تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير خلاصه منهج الصادقين ( خلاصة المنهج ) ( فارسى ) — صفحة 278

مساهمون:

ص٢٧٨
مباشر خاك كشيدن و بالا آوردن از مغاك شده و ياران را وعدهء ظفر ميداد و كلمات ان العيش عيش الاخرة فاغفر للانصار و المهاجرين بر زبان معجز نشان ميراند و ابو عبد اللّه حافظ باسناد خود از كثير بن عبد اللّه بن عمر بن عوف مزنى رواية كرده كه پدرم حديث كرد مرا از پدر خود كه رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم راى سلمان را در باب كندن خندق پسنديد و اصحاب ويرا تحسين كردند و انصار گفتند سلمان منا و مهاجر گفتند سلمان منا و رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فرمود سلمان منا اهل البيت و از سلمان فارسى مرويست كه من و حذيفه بن يمانى و نعمان بن مقرن و عمر با شش تن ديگر از انصار چهل گز كنديم از خندق و اصحاب نيز بر قدرى كه حضرت رسول قسمت بايشان مقرر كرده بود ميكندند و در اثناى كندن خندق سنگى بغايت صلابت پديد آمد كه تبر و تيشه بر او كار نميكرد رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم را از اين خبر كردند حضرت بموافقت سلمان بسر سنك آمد و حضرت كلنك بدست گرفته و بسم اللّه گويان بر آن سنك زد و دو دانك از آن بشكست و نورى مانند برق درخشان از آن بجست و در آن روشنى نظر انور سيد عالم بر قصرهاى شام افتاد گفت اللّه اكبر مفاتيح شام به من دادند و مسلمانان نيز تكبير كردند و نوبة دوم ضربتى زد بر آن صخره كه دو دانك ديگر شكسته شد نورى از آن ظاهر گشت و قصور يمن به نظر اشرف حضرت درآمد گفت اللّه اكبر مفاتيح يمن در دست اختيار من نهادند اهل اسلام نيز باللّه اكبر تكلم نمودند سوم بار تمام سنك را در هم شكست و نورى از آن درخشان شد كوشكهاى كسرى بر آن حضرت مشاهده شد فرمود اللّه اكبر مفاتيح ممالك فارس بقبضه قدرت من رسيد مؤمنان ديگر باره باللّه اكبر لب گشودند و خوشحال شدند از اين وعده و منافقان ميگفتند كه محمد ما را وعدهء ملك كسرى و قيصر ميدهد و حال آنكه امروز خوف و ترس ما بمرتبه‌ايست كه نميتوانيم به قضاى حاجت رويم و ذلك قوله تعالى حكاية عنهم ما وعدنا اللّه و رسوله الا غرورا حافظ ابو عبد اللّه از عبد اللّه الواحد بن ايمن مخزومى روايت كرده كه جابر بن عبد اللّه گفت كه روز خندق حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم از غايت جوع سنك بر شكم بسته بود و بيل و تيشه را برداشت و صخرهء كه پيدا شده بود مانند پشته ريك ساخت من به منزل رفتم و بسرعت تمام طعام مهيا ساختم و آمدم و پيغمبر را گفتم يا پيغمبر خدا در منزل ما اندك طعامى هست كه سه چهار كس را وفا كند فرمود كه چه مقدار است گفتم صاعى از جو و بزغاله حضرت اصحاب و با همه اهل اسلام بخانهء من آمدند و از آن طعام بخوردند و سير شدند هنوز تنور و ديك از نان و گوشت پر بود القصه اصحاب جز سنك و خاك كشيدن بكارى ديگر مشغول نشدند و بعد از اتمام خندق علمهاى لشكر دشمن ظاهر شد مالك بن عوف و عيينة با بنى اسد و غطفان و فزارة و يهود از زير وادى كه جهت شرقى مدينه است در آمدند و ابو سفيان با لشكر قريش و كنانة از پايين وادى كه طرف غرب است ظاهر شدند و يهود قريضه كه