و ديگر ميترسم ازين كه بخورد او را گرگ گرسنه زيرا كه صحراء حوالى شهر مكان گرگ است مبادا كه گرگى قصد او كند
وَ أَنْتُمْ عَنْهُ غافِلُونَ
و حال آن كه شما باشيد از او غافل و بى خبر به جهت اشتغال شما برتع و لعب و يا به جهت قلت اهتمام شما بحفظ او در كتاب علل الشرائع از حضرت صادق عليه السّلام روايت كرده كه يعقوب از گفتن «
وَ أَخافُ أَنْ يَأْكُلَهُ الذِّئْبُ
» دليلى در باب قتل يوسف بفرزندان آموخت لهذا ايشان همان سخن پدر را در حق يوسف دليل خود ساختند .
قالُوا
گفتند برادران يوسف :
لَئِنْ أَكَلَهُ الذِّئْبُ
به خدا قسم اگر گرگ او را بخورد
وَ نَحْنُ عُصْبَةٌ
و حال آن كه ما جمعى با قوت و قدرتيم
إِنَّا إِذاً لَخاسِرُونَ
بدرستى كه ما در آن وقت هر آينه باشيم از زيانكاران يا از عاجزان ، پس حضرت يعقوب يوسف را همراه برادران او كرد .
فَلَمَّا ذَهَبُوا بِهِ
پس آن گاه كه بردند برادران يوسف يوسف را
وَ أَجْمَعُوا
و جمعيت كردند و عزم نمودند همه
أَنْ يَجْعَلُوهُ
اينكه بگردانند او را يعنى بيفكنند او را فى
غَيابَتِ الْجُبِّ
در قعر چاه پس افكندند او را ، اين جواب « لما » است كه در كلام مقدر است على بن ابراهيم روايت كرده كه چون يوسف را بر سر چاه آوردند پيراهنى را كه پوشيده بود از بدن او بيرون كردند و در قعر چاهش انداختند پس چون يوسف بقعر چاه رسيد گفت : « يا إله ابراهيم و اسحاق و يعقوب ارحم ضعفى و قلة حيلتى و صغرى » و در اصول كافى از حضرت صادق عليه السّلام روايت كرده كه چون برادران يوسف او را در قعر چاه انداختند جبرئيل نزد او آمده گفت : اى پسر درين جا چه ميكنى ؟ يوسف گفت : برادران من مرا در اينجا افكندهاند ، جبرئيل گفت :
ميخواهى كه از اين جا بيرون آيى ؟ يوسف گفت : اين معنى وابسته بخداى تعالى است اگر خواهد مرا ازينجا بيرون ميآورد . پس جبرئيل گفت خداى تعالى فرموده كه