است و ميداند كه هر كدام ازين زنان پنهانى ميل مواصلت من كردند و مرا نزد خودشان طلب داشتند ملك به جهت تحقيق مقدمهء مسئوله بفرمود تا آن زنان را جمع كردند .
قالَ
گفت ملك به اين زنان :
ما خَطْبُكُنَّ
چه بود حال شما
إِذْ راوَدْتُنَّ يُوسُفَ
وقتى كه طلب كرديد يوسف را
عَنْ نَفْسِهِ
از نفس وى و خواهش مخالطت او كرديد آيا او نيز خواهش مواقعه و مخالطهء شما كرد ؟
قُلْنَ
گفتند آن زنان در جواب ملك كه :
حاشَ لِلَّهِ
منزه است خداى خداى تعالى
ما عَلِمْنا عَلَيْهِ
ندانستيم ما بر يوسف
مِنْ سُوءٍ
هيچ گناهى .
و چون عشق زليخا در مرتبهء اولى بنهايت نرسيده بود از رسوايى ترسيده گناه را به گردن معشوقه نهاد و در اواخر چون بنهايت رسيد و پروايى از هتك سر و رسوايى نداشت لهذا درين وقت گناه را به خود نسبت داد چنانچه حق تعالى ميفرمايد كه :
قالَتِ امْرَأَةُ الْعَزِيزِ
گفت زن پادشاه مصر
الْآنَ
اين زمان
حَصْحَصَ الْحَقُّ
ثابت و مستقر شد حق يا ظاهر شد حق و جدا گرديد حق از باطل
أَنَا راوَدْتُهُ
من طلب كردم يوسف را
عَنْ نَفْسِهِ
از نفس او و خواهش وصال او نمودم
وَ إِنَّهُ
و بدرستى كه يوسف
لَمِنَ الصَّادِقِينَ
هر آينه از جملهء راست گويانست در آن حرفى كه بملك گفته بود كه :
«
هِيَ راوَدَتْنِي عَنْ نَفْسِي
» .
و بعد از برگشتن رسول ملك نزد يوسف و خبر دادن مر او را از ماجراى زنان گفت يوسف :
ذلِكَ
اين بودن من در سجن و بيرون نيامدن و تقديم سؤال نسوه و تفحص احوال من و ايشان به جهت آن بود كه
لِيَعْلَمَ
تا بداند ملك مصر
أَنِّي لَمْ أَخُنْهُ
اين معنى را كه من خيانت در حق ملك نكردهام و حفظ سيرت او نمودهام
بِالْغَيْبِ
در حالتى كه من پنهان بودم از ملك يا ملك پنهان بود از من در معنى اول حال بيان هيئت فاعل كرده و در ثانى بيان هيئت مفعول
وَ أَنَّ اللَّهَ
و ديگر تا معلوم شود كه