تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير قرآن صفى على شاه — صفحة 17

مساهمون:

ص١٧
و بريزد خونها را و ما به پاكى مشغوليم به حمد تو و تنزيه كنيم مر تو را ؟ گفت بدرستى كه من داناترم آنچه را كه نميدانيد ( 30 )
با ملايك گفت پس پروردگار * در زمين سازم خليفه برقرار
عرشيان گفتند اين باشد فساد * در زمين سفك دماء است اين نه داد
ما بتسبيح و بحمدت يك‌دل‌ايم * ذات پاكت را گواه كامليم
گفت ميدانم من آن چيزى كه نيست * بر شما معلوم و ان سرّ خفى است
اعتبار آن را به حال خويش كن * اندكى در نفس خود تفتيش كن
هستى اندر غيب غيب غيب تست * يعنى اندر روح ، پاك از عيب تست
ما وراى غيب غيبستت وجود * پس بغيب غيب قلب ذى عهود
پس بغيب نفس كادنى غيب تست * و ان سماء دنيئى لا ريب تست
بر جوارح ظاهر آيد زان غيوب * كوست نفس و قلب و روح بىكروب
از جوارح قول و فعلى شد پديد * وان بود كفر و شهادت را كليد
گشت اطوار جوارح بيش و كم * جمله زابدايى و تكوينى اعم
از مقامات وجود آثار تو * تا چه باشد ضبط در انبار تو
بر خليفه قول ربّ العالمين * كز بشر سازم هويدا در زمين
اين بود كو بود آگه كآدمى * نسخهء جامع بود در همدمى
مندرج در وى دو كون آمد به عين * جامع است او بر تمام عالمين
هم بافعال بهيمى مؤتلف * هم باوصاف اللهى متّصف
جامع اخلاق ربّانى بود * هم در او اوصاف نفسانى بود
بود انكار ملايك بهر آن * كه نمىديدند ز آدم سرّ جان
مطّلع بودند از ما دون خويش * نى ز فوق رتبهء افزون خويش
زو نميديدند جز سفك و ضرر * كز غضب وز شهوت آيد در بشر
وان ضرورى بود بهر اين وجود * روح تا سازد در اين هيكل ورود
كى ملك زين جسم ظلمانى اثر * بيند الا اختلاف و شور و شر
بى خبر زان رتبه كو نورانى است * جنبهء اللّهى و سبحانى است
علّم الاسماست جنبهء عاليش * كه نمايد بر ملايك واليش
حيث حيوانيست آن جنبهء خسيس * كه زند از دانهء راهش بليس
عرشيان ديدند زو فرج و گلو * بىخبر از وجه اللّهى او
كآن ز عقل و از ملايك فوق بود * بند جانش عشق زرين طوق بود
عشق خاص آدم و جان ويست * عقل را كى اندر آن خلوت پى است

جذبه

من دم از عشق ار زنم مجنون شوم * يا نه مجنون خود ندانم چون شوم
زينقدر هم گفتنم دل جوش كرد * جوش او تاراج عقل و هوش كرد
عشق آمد عقل و جان رسوا شدند * عاقل و ديوانه يك جا لا شدند
نه ملايك نه بشر بر جا گذاشت * نه نشان از علّم الاسماء گذاشت
زلف را جانا دمى زنجير كن * يكره اين ديوانه را تدبير كن
زلف چه ، زنجير چه ، مجنون چه * آدم چه ، عقل چه ، ذا النّون چه
من ز خود رفتم بتا فرمان تست * تو بمان بر جا كه هستى زان تست
من هميگويم ترا يك قيد نيست * او همى خندد كه اين جز كيد نيست
من همى ميرم بپيش آن خنده را * او كند افكنده‌تر افكنده را
چند ميتابد كمند از كين من * تا كند ديوانگى آيين من
هر چه گيرم زلف او گويد بگير * هر چه ميرم پيش او گويد بمير
نشنود گر يار من تقرير من * چون همى گيسو كند زنجير من
مىشود سركش چه سوزم ز آتشش * ميندانم تا چه باشد خواهشش
عشق بازم گويد اين بدنامى است * عقل سازم وازند كاين خامى است
گر بگريم گويد اين افسانه است * ور بخندم گويد اين ديوانه است
لا ابالى گر شوم گيرد حذر * ور برم تقوى بر آن نارد نظر
ناله آغازم بگيرد گوش خود * هيچ گردم وا كند آغوش خود
زانكه دو هستى نماند قهر او * من نماندم گو بمان او بهر او
خال را از بهر آدم دانه كرد * تا برونش از بهشت و خانه كرد
من نگردم گرد خودكامى دگر * پختگى بگذارم و خامى دگر
پردهء مستان چو اويى ميدرد * پختگىّ و خامى ما كى خرد ؟
خامتر از من دل عاشق‌وش است * كز غم او روز و شب در آتش است
وصل جويد كاهد او افزايشش * خون شود دامن كشد ز آلايشش
او برى ز آلايش و پاكىّ دل * فارغ از شادى و غمناكى دل
مردم از خود يافتم تا خوى او * سو نهادم تا شدم بيسوى او
چون بسوى او ره از پيشى نبود * چاره‌اى جز مرگ و درويشى نبود
او چو رنجد از فزونى كم شويم * در تنبه از ملك ، و آدم شويم
چون ملايك از فزونى دم زدند * طعنه بر ادراكشان ز آدم زدند
خاك پستى را فزون از جود كرد * بر همه افلاكيان مسجود كرد
تا بر او اظهار دانش كم كنند * از تواضع سجدهء آدم كنند
باز بر آدم ره از پيشى گرفت * تا ز شاهى ماند و درويشى گرفت
از بهشتش با دو صد خوارى براند * تا كنون در حسرت و زارى بماند
تا نينديشد كه من نيكو پيم * از ملايك برترم يار ويم
او ندارد يار و يارى كار اوست * يار آن باشد كه خوار و زار اوست
از ملك تعليم گير ار محرمى * سجده كن بر آدمى گر آدمى
جوى ز آدم ره بظلم اقرار كن * از وجود و بودت استغفار كن
تا ز استغفار بندى طرف خويش * بر سر مطلب رويم و حرف خويش
روح نورانىّ عليين وطن * تا تعلق يابد از حق بر بدن
بايد او را از طريقى نسبتى * جسم را هم نسبت از حيثيتى
نفس وجه نسبتست و برزخست * منبع شر و فساد اين دوزخ است
اين عيان بد بر ملايك ز افتتاح * زان سبب گفتند اين نبود صلاح
غافل از جمعيتى كز بهر اوست * شاه با دزدان نهان در شهر اوست
ريش چون جنباند او در نيمه دم * وارهند اين ناكسان از بند غم
سرّ ما لا تعلمون آمد پديد * مر ملايك را نبود اين گونه ديد
هست آن تسبيح تنزيه وجود * مر ملايك را به حمد شاه جود
هست پاك از شرك و عجز و نقص و بد * وز تعلق بالمحل وز عدّ و حدّ
ليك تقديس است زين معنى اخص * جز مقرب را نزيبد آن بنصّ
هست خاص خاصگان اين اختصاص * در ملايك اين گروهند از خواص
قدس اين باشد كه با قيد صفات * هست مطلق ذات او در عين ذات