تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير خلاصه منهج الصادقين ( خلاصة المنهج ) ( فارسى ) — صفحة 331

مساهمون:

ص٣٣١
از جنيان پرسيد گفتند اينمعنى را هيچكس بهتر از صخره نداند و او محبوس است بفرما تا او را حاضر سازند سليمان پارهء مس برداشت و بنگين خود مهر بدان نهاد و عادت او چنان بود كه براى جنيان مهر بآهن نهادى و براى شياطين بر مس و هر ديو ماردى كه مهر سليمان ديدى فى الحال مسخر او گشتى چون رسول سليمان آن مهر را نزد صخره برد وى برخاست و با رسول نزد سليمان آمد سليمان از رسولان پرسيد كه اين عفريت چه گفت و چه كرد گفتند هيچ نگفت اما گاهى خنده كردى و بر مردمان سخريه نمودى صخره گفت يا رسول اللّه سخريه نمىكردم و ليكن امور عجيبه مىديدم كه مرا از آن خنده مىآمد سليمان فرمود كه آن چه بود جواب داد كه در راه به مردى رسيدم كه بموزه دوزى ميفرمود كه موزه چنان مىخواهم كه چهار سال بماند مرا بر عقل آن خنده آمد كه او بر عمر يكروزهء خود اعتماد ندارد و اميد چهار سال در پيش گرفته بعد از آن به پيرى رسيدم كه مردم را از غيب خبر ميداد آنجا كه نشسته بود گنجى نهاده بود و علم به آن نداشت مرا از آن خنده آمد و از آنجا بجمعى رسيدم كه بتضرع طلب رحمت ميكردند از خدا و بايشان نرسيد و بعضى ديگر آمدند و بجاى ايشان نشستند و بيخواست رحمت بايشان رسيد مرا از قضا و قدر خدا تعجب آمد سليمان گفت اى صخر چيزى هست كه اين جواهر را نرم گرداند تا تراشيدن و سوراخ كردن آن آسان گردد گفت سنگى هست سفيد كه آن را ميامور خوانند و الماس نيز گويند اما نميدانم در كدام معدنست هيچ مرغى پر حيله‌تر از عقاب نيست بفرما تا صندوقى از سنك بتراشند و بچهاى او را برابر او در آن صندوق كنند و سر آن را مسدود سازند چون عقاب راه درون شدن آن نداشته باشد بضرورت برود و آنسنك را بياورد تا به آن اين صندوق را سوراخ كند پس سليمان چنان كرد عقاب گرد آن ميگشت و منفذى نمييافت پرواز كرد و بعد از يكشبانه روز بيامد و آنسنك را بياورد و بر آن صندوق زد و آن را بسفت و نزد بچهاى خود رفت پس سليمان جمعى جنيان را با عقاب فرستاد تا چند سنگى از آن آوردند و تا امروز هر چه يافت مىشود از الماس اصل آن همه از آنست القصه به آن الماس سنگها مربع كردند و جواهر را سفته ساختند و مسجد بيت المقدس را بساختند به رخام سفيد و زرد و سرخ و سبز و ستونها از رخام و الواح ياقوت و زبر جد در او نشانيدند و ديوارها و سقفهاى آن را مرصع ساختند بالواح جواهر و مرواريد و ياقوت و طلا و فيروزه و فرش آن را از الواح فيروزه چون شب درآمدى از نور جواهر آنچنان روشن بتافتى كه بچراغ احتياج نبودى و روزى كه آن بنا تمام شد آن را عيد ساختند و از جمله عجائب آن اين بود كه اگر مرد صالح در آن داخل شدى روى او در جواهر روشن و سفيد ديدى و اگر مرد فاسق در آن رفتى روى خود را تاريك و سياه ديدى و عصاى از آبنوس در گوشهء آن نهاده بود كه اگر از