اين مملكت را براى تو محافظت ميكنم نجاشى شاد شد و آن ولايت را به آن تفويض نمود در صنعا كنيسهء بساخت از رخام و در و ديوار آن را بزر و جواهر مرصع و مزين گردانيد و قليس نام نهاد و بنجاشى نامه نوشت كه من بنام تو كنيسهء ساختهام و مردم زيارة آن ميكنند اميد هست كه مردمان كعبه را بگذارند و بدين جانب آيند نجاشى شادمان شد يكى از بنى كنانه به خدمت كنيسه مشغول شده رتبه مجاورت يافت شبى آن بيت محدث را حدث آلوده ساخت و فرار نمود اين خبر در آفاق اقطار عالم منتشر شده و مردم از طواف آن متفرق شدند ابرهه در غضب شده لشكرى جمع كرد با پيلان قوى پيكر به قصد تخريب حرم محترم مكه معظمه شد و پيل محمود را كه چون كوه بود با خود ببرد و بهر بلدهء از بلاد عرب كه ميرسيد با پادشاه آن بلاد محاربه ميكرد و او را ميگرفت و ميخواست كه بكشد ايشان ميگفتند كه ما را مكش كه درين كار كه عزم كردهء ما مدد تو ميكنيم و اول كسى كه با وى قتال كرد دو نفر بودند از ملوك يكى حمير و ديگر در خثعم نفيل و چون بطاعت آمد مسعود بن مغيث هم ( معيث خ ا ) با اهل طايف بيرون آمد و گفت اگر خواهى دليلى بفرستيم تا ترا بخانهء كعبه راه نمايد گفت چنين باشد پس مردى را با وى فرستاد بنزديك آنجا بمرد و جان به مالك دوزخ سپرد القصه مرديرا پيش از خود به مكه فرستاد تا آنجا را غارت كنند وى بيامد و جميع مال حوالى حرم را جمع كرد و هفتصد شتر عبد المطلب را بگرفت و شخصى را نزد عبد المطلب فرستاد كه من آمدهام كه خانهء كعبه را خراب كنم اگر مانع شوى با تو قتال كنم عبد المطلب گفت كه من بيايم و جواب تو بگويم پس با جمعى از اولاد و اقارب و بزرگان قوم به آن جا رفت دو نفر كه ملك حمير بود با ابرهه گفت اى ملك عبد المطلب سيد قريش است و در عرب او را مثل و مانند نيست و در بزرگى بىهمتاست بايد كه حرمت او را نگه دارى و جائى كه لايق مرتبهء او باشد او را بنشانى اين بگفت و با عبد المطلب ملاقات كرد ويرا نزد ابرهه برد ابرهه چون او را بديد وقعى عظيم و هيبتى در دل ابرهه نشست از تخت به زير آمد و ويرا بر بالاى دست خود بر تخت نشانيد و به دو زانوى ادب نشست و مترجم را طلبيد و گفت از او بپرس كه بچه كار آمدهء عبد المطلب گفت ملازمان سلطان هفتصد شتر مرا بردهاند التماس آنست كه بفرمايد تا بازدهند ابرهه مترجم را گفت اين سخن از اين مرد عجيبست من آمدهام خانهء كه دين ايشانست و بدان سجده ميكنند خراب كنم او از آن ممر چيزى نميگويد و از شتران كركين خود سؤال مىكند مترجم اين را بگفت عبد المطلب گفت انا رب المال من خداوند مالم و بطلب مال خود آمدهام و للبيت رب انشاء يحفظه و يمنعه آنخانه را خداونديست كه آن را نگاه ميدارد و منع متصديان آن خواهد كرد ابرهه از اين سخن ترسان و هراسان شد و شتران را به او رد كرد عبد المطلب شتران را بكوهى فرستاد و خود روى به مكه نهاد
تفسير خلاصه منهج الصادقين ( خلاصة المنهج ) ( فارسى ) — صفحة 336
مساهمون: الملا فتح الله الكاشاني
ص٣٣٦