خدعهء ايشان در امر مصالحه و مسالمه ، و اعتماد كن بلطف خداى تعالى كه البته او ترا از شر مكر ايشان نگاه خواهد داشت
إِنَّهُ هُوَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ
بدرستى كه خداى تعالى شنوا و داناست اقوال و نيات ايشان را .
وَ إِنْ يُرِيدُوا
و اگر اراده داشته باشند ايشان
أَنْ يَخْدَعُوكَ
اينكه بفريبند ترا باظهار اين مسالمه
فَإِنَّ حَسْبَكَ اللَّهُ
پس بدرستى كه بس است ترا خداى تعالى در دفع مكر و خدعه ايشان
هُوَ الَّذِي
اوست آن خدايى كه
أَيَّدَكَ بِنَصْرِهِ
قوت داد ترا به يارى كردن خود
وَ بِالْمُؤْمِنِينَ
و بمؤمنين كه اوس و خزرجاند از قبايل انصار چنانچه از حضرت ابى جعفر الباقر عليه السّلام مرويست و اگر چه جميع تأييدها تقويتها از جانب حق سبحانه و تعالى است اما چون عادت الهى چنين جارى شده كه گاهى تأييد اولياء خود بدون واسطهء اسباب كند و گاهى بوساطت و وسائل آن اسباب لهذا از
« أَيَّدَكَ بِنَصْرِهِ »
اشارت بتأييد اولى كرده و از « بالمؤمنين » بتأييد ثانيه بنا برين كسى را نميرسد بگويد كه : هر گاه حق تعالى خود تأييد پيغمبر كرده باشد ديگر چه احتياج بنصرت مؤمنين دارد
وَ أَلَّفَ بَيْنَ قُلُوبِهِمْ
و دوستى افكند ميان دلهاى ايشان بحيثيتى كه نزاع يكصد و بيست سالهء ايشان بر طرف شد .
در متعلقات صراح اللغه كه به خط مصنف آن نزد كاتب الحروف است ديده كه اوس و خزرج كه جميع انصار از اولاد ايشانند توأم متولد شدند و پشت ايشان بر يكديگر چسبيده بود و بشمشير ايشان را از يكديگر جدا كردند بنا برين مدتى مديد در ميان اين دو قبيله نزاع بوده و بشمشير قطع رشته حيات يكديگر ميكردند تا آنكه حق تعالى بوسيلهء پيغمبر آخر الزمان عليه صلوات اللَّه الملك الرحمن نزاع و جنگ ايشان را مبدل بالفت و محبت گردانيد ، و باتفاق در مقام نصرت پيغمبر برآمدند .
لَوْ أَنْفَقْتَ
و اگر انفاق ميكردى بواسطهء الفت دادن ميان اوس و خزرج