تو را
يَتِيماً
كودكى بىپدر يعنى عالم بود بيتيمى تو
فَآوى
پس جاى داد تو را در كنف كفاية جد و عم تو از حضرت امام جعفر صادق عليه السّلام پرسيدند كه چرا پيغمبر را يتيم كردند فرمود كه تا هيچ آفريدهء را بر او حقى نباشد و توليت كار او خدا كند و مجاهد گفته عرب درى را كه نفيستر و قيمتىتر است يتيم خوانند پس معنى آنست كه خداى تعالى تو را در ميان كاينات بىنظير و يگانه يافت بشرف و فضل و كمال و قابليت و منفرد بقطع علاقه نسبت بما سوى و به جهت اين تو را در صدف نبوت جاى داد .
وَ وَجَدَكَ ضَالًّا
و يافت راه ترا گم كرده بر دروازهء مكه وقتى كه حليمه دايهء تو ترا آورده بود تا بجدت بسپارد
فَهَدى
پس راه نمود ترا به اين كه جدت را به تو رسانيد و كيفيت اين حال بر اين منوال بود كه چون مادر آنحضرت از دار فنا بدار بقا رحلت فرمود جد وى عبد المطلب حليمه بنت ذويب را بشرف ارضاع او نامزد كرد و حليمه او را بقبيلهء خود برد و چون ايام رضاع او منقضى شد ويرا بگذاشت و به طهارت گرفتن رفت چون بازگشت رسول را نيافت حليمه گويد آوازه برداشتم كه يا عبد المطلب محمد ترا پروردم و او را بر در دروازهء مكه آوردم او را گم كردم پس در مكه درآمدم و فرياد ميكردم كه وا محمدا پيرى تكيه بر عصاى خود زده چون جزع مرا بديد گفت ترا چيست من قصهء خود را بازگفتم وى گفت بيا تا نزد هبل رويم كه بزرگ اصنام است و شفاعت كنيم تا او ما را هدايت كند پس پير بنزد خانهء كعبه آمد و بوسه بر دست هبل ميداد و ميگفت اى هبل بفرياد اين زن رس كه او را فرزندى محمد نام گم شده و جزع بسيار مىكند چون نام محمد بر زبان بگذرانيد هبل و ديگر بتان بر روى درافتادند و هاتفى آواز داد كه اى بى خبر هلاكت بتان در دست محمد خواهد بود پير بلرزيد و عصا از دستش بيفتاد پس روى بحليمه كرد و گفت دل مشغول مدار كه اين محمد را خدائى هست بزرگ ويرا به تو رساند و چون خبر گم شدن محمد صلى اللّه عليه و آله و سلّم بعبد المطلب رسيد گمان برد كه قريش او را هلاك كردهاند شمشير بركشيد و آواز داد كه يا آل غالب قريش همه جمع آمدند و گفتند يا سيد ترا چه افتاده است وى صورت حال بازگفت و با قريش سوار شده در شعاب مكه بگشت او را نيافت اسلحه بينداخت و رو ببيت اللّه الحرام نهاد و طواف بجاى آورد و گفت يا رب ردّ ولدى محمدا ردّ الىّ و اتخذ عندى يدا يا ربّ انّ محمدا لن يوجدا يصبح قريش كلّهم متبددا يعنى اى آفريدگار من بازگردان به من فرزند مرا و فرا گير نزد من منتى و نعمتى اى آفريدگار من اگر محمد يافت نشود همه قريش متفرق شوند ندائى از آسمان بوى رسيد كه اى قوم جزع مكنيد كه محمد را خدائى هست كه حافظ و ناصر اوست عبد المطلب گفت كجاست آواز آمد كه بوادى تهامه نزديك فلان درخت عبد المطلب با اشراف قوم به آن وادى رفتند رسول را ديدند كه با شاخى از درخت بازى ميكرد عبد المطلب پياده شد سر