از مؤمنين كه عبادت خداى تعالى ميكردند و آن پادشاه جبار شخصى را در در دروازهء شهر گماشته بود كه هر بيچاره كه در شهر آمد و شد كند او را بسجدهء اصنام وادارد اصحاب كهف به علت صيد و شكار از شهر بيرون رفتند و در راه براعى كه سگى داشت رسيدند و آن راعى را گفتند كه : همراه ما بيا ، راعى اجابت نكرد اما سگ راعى همراه ايشان برفت ، و بعضى از مفسّرين گفتهاند كه : راعى و سگ او هر دو همراه شدند و
عن الصادق عليه السّلام « فلا يدخل الجنّة من البهائم الّا ثلاثة حمار بلعم بن باعورا و ذئب يوسف و كلب أصحاب الكهف »
و على بن ابراهيم در سورهء اعراف روايت كرده كه
« لا تدخل الجنة من البهائم الّا ثلاث : حمارة بلعم و كلب اصحاب الكهف و الذئب ، و كان سبب الذئب انّه بعث ملك ظالم رجلا شرطيّا ليحشر قوما من المؤمنين و يعذّبهم و كان للشرطىّ ابن يحبّه فجاء ذئب فأكل ابنه فحزن الشرطى عليه فادخل اللَّه ذلك الذئب الجنة لما أحزن الشرطىّ »
يعنى حضرت امام عليه السّلام فرمود كه : داخل نميشود در بهشت از جملهء حيوانات مگر خر بلعم بن باعورا و سگ اصحاب كهف و گرگ و سبب رفتن گرگ به بهشت اينست كه پادشاه ظالمى را سرهنگى بود به او حكم كرد كه جمعى از مؤمنين را در يك جا جمع كند و ايشان را معذّب گرداند و اين سرهنگ را پسرى بود كه او را بسيار دوست ميداشت پس گرگى آمده پسر را پاره پاره كرده خورد و بدين جهت آن سرهنگ غمگين و آزرده شد پس داخل كند خداى تعالى آن گرگ را در بهشت بواسطهء غمگين گردانيدن آن سرهنگ چنانچه مجمل اين را در سورهء اعراف شنيدى و ظاهرا مراد ازين ذئب همان ذئب يوسف باشد تا آنكه منافات ميان حصر مستفاد ازينحديث و حديث سابق بر طرف شود و درست واسطى از حضرت صادق عليه السّلام روايت كرده كه اصحاب كهف صيارفهء كلام بودند نه صيرفى دراهم به اين معنى كه قلب و نقد كلام ميكردند و بكلام حق اعتقاد مينمودند چنانچه اقرار بكلمهء شهادتين كردند كه آن اقرار به خدا و برسول خداست و در من لا يحضره الفقيه از سدير صيرفى
تفسير شريف لاهيجى ( فارسى ) — صفحة 875
مساهمون: مير جلال الدين حسينى ارموى (محدث)
ص٨٧٥