تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير شريف لاهيجى ( فارسى ) — صفحة 930

مساهمون:

ص٩٣٠
بروشنايى رسيدند كه آن روشنايى نه از عالم روشنايى روز بود و نه از روشنايى آفتاب و ماهتاب بلكه آن روشنايى نور بود و پس ازين به زمين ريك بومى رسيدند كه رنگ آن سرخ بود و سنگريزهء آن لؤلؤ و ميرفتند تا بقصرى رسيدند كه طول آن يك فرسخ راه را فرو گرفته بود و ذو القرنين عسكر خود را در در آن قصر نگاه داشته خود بدان قصر در آمد و در آنجا مرغى ديد كه رنگ آن سياه بود و قطعه‌اى بزرگ از حديد ديد كه دو طرف آن را به دو طرف قصر گذاشته بودند و آن مرغ گويا خطاف بود يا به صورت خطاف و يا مشابه خطاف يا خود خطاف بود و چون آن مرغ صداى پاى ذو القرنين را شنيد گفت : كيستى تو كه درين مكان قدم گذاشته‌اى ؟ ذو القرنين را از كلام مرغ خوفى عظيم در دل آمد پس آن مرغ گفت : اى ذو القرنين خوف مكن و به اين نردبان كه مىبينى بالا رو ذو القرنين بالا رفت پشت بامى ديد تا مد بصر كشيده و در آنجا جوانى ديد سفيد رنگ كه جامه‌اى سفيد در بر داشت گويا كه آن مردى بود يا در صورت مردى يا شبيه به مردى يا خود مردى بود و سر خود را به طرف آسمان بلند كرده و دست خود را بدهن خود گذاشته به طرف آسمان مينگريست و چون صداى پاى ذو القرنين به گوش او آمد گفت : اين شخص كيست كه صداى پاى او به گوش من مىآيد ؟ ذو القرنين گفت : منم ذو القرنين ، گفت : اى ذو القرنين آنچه تو مالك آن بودى كافى نبود ترا ؟ ذو القرنين از او پرسيد كه بچه سبب دست خود را بدهن خود گذاشته گفت : بدان اى ذو القرنين كه من صاحب صورم و قيام قيامت نزديك شده و من دست بدهن منتظر آنم كه بدميدن صور مرا أمر كنند تا آنكه صور بدمم و اين سخن را گفت و سنگى از پيش خود برداشته به طرف ذو القرنين انداخت كه گويا كه آن سنگى بود يا شبيه بسنگى بود و يا خود سنگى بود و گفت : اى ذو القرنين اين سنگ را بگير و از نزد من برو و خاصيت اين سنگ انست كه اگر آن گرسنه گردد تو نيز گرسنه گردى و اگر سير شود تو نيز سير شوى ، پس ذو القرنين از آن خانه پائين
تفسير شريف لاهيجى ( فارسى ) — صفحة 930 | مير جلال الدين حسينى ارموى (محدث) / سيد جلال الدين حسينى ارموى (محدث) / بهاء الدين محمد بن شيخعلي الشريف اللاهيجي