عبادت كردم ، اين زمان ميخواهم كه بعبادت معبود ملك مشغول كردم . مردم او را بدر خانهء ملك آوردند و عرض حال او نمودند ملك امر كرد كه او را به بيت الآلهه ببريد كه تا در آنجا عبادت آلههء ما نمايد حسب الحكم ملك او را در آنجا ببردند و او يك سال با آن دو يار خود در آنجا گذرانيد و به آن دو يار گفت كه بدون رفق و مدار اظهار دين حق كردن جهلست و اين اضطراب از شما پسنديده نبود زنهار كه اقرار بمعرفت من و حال من مكنيد . پس او بعد از يك سال به خدمت ملك آمد و ملك به او گفت كه به من چنين رسيده كه تو مدتيست عبادت معبود من ميكنى و از اينجهت تو برادر من خواهى بود حاجت تو چيست تا آن را برآورم ؟
شمعون الصفا گفت مرا هيچ حاجتى نيست اما در بيت آلهه دو كس را ديدم كه در آنجا محبوس بودند حال آنها چيست و بچه سبب آنها را محبوس ساختهاى ؟ ملك گفت ايشان آمده بودند كه مرا باله سما دعوت كنند و از دينى كه دارم مرا برگردانند پس شمعون گفت من با ايشان مناظرهء نيكو ميكنم و بر دعوت ايشان حجت ميخواهم اگر حق با ايشان خواهد بود تابع ايشان خواهم شد و اگر حق با ماست ايشان را بتبعيت خود دلالت خواهم كرد . پس بفرمود كه آنها را حاضر كنند و چون آنها حاضر شدند بايشان گفت كه شما بچه سبب درين شهر آمدهايد و مطلب شما چيست ؟ گفتند ما آمدهايم كه مردم اينشهر را بعبادت پروردگار عالميان ترغيب كنيم . شمعون بايشان گفت كه اگر ما كورى را بياوريم پروردگار شما تواند آن را بينا سازد ؟
ايشان گفتند اگر پروردگار ما خواهد در طرفة العين بينا ميگرداند . پس كورى را حاضر كردند و ايشان دو ركعت نماز كردند و بدعا مشغول شدند و بدعاى ايشان آن كور بينا گرديد . شمعون گفت از من نيز اين كار ناشى ميگردد و او نيز نابينايى را بينا ساخت بعد ازين زمينگيرى را آوردند و بدعاى آن دو شخص از آن مرض نجات يافت پس شمعون نيز زمينگيرى را شفا بخشيد و بملك گفت ايشان دو حجت
تفسير شريف لاهيجى ( فارسى ) — صفحة 738
مساهمون: مير جلال الدين حسينى ارموى (محدث)
ص٧٣٨