فَانْطَلَقا
پس از دريا بر آمده رفتند
حَتَّى إِذا لَقِيا غُلاماً
تا آنكه چون ملاقات كردند و رسيدند بطفلى كه در ميان اطفال بازى ميكرد و روى او در حسن مانند ماه بود و در قيمتى در دو گوش او انداخته بودند
فَقَتَلَهُ
پس كشت عالم آن طفل را بدون ترددى و استكشاف حالى
قالَ
جواب اذا شرطى است كه در « اذا لقيا » به اين معنى كه چون عالم و موسى ملاقات كردند طفلى را پس عالم بدون تأمل او را كشت درين وقت گفت به او موسى
أَ قَتَلْتَ نَفْساً زَكِيَّةً
آيا كشتى نفس پاكيزه و خوش صورتى را
بِغَيْرِ نَفْسٍ
بدون آنكه او نفسى را كشته باشد
لَقَدْ جِئْتَ شَيْئاً نُكْراً
هر آينه بتحقيق آوردى تو چيزى را كه منكر و بد است بحسب ظاهر .
قالَ
گفت عالم در جواب موسى كه :
أَ لَمْ أَقُلْ لَكَ
آيا نگفتم من مر ترا ، ايراد لفظ « لك » درين مرتبه از غايت عنابست
إِنَّكَ لَنْ تَسْتَطِيعَ مَعِيَ صَبْراً
بدرستى كه تو هرگز نتوانى با من صبر كردن .
قالَ
گفت موسى :
إِنْ سَأَلْتُكَ عَنْ شَيْءٍ بَعْدَها
اگر سؤال كنم من ترا از چيزى بعد ازين نوبت
فَلا تُصاحِبْنِي
پس مصاحبت مكن با من و راضى برفاقت من مشو
قَدْ بَلَغْتَ مِنْ لَدُنِّي عُذْراً
بتحقيق كه يافتى از جانب من عذر سؤالات مرا درين سه مرتبه و ديگرى عذرى ندارم .
فَانْطَلَقا
پس ازينجا درگذشتند و رفتند
حَتَّى إِذا أَتَيا أَهْلَ قَرْيَةٍ
تا آنكه چون رسيدند در وقت عشا بأهل قريهاى كه آن قريه را ناصره ميگفتند و نصارى چون در اول در آنجا توطن داشتند لهذا انصار را « نصارى » گفتند كه تا منسوب به « ناصره » باشد
اسْتَطْعَما أَهْلَها
طلب طعام كردند اهل قريه را
فَأَبَوْا أَنْ يُضَيِّفُوهُما
پس ابا و امتناع كردند اهل آن قريه از اينكه مهمانى كنند و طعام دهند عالم و موسى را درين وقت عالم به اطراف قريه نظر كرد
فَوَجَدا فِيها جِداراً يُرِيدُ أَنْ يَنْقَضَّ
پس يافت در آن قريه ديوارى را كه مشرف بود بر اينكه بيفتد بنا برين مراد از اراده مشارفه است
فَأَقامَهُ
پس