تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير شريف لاهيجى ( فارسى ) — صفحة 563

مساهمون:

ص٥٦٣
زليخا گفت : يا نبى اللَّه بيش ازين مرا هدف تير ملامت مگردان زيرا كه من ببلايى گرفتار شده بودم كه احدى در عالم به آن بلا مبتلا نشده بود يكى آن كه عاشق همچو تويى شده بودم كه حق تعالى مانند تويى در عالم خلقت نكرده بود ديگر آن كه در مصر از همهء زنان بحسن كامل و مال وافر فايق بودم و شوهر من عنين بود و اين زمان همهء آنها از من مسلوب و منتزع گرديد ، يوسف گفت : الحال مطلب تو چيست ؟ گفت ميخواهم كه از حق تعالى بخواهى كه من بجوانى و حسن اول خود برگردم يوسف دعا كرد و تير دعاى او بهدف اجابت رسيد و زليخا بحسن و جوانى خود بازگشت پس يوسف او را بحبالهء زوجيت خود درآورد و او را به همان بكارت اصلى يافت زمخشرى در كشاف آورده كه از راعيل يعنى از زليخا براى حضرت يوسف دو پسر متولد شد يكى ميشا و ديگرى افرائيم كه او جد يوشع بن نون و جد رحمه است كه او زوجهء حضرت ايوب بود و سوق عبارت قاضى ناصر الدين بيضاوى دلالت دارد بر اينكه ميشا جد يوشع و رحمه بوده اللَّه أعلم . در كتاب علل الشرائع از حضرت صادق عليه السّلام روايت كرده كه چون عزيز مصر فوت شد و يوسف بسرير مملكت آرايى متمكن گرديد زليخا ، روزى بدر خانهء يوسف آمد و اذن دخول طلبيد ، شخصى به او گفت كه : آن كارها كه تو با يوسف به عمل آوردى من مكروه ميدارم و ميترسم كه نام ترا پيش يوسف مذكور سازم زليخا گفت : يوسف خداى تعالى را ميترسد و كسى كه خداى را ترسد او را من نميترسم پس چون زليخا نزد يوسف آمد يوسف گفت : ترا چه محنت رسيد كه رنگ و روى ترا چنين متغير و بىطراوت مىبينم ؟ زليخا گفت : « الحمد للَّه الذى جعل الملوك بمعصيتهم عبيدا و جعل العبيد بطاعتهم ملوكا » يوسف گفت ترا كدام امر برين داشت كه بر سر من آن كارها آوردى ؟ زليخا گفت : حسن روى تو اى يوسف پس يوسف گفت : اگر تو نور جمال با كمال پيغمبر آخر الزمان محمد را كه بمراتب از من در حسن و وجاهت