منقضى شد و آنكه بر راست باشد گويد مال رفت و و بال ماند و آنكه بر طرف چپ باشد گويد اشغال رفت و اعمال ماند و آنكه بر پائين باشد گويد خوشا به حال آنكسى كه كسبش حلال بود و و شغلش به حضرت ذو الجلال حاصل جميع اقوال مذكوره آنست كه شدايد بر محتضر متتابع شود و هنوز از يكى خلاص ناشده به ديگرى كه ازو سختتر باشد گرفتار شود .
إِلى رَبِّكَ
بسوى جزاى پروردگار تو
يَوْمَئِذٍ الْمَساقُ
در آن روز يعنى روز قيامت موضع راندنست يعنى همه كس را به زمين محشر كشند .
فَلا صَدَّقَ
پس تصديق نكرد برسول يا به قرآن و در اكثر تفاسير آمده كه ابو جهل ملعون را شدت معادات با سيد المرسلين بيشتر از مشركان ديگر بود و حق تعالى در بارهء او فرمود كه نگرويد ابو جهل بمحمد صلى اللّه عليه و آله و سلّم يا صدقه نداد از آنچه واجب مال او بود
وَ لا صَلَّى
و نماز مفروضه نگذارد يا پيروى نكرد پيغمبر را .
وَ لكِنْ كَذَّبَ
و ليكن تكذيب كرد او را
وَ تَوَلَّى
و برگشت از راه حق .
ثُمَّ ذَهَبَ
پس برفت
إِلى أَهْلِهِ
بسوى كسان خود
يَتَمَطَّى
ميخراميد از روى افتخار كه من تكذيب كردهام و برگشتهام از محمد و تابع او نشدهام بعد از آن از غيبت بخطاب التفات نموده ميفرمايد كه .
أَوْلى لَكَ
نيك سزاوار است مر ترا اى كافر معاند شدت هلاك در دنيا
فَأَوْلى
پس سزاوار است ترا عذاب اليم در قبر .
ثُمَّ أَوْلى لَكَ
پس نيك باشد ترا هول قيامت
فَأَوْلى
پس بغاية سزاوار است ترا خلود در دوزخ آوردهاند كه بعد از نزول اين آيه حضرت رسالت صلى اللّه عليه و آله و سلّم ابو جهل را در بطحا ديد جامهاش بگرفت و گفت اولى لك فاولى ابو جهل گفت بچه چيز مرا ميترسانى حقا كه تو و خداى تو هيچ نتوانيد كردن با من بدرستى كه من عزيزترين اهل مكهام چون روز بدر شد قوة قريش و ضعف لشگر رسول بديد هيچ شك نكرد در اين كه ايشان بر پيغمبر غالب شوند روى برسول كرد و گفت پس از اين روز خداى خود را مپرست كه ترا ذليل گردانيد چون جنك ملتحم شد حق تعالى او را مغلوب ساخت عبد اللّه مسعود كه مرد پيرى بود در كمال ضعف و ناتوانى گرد كشتگان ميگشت و هر كرا رمقى مييافت ميكشت چنان كه از عبد اللّه مرويست كه گفت ابو جهل را ديدم در آن معركه در ميان كشتگان افتاده بود پاى او را گرفتم و از ميان كشتگان بيرون آوردم و پاى بر پشتش نهادم چشم باز كرد مرا بديد گفت پاى بر بلندى نهادهء گفتم اى ابو جهل به اين حال رسيدهء و هنوز ترك تكبر نميكنى گفت اى عبد اللّه دانم كه مرا بخواهى كشت ترا سه وصيت ميكنم قبول كن اول آنكه محمد را بگو كه در جهان از تو دشمنترى نداشتم دويم آنكه مرا بشمشير من بكش سيم آنكه سر مرا از سينه بهبر و پيش