تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير شريف لاهيجى ( فارسى ) — صفحة 931

مساهمون:

ص٩٣١
آمده بلشكر خود پيوست و آنچه در آن قصر بر سر او آمده بود براى ياران خود بيان كرد و آن سنگ را در پلهء ترازويى گذاشتند و سنگى مثل آن در پله ديگر آن نهادند سنگ ذو القرنين گرانى كرد و سنگى ديگر درين پله گذاشتند باز آن پله گرانتر آمد تا آنكه هزار سنگ برين پله گذاشتند و مع هذا برابر پلهء سنگ ذو القرنين نبود و پلهء سنگ ذو القرنين گرانتر امد و درين وقت خضر پيش آمده سنگ ذو القرنين را در كفهء ترازو گذاشت و يك كف خاك نيز بر بالاى آن سنگ نهاده سنگى مانند آن سنگ در مقدار بكفهء ديگر ترازو نهاد و بعد از آنكه آن ترازو را برداشتند و كفهء ترازو مساوى آمدند مردم ازين تعجب كردند و ذو القرنين بخضر گفت كه : حقيقت اين سنگ را براى ما بيان كن خضر گفت : صاحب صور به اين سنگ براى تو مثلى زده و اشارت كرده بر اينكه بنى آدم هنگامى از لذات دنيا و اموال آن سير خواهد شد كه به قبرش گذارند و خاك بر بالاى او نهند چنانچه اين سنگ را هر چند سنگهاى ديگر موافق مقدار آن موازنه ميگرديد سير نميشد و گرانى ميكرد و خواهش سنگ ديگر داشت و چون من خاك بر بالاى آن نهادم با سنگ همقدر خود مساوى آمد و خواهش سنگى ديگر نكرد و سير شد تو نيز اى ذو القرنين با آن همه ملك و مال طالب چيزى شدى كه احدى از پيشينيان طلب آن نكرده بودند و از آن اموال ترا سيرى حاصل نشد « كذلك ابن آدم لا يشبع حتى يحثى عليه التراب » يعنى اينچنين است حال فرزند آدم سير نميشود تا آنكه او را به زير خاك كنند پس ذو القرنين بسيار گريست و گفت : راست گفتى أى خضر كه صاحب صور اين مثل را براى من زده و از آنجا برگشته روبراه گذاشتند و در ظلمات بزمينى رسيدند كه سنگريزهء آن زبرجد بود و بعضى قليلى از آن برداشته بودند و بعد از آنكه از ارض ظلمات بيرون آمدند و دانستند كه آن سنگريزه‌ها زبرجد بوده هم آن كس كه برداشته بود پشيمان شد كه چرا بسيار برنداشته‌ام و هم آن كس كه بر نداشته بود نادم و پشيمان گشت . و بهر تقدير ذو القرنين از آن سفر دور و دراز مراجعت