همچو حيدر فارغ از انديشه است
[ سوره البقرة ( 2 ) : آيات 39 تا 40 ]
وَ الَّذِينَ كَفَرُوا وَ كَذَّبُوا بِآياتِنا أُولئِكَ أَصْحابُ النَّارِ هُمْ فِيها خالِدُونَ ( 39 ) يا بَنِي إِسْرائِيلَ اذْكُرُوا نِعْمَتِيَ الَّتِي أَنْعَمْتُ عَلَيْكُمْ وَ أَوْفُوا بِعَهْدِي أُوفِ بِعَهْدِكُمْ وَ إِيَّايَ فَارْهَبُونِ ( 40 )
و آنان كه كافر شدند و تكذيب كردند بنشانهاى ما آنهااند ياران آتش ، ايشانند در آن جاويدان ( 39 )
اى فرزندان يعقوب ياد كنيد نعمت مرا كه انعام كردم بر شما و وفا كنيد بعهد من تا وفا كنم بعهد شما و از من پس بترسيد ( 40 )
هم گروهى ز امر دين كافر شدند * از پى تكذيب آيات آمدند
تا ابد آن فرقه اندر آتشند * در حجاب ظلمتند و سركشند
آتشى نبود بتر از خوى بد * سوزش آن را نباشد حصر و حدّ
چون كه آيند از حجاب تن برون * فاش گردد رمز فيها خالدون
پردهء تن چون فتد جان در فخ است * منكر آيات حق در دوزخ است
زانكه آيات اللَّه آمد فضل و نور * منكر است از فضل حق مهجور و دور
هست انكار از حسد و ز خوى زشت * بعد مردن ظاهر آيد آن سرشت
باز آن هم يا فزون يا اندكست * قدر آن در دوزخست و هالك است
گر بود انكار و جهل او فزون * بهر او شد نار فيها خالدون
چون بهبينند آتش قهر و عذاب * با خود آيند آن خسيسان در عتاب
كاين بود از ما چه فعلى را عوض * كو هشى تا گويد انكار و غرض
رفته عقل و مانده اين نفس شرير * كه بود پاداش او نار سعير
حق فرستاد آيت خود با رسل * تا شود خلق تو عقلانىّ و كلّ
كردى انكار و شد انكار آتشى * آتشت بايد كنون كاندر غشى
تا نپندارى كه آن دور از تو بود * تو خود آن نارى كه معذور از تو بود
آن غرضها كه بجان عارض بدت * سعى كردى تا چنين ذاتى شدت
نك تو را ز اخلاق ذاتى چاره نيست * نرمى اندر ذات سنگ خاره نيست
گر تو را باشد بمغز اندك هشى * ميشناسى خوى ناخوش از خوشى
در همين قالب تو را پيدا شود * نيست حاجت محشرى كآنجا شود
اين جهان هم نزد عاقل محشر است * نيك و بد پيداتر از خشك و تر است
بينى آن يك هر كلامى بشنود * مىكند انكار و بر وى نگرود
نه دليلى باشد و نه حجتش * جز لجاج محض و خبث طينتش
اين طبيعت بهر او صد دوزخست * همچنين هر خوى بد كورا فخ است
در كسى گر خوى بدبينى يكى * گر چه آن افزون بود يا اندكى
يك نه تنها ما بقى در پردهاند * در مقام خود عيان صد مردهاند
همچو آن دزدى كه بينى در طريق * نيست او تنها يقين دارد رفيق
آن رفيقان پشت كوهند اى ظلوم * وقت حاجت بر سر آرندت هجوم
صدرى ار بينى هميم است و وقور * ليك فحاش است و بد خلق و شرور
بد زبانى را نشان كن در عيار * كان شجر را نيست جز حنظل به بار
هر صفاتش شاهد آيد جاى خويش * كى گذارد جز بلغزش پاى خويش
خويش در ناموقعى بنمود و رفت * وقر وجودش نيز رنگى بود و رفت
تو نديدى آن لئامت و آن حسد * كاندر او بد مختفى افزون ز حدّ
يا كه بينى ظالمى را با ادب * اوست مارى و ان خضوعش زهر و تب
مار كى باشد نشان از نيكيش * خوى او را يا بى از نزديكيش
جامع اخلاق بد دان حبّ جاه * بذل او بخل است و طاعاتش گناه
مىكند طاعت كه جاه افزون كند * بر هواى منصبى صد خون كند
شرح دادم تا بدانى يك بيك * رمز فيها خالدون بىريب و شك
آل يعقوب اى نژاد اصفيا * نعمتم را ياد آريد از وفا
آنچه نعمت مر شما را دادهام * كه نعم خواريد و بندهزادهام
هم كنيد از جان وفا بر عهد من * تا شما را نوش گردد شهد من
هم نمايم من وفا بر عهدتان * تا لحد يارى كنم از مهدتان
پس بترسيد از من ار ترسندهايد * بر فعالم خوشدليد و بندهايد
اهل الطفاند اسرائيليان * نعمت خاص هدايت را نشان
خواندن ايشان بلطف از ذو الكرم * بهر تكميل است و تذكار نعم
تا تو ياد آرى ز عهد ما سبق * وز نعيم سالفه بر ما خلق
عهد سابق بعد آن عهد نخست * باشد آن توحيد و افعالى درست
هست در تورات ذكرش بالتمام * شايد آن را گر نيابد فهم عام
وين كه خواند باز ما را ز التفات * هست مخصوص اين بتوحيد صفات
وان پى رفع حجاب ثانى است * داند اين كاندر صفاتش فانيست
وان اخصّ از دعوت اولى بود * ذكر آن بهر خواص اولى بود
اين تجلى صفات منعم است * خاصه كان را اين تجلى دايم است
وين چنين تهديد بهر ناقبول * يعنى آن رهبت بَرِ اهل عقول
هست اخصّ از خوف زانكو اينخطاب * زانكه باشد خوف بيشك از عقاب
رهبت از قهر است و اعراض و سخط * خشيت از رهبت اخصّ هم بىغلط
كان اشارت ز احتجاب ذات شد * منكشف اين نكته هم ز آيات شد
در مقامش مر ترا روشن كنم * حق تواند كرد اين نه من كنم
من نيم نايى دمد بر من دمى * هم تو آن را بشنوى گر محرمى
خواهم از حق عمر و توفيق اينقدر * كه رسد ديوان تفسيرم بسر