روايت كرده كه من به خدمت حضرت امام محمد باقر عليه السّلام آمده گفتم كه : از حسن بصرى سخنى به من رسيده كه اگر آن حق باشد بايد كه ما صيرفيان هلاك شويم حضرت فرمود كه : آن سخن كدام است ؟ گفتم : شنيدهام كه او گفته كه : اگر مغز دماغ من از حرارت آفتاب به جوش آيد به زير سايهء ديوار صيرفى نخواهم رفت و اگر جگر من از عطش و تشنگى پاره پاره شود كه از خانهء صيرفى آب نخواهم آشاميد ، و بر حضرت ظاهر است كه من صيرفىام و كار من اينست و خون و گوشت من از آن روئيده شده و حج و عمره من از آن عمل بوقوع آمده ، حضرت فرمودند كه : حسن بصرى دروغ گفته تو از مردم زر و نقره را درست بگير و بمردم درست بده و در وقت نماز به جهت اداء نماز بر خيز كه در صيرفى بودن گناهى نيست آيا ندانستهاى تو كه اصحاب كهف با آن قوت ايمان و تقوى صيرفى بودند ؟ و بعد ازين سدير گفت كه : حضرت ازين كلام اينمعنى را خواسته كه اصحاب كهف صيارفهء كلام بودند نه صيارفهء دراهم . و بنا برين حاصل كلام اينست كه اگر صيرفى بودن بد ميبود بايستى كه صيرفى كلام بودن نيز بد باشد زيرا كه صيرفى كلام و صيرفى درهم لفظا و معنى با هم شريكاند ، نه در لفظ آن موجب صحت كلام حسن بصرى متحقّق است و نه در معنى آن ، و درين كلام به غير آنچه ما نوشتهايم توجيهات بسيار كردهاند .
و چون اصحاب كهف بغار جا گرفتند
فَقالُوا
گفتند :
رَبَّنا
اى پروردگار ما
آتِنا
بده ما را
مِنْ لَدُنْكَ رَحْمَةً
از نزد خود رحمتى كه موجب مغفرت و رزق و أمن از عدو باشد
وَ هَيِّئْ لَنا مِنْ أَمْرِنا رَشَداً
اى هيئ لنا من امرنا ما نصيب به الرشد و النجاة ، يعنى مهيا كن ازين كار ما كه فرار از كفار است چيزى را كه بيابيم ما بسبب آن رشد و نجات را .
فَضَرَبْنا عَلَى آذانِهِمْ فِي الْكَهْفِ
پس نهاديم بر گوشهاى ايشان حجابى در غار كه بسبب آن استماع كلام نتوانستند كرد
سِنِينَ عَدَداً
سالهاى متعدده
ثُمَّ بَعَثْناهُمْ