تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير خلاصه منهج الصادقين ( خلاصة المنهج ) ( فارسى ) — صفحة 244

مساهمون:

ص٢٤٤
او بنوك قلم در سلك تحرير ميآيد ابو هريره از پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم روايت مىكند كه روزى از علماى بنى اسرائيل يكى بر او بگذشت و جمعى را ديد نزد وى نشسته‌اند و جمعى ديگر ايستاده‌اند و استماع كلمه حكمت مىكنند آن بزرك بر وجه تعجب نه از روى تحقير به او گفت اى لقمان تو آن بندهء سياه نيستى كه شبانى رمهء فلان ميكردى گفت بلى هستم بعد از آن پرسيد كه چه چيز ترا به اين پايهء ارجمند رسانيد جواب داد سه چيز سخن راست گفتن و امانت نگاهداشتن و ترك آرزوها كردن ثعلبى در تفسير خود از حكمتهاى لقمان آورده كه روزى خواجهء او او را با ديگر غلامان بباغ فرستاد تا ميوه بياورند غلامان ميوها بخوردند و حواله خوردن آن را به لقمان كردند خواجه بر وى خشم گرفت لقمان گفت ايشان دروغ ميگويند و خود ميوه خورده‌اند خواجه گفت راستى اين سخن را بچه چيز معلوم توان كرد گفت به آنكه ما را آب گرم بخورانى و در صحرا بدوانى تا قى كنيم از درون هر كه ميوه بيرون آيد خائن است و چون خواجه به اين طريق سلوك نمود از حلق غلامان ميوه آمد و از درون لقمان آب صافى ظاهر شد خواجه بعد از ظهور اين حقيقت بر او بر عقل و ذكاء او اطلاع پيدا كرد و معتقد سخنان او شد و ديگر از سخنان اينستكه هيچ مالى چون تن درستى نيست و هيچ نعمتى چون خوشدلى نه از خالد بن ربعى نقل است كه لقمان بندهء بود حبشى خواجه او او را گفت گوسفندى بكش و هر عضوى كه از آن پاكتر است بياور لقمان گوسفندى ذبح كرد دل و زبان او را نزد خواجه آورد و بعد از آن خواجه او را گفت كه گوسفندى را بكش و اخبث اعضاى او را بياور او همان دو عضو را بياورد خواجه گفت اين چگونه باشد كه يك چيز هم اطيب باشد و هم اخبث جواب داد كه چون كسى را دل و زبان پاك باشد هيچ عضوى از اين دو پاك‌تر نباشد و اگر پليد باشد هيچ چيز از آنها پليدتر نباشد و عكرمه روايت كند كه روزى خواجه او در حال مستى با كس گرو بست كه همهء آب بحيره بازخورد و چون هشيار شد بدانست كه گرو باخته است لقمان را طلبيد و گفت تدبير اين چيست گفت باش تا بيايند و مطالبت كنند چون بيامدند لقمان ايشانرا گفت او گفته كه همهء آب بحيره را بازخورد شما جميع آبها را از رودخانه‌ها باز بنديد و جمع كنيد تا وى نيز آبها را بخورد گفتند ما نتوانيم گفت او نيز نتواند اذا تعارضا تساقطا عبد اللّه دينار گفته كه لقمان از سفرى بازآمد و با غلام خود در راه ملاقات كرد و احوال پدر خود از او پرسيد غلام جواب داد كه فوت شد گفت من مالك كار خود شدم و زمام اختيار خود بدست خود گرفتم از احوال زن پرسيد جواب داد كه او نيز متوافى شد گفت فراش و بسترم نو شد از خواهر سؤال كرد گفت رحلت فرمود گفت عورة و ناموس من پوشيده شد از حال برادر پرسيد گفت او نيز بمرد گفت آه پشتم شكسته شد و اميدم بريده گشت مرويست كه چندگاه مصاحب داود عليه السّلام بود